انقلاب شکوهمند اسلامی در سال ۵۷ زمینه ساز شکلگیری نوع دیگری از فرهنگ در عرصهی عمومی و بالاخص رسانه شد؛ فرهنگی که بر پایهی قرائت شیعی از اسلام، خانواده، رشادت و فداکاری، استکبارستیزی و… متولد شده بود با وقوع انقلاب عظیم اسلامی از زیر صدای سنگین و مهلک فرهنگ وارداتی غربی رهایی یافت و فرصت خود را برای عینیتیافتگی بیش از پیش میسر دید. انقلاب شکوهمند اسلامی در سال ۵۷ زمینه ساز شکلگیری نوع دیگری از فرهنگ در عرصهی عمومی و بالاخص رسانه شد؛ فرهنگی که بر پایهی قرائت شیعی از اسلام، خانواده، رشادت و فداکاری، استکبارستیزی و… متولد شده بود با وقوع انقلاب عظیم اسلامی از زیر صدای سنگین و مهلک فرهنگ وارداتی غربی رهایی یافت و فرصت خود را برای عینیتیافتگی بیش از پیش میسر دید. «سینما» یکی از اوّلین پایگاههایی بود که به دست انقلابیون افتاد و سیر تحول خویش را بهعنوان یک نهاد انقلابی آغاز کرد. در ابتدا بخشی از بدنهی سینمای پیش از انقلاب نظیر سوپراستارهای اسمورسمدار و قاطبهی تهیهکنندگان آن سینما از ادامهی فعالیت در دوران تازه کنار گذاشته شدند و بساط سینمای پروتاگونیستمحور جمع شد. همه چیز از ریلگذاری جدیدی در دوران تازه حکایت داشت؛ مسیری که سینمای ایران در آن پای نهاده بود، دل کندن از مظاهر سینمای هالیوود را تجویز و مجوز دل بستن به سینمای شرق، بهعنوان یک پدیدهی اخلاقی و دینی را صادر میکرد. نیت مدیران تازه هرچند خوب بود، ولی استراتژی آنها تماماً اشتباه بهنظر میرسید. قهرمانزدایی از سینما و جابهجایی آن با تفکری که باج دادن به فستیوالهای ریز و درشت را ارزشمند تلقی میکرد به برساخته شدن جریانی مسموم و موسوم به «فیلمهای اجتماعی» انجامید. ستارگان این جریان -که از بازی در آثار سینمای ژانر برحذر داشته شده بودند- رفتهرفته همچون فیلمهایی که در آنها بازی میکردند به ستارگان اجتماع هواخواهانشان که عموماً از دهکهای نهم و دهم کشور بودند تبدیل شدند و مرجعیت فکری جامعه را از دانشآموختگان علوم انسانی و وعاظ برجسته ربودند. در این میان ظهور اینستاگرام هم به مثابه راه میانبر به کمک جماعت سلبریتی آمد تا آنها را راحتتر بر صدر مجلس جای دهد.
در حقیقت عوض شدن جایگاه سینمای جریان اصلی و فرعی با یکدیگر نهتنها مانعی برای قهرمانپروی ایجاد نکرد، بلکه راه را برای بروز و حدوث ستارگانی مهیا ساخت که تنها کارویژهی ایشان تا پیش از این سودای بازی در آثار سینمایی و تلویزیونی بود.
از طرف دیگر، ارزش سینمای گلخانهای افرادی نظیر عباس کیارستمی و محسن مخملباف هم در چشم برگزارکنندگان جشنوارههای غربی رخت بربسته بود و خون تازهای نیاز بود تا بهواسطهی آن انقلاب عظیم ما مورد حملهی مجدد فرهنگی قرار بگیرد. خونی که با بیتدبیری مسئولین اصلی سینما در دههی شصت، باغچهی خشک شدهی غربیها را آبیاری کرد و ندانسته ظرفیتهای ویژهای را برای آنها به قصد ضربه زدن به بنیانهای فرهنگی ما فراهم آورد. از همین رو توجه به سمت فیلمهای بهظاهر اجتماعی و در واقع سیاهنمای ضد بومی فزونی گرفت و در این میان کسانی به بازنمایی سخیفی از واقعیت جاری در سطح اجتماع پرداختند که از نظر اقتصادی همواره قشری متنفذ و برخوردار در این کشور به حساب میآمدند و همچنان هم به حساب میآیند!
علتالعلل میدان دادن به سلبریتیها در داخل هرچه که هست باعث میشود تا در این میان غرب بتواند میوهی خود را از آسیبی که این جماعت به فرهنگ و اقتصاد کشور وارد میآورند برداشت کند.
جریان اصلی سینما از یک طرف و شبکهی نمایش خانگی با محوریت «ویاُدیها» از طرفی دیگر به سلبریتیها باج میدهند؛ زیرا اینها با پشتوانهی دنبال کنندههایشان در شبکههای اجتماعی به مرجعی تازه برای اجتماعی که آنها را ساپورت میکنند بدل گشتهاند. البته این رابطه تنها یک بُعد ندارد و دولت هم بیضابطه از مطرح کردن این جماعت هیچ ابایی به دل راه نمیدهد. در حقیقت تا پیش از اغتشاشات اخیر یک رابطهی چندوجهی بُرد-بُرد میان حلقههای این زنجیر شکل گرفته بود که همه را بهنوعی راضی میکرد. سرمایهگذاران این سینما با پولهای شائبهدار خود پا به عرصه گذاشتند تا در ضمن مطرح شدن بین اهالی سینما به شغل شریف سفیدشویی پول مشغول شوند.
مصرفکنندگان این محصولات هم بهجز عدهای که همیشه خریدار کالای فرهنگی هستند، عموماً از دهکهای برخوردار جامعه شکل یافتهاند تا بدینواسطه تحت لوای جامعهی هدف در مسیری گام بردارند که سلبریتیها و کارفرماهایشان میخواهند. دولت هم که شادی و سرگرمی مردم را اصل میپندارد از اندیشیدن به زمینههای فکری این جماعت دوری میگزیند. دولتهای خارجی نیز که همیشه به فکر مزدورپروری هستند قلابشان را در درون رودخانهی سینمای ایران میاندازند تا بهواسطهی آن مورد مناسب را صید کنند. گاهی کرم این قلاب ماهیگیری همان برگزاری فستیوال فیلمهای ایرانی در سفارتخانههای دول غربی در تهران است و گاهی پا فراتر گذاشته میشود و جشنوارههای رده A جهانی به کرم این قلاب بدل میشوند.
وقوع اغتشاشات اخیر علیرغم نتایج تلخی که به همراه داشت در رابطه با سلبریتیها حامل یک پیام روشن به دولت بود: «سد سلبریتیپروری را فرو بریزید.».
امّا برای شکسته شدن این سد چه باید کرد؟
سینمای ایران در این سالها به دلیل منافعی که پیش از اکران آثار و در زمان تولید عاید سازندگان فیلمها میشود برمبنای تقاضای مخاطب پیش نرفته و ذائقهی خود را به بیننده تحمیل کرده است. به عبارت دیگر وقتی تاثیر عوامل جلوی دوربین در اکران عمومی نزدیک به صفر است و آوردهای را هم نصیب سازندگان نمیکند چرا باید پول بیزبان را دو دستی نثار کسی کرد که بود و نبودش چیزی را تغییر نخواهد داد؟ وقتی سود فیلم نه در اکران، بلکه در تولید است، «حمید فرخنژاد» یا «فرخ حمیدنژاد» بودن بازیگر توفیری ایجاد نمیکند. به همین خاطر اگر قصد داریم از تاثیر سلبریتیهای نازپرورده کم کنیم باید بیش از هرچیز به رشد کمی افراد جلوی دوربین دامن بزنیم و هژمونی این جماعت را از بین ببریم. اگر هم میخواهیم در جریان یک اصلاحات ساختاری همهجانبه شکل این سینما را تغییر دهیم و سینمای جریان اصلی را احیا کنیم باز هم به این رشد کمی نیازمندیم.
جشنوارهی سینماحقیقت، فیلم کوتاه تهران، عمار و جشنوارهی فجر میتوانند زمینهی ورود افراد باسواد و اصیل را در پانتئون سینمایی کشور مهیا کنند و این محیط فرهنگی را به دور از دیکتاتوری لمپن بورژوازی غربپرست به سمت یک فضای سالم به پیش ببرند. سینمای ایران نباید مخل نظم اقتصادی کشور باشد و امنیت روانی جامعه را به هم بزند و مسئولان هم بهتر است به جای قربانت شومهای بیجا از کسانی که قصد دارند فرهنگ و اقتصاد این کشور را زمین بزنند مالیات سنگین طلب کنند و اقتصاد خانوار این جماعت را مورد حمله قرار دهند. لازم هم نیست که با گرفتن این افراد موجبات قهرمانسازیشان را فراهم آوریم، بلکه همانطور که عرض شد تنها کافیست از آنها مالیات گرفته و شرایط مناسب را برای داوری افکار عمومی نسبت به سلبریتیها ساخته و پرداخته کنیم. اینها نه مدعی، بلکه متهمانی هستند که با تخریب روبنایی فرهنگ ما تنها به منفعت خویش فکر میکنند و وقتی حرف از سفرهی چربتر و کارفرمای پولدارتر به میان میآید به سادگی رنگ عوض میکنند.
سلام آقای عظیمی . ممنون از تحقیق موشکافنه شما نسبت به موقیت های سینمای ایران در دهه های مختلف و شناخت درست نسبت به بحث سینمای اجتماعی ولی به نظر من سینمای ایران در دهه شصت ساختار قرص و محکمی پیدا کرده بود چه از لحاظ محتوایی و چه از لحاظ قهرمان سازی درام در این دهه جایگاه ویژه ایی داشت و سینما هنوز بوی ایثار و حماسه می داد قصه در این دهه سینما بیداد کرد . ناخدا خورشید . آنسوی آتش . اتوبوس . تبعیدی ها . هامون . ای ایران . کشتی آنجلیکا ... اما از اوایل دهه هفتاد بود که سینمای چشم رنگی ها و حوشگل ها گیشه سینمای ایران را پر کرد و بعد از آن هرچه بود شما درستش را گفتی تا جایی که امروز امثال من که سینما خوانده ایم هنوز در حسرت فرصتی مناسب هستیم .