در ابتدا بفرمایید پدرتان در چه محیط خانوادگی و شرایطی بزرگ شدند و رشد پیدا کردند؟
پدرم سال ۱۳۲۹ در خانوادهای سنتی و مذهبی در همدان به دنیا آمد. پدربزرگشان فردی روحانی و مادربزرگشان صاحب کرامت و حافظ کل قرآن بودند. پدرم در دوران سربازی پدرشان را از دست میدهند و مسئولیت خانواده تا حدی به دوش ایشان میافتد. سه خواهر و سه برادر بودند که یکی از برادرانشان سیدمهدی حسینی در جنگ تحمیلی شهید میشود. بعد از سربازی برای تحصیل به تهران میآیند و در یکی از دانشگاههای تهران در رشته اقتصاد قبول میشوند. بعد از دوران دانشجویی با مادرم ازدواج میکنند. متأسفانه من در دوران انقلاب مادرم را از دست میدهم. میشود به مادرم عنوان شهید داد، چراکه زمان انقلاب خیلی مظلومانه جانشان را از دست میدهند و پدرم به خاطر اینکه آن زمان تحت تعقیب بودند، نتوانستند پیگیریهای لازم را انجام دهند. پدرم برای گرفتن حکم شهادت مادرم پیگیری نکردند.
دقیقاً چه اتفاقی برای مادرتان افتاد؟
مادرم در همدان ساکن بودند و برای زایمان فرزند دومشان به تهران میآیند و، چون پدرم، چون تحت تعقیب بودند، نتوانستند همراه مادرم باشند. زمانی که یکی از سینماهای تهران را در میدان انقلاب آتش میزنند، تیراندازی صورت میگیرد و مادرم هم آن زمان در آن محل حضور داشت. اتفاقات آن روز باعث بدشدن حال مادرم میشود. حتی من شنیدهام گلولهای هم به ماشینی که مادرم سوار آن بود، میخورد. به خاطر آن اتفاقات حال ایشان بد میشود و، چون روزی بود که پزشکان در تهران اعتصاب کرده بودند، هیچ بیمارستانی مادر را نمیپذیرد و در نهایت مادرم را به بیمارستان اقلیتهای مذهبی میبرند و آنجا پذیرش میکنند، ولی متأسفانه کاری برایشان نمیتوانند انجام دهند و مادرم بعد از عروج برادرم (که نزدیک به دنیا آمدنش بود) از دنیا میروند. من تنها دو سال از دوران کودکیام را در کنار مادرم بودم، خاطراتی از ایشان ندارم و فقط نقلقولهایی که دیگران میگویند را شنیدهام؛ مادرم در قروه کردستان معلم بودند.
پس از درگذشت مادرتان، شما با پدرتان به تنهایی زندگی کردید؟
من یکسال در کنار عمههایم بودم و در سه سالگی پدرم با خانمی آشنا میشوند که همسر شهید بودند و یک دختر داشتند. ایشان نیز همسر خودشان را زیر شکنجههای ساواک از دست داده بودند و دوستان و آشنایانی که پدرم و آن خانم را میشناختند، زمینهساز این وصلت میشوند، به خاطر اینکه این خانم همسرشان شهید شده بود، انگیزههای پدرم برای ازدواج با ایشان بیشتر شد. من از سه سالگی با خانواده جدیدم زندگی را ادامه دادم و بعدها دو برادر و یک خواهر دیگر هم خدا به خانواده ما عنایت کرد.
پدرتان چرا آن زمان تحت تعقیب ساواک بودند؟
حضور ایشان در اوایل دهه ۵۰ برای تحصیل در تهران مصادف شد با تشدید فعالیتهای سیاسیشان و به خاطر همین فعالیتها، بارها از دست ساواک متواری شده و چندین بار هم نتوانسته بودند، در امتحانات پایان ترم شرکت کنند. بعد از اتمام تحصیل برای ادامه کار به شهر قروه دعوت میشوند و در آنجا به مبارزات خود ادامه میدهند، گروهی را تشکیل و کارهایی مثل تکثیر و پخش اعلامیه را انجام میدهند. در ضمن منشأ خدمات فرهنگی و حمایتی از نیازمندان در آنجا بودند و بارها از سوی ساواک تحت تعقیب قرار میگرفتند و عمههایم تعریف میکردند که در زمان متواری شدن پدرم، آنها هم کتابهای پدرم را زیر موزاییکها پنهان میکردند تا از چشم مأموران ساواک دور بماند. پدرم نقل میکردند خبر صادرشدن حکم تیرشان از سوی ساواک را همشهریشان به ایشان رسانده بود، بنابراین فراری شدند. مرتب از این شهر به آن شهر میرفتند، به طوری که نتوانستند به مراسم خاکسپاری مادرم هم بیایند. یکبار برایم تعریف میکردند که از دور در بهشت زهرا (ع) ایستاده بودم و مراسم را نگاه میکردم. این موضوع خیلی برایشان دردناک بود، چون پدرم دو سال بیشتر با مادرم زندگی نکردند و این داغ خیلی برایشان سخت بود. البته گفته میشود، اولین جرقههای مبارزات سیاسی پدر در دوران دبیرستان در همدان زده شد و ایشان با راهنمایی مبارزان سرشناسی مثل شهیدان دیباج در دبیرستان کار سیاسی میکردند. پدر خاطراتی را از همین دوستانشان هنگام مبارزه داشتند.
این فعالیتها پس از پیروزی انقلاب به چه شکلی ادامه پیدا میکند؟
پدر سال ۵۸ و ۵۹ از مؤسسان سپاه و عضو شورای فرماندهی و مدتی هم مسئول روابط عمومی و فرهنگی سپاه استان همدان بودند و در دوران جنگ حضوری فعال داشتند. در عملیاتهایی مثل فتحالمبین و کربلای ۴ و ۵ شرکت داشتند و مجروح هم میشوند. در شناسایی اولیه کودتای نقاب هم نقش زیادی داشتند. مسئول ستاد جبهه و جنگ هم بودند. بعد از درگذشتشان ما متوجه خیلی از کارهای پدر شدیم. حتی ما فرزندان از کم و کیف خیلی از فعالیتهای پدر بیاطلاع بودیم و خیلی از آنها را تازه به ما گفتهاند که این هم الگویی برای حمایت اطلاعاتی از انقلاب اسلامی مردم ایران است. پدر یکبار قبل از جنگ و یکبار بعد از جنگ مجروح شدند؛ قبل از جنگ برای کارهای اطلاعاتی به مناطق مختلف میرفتند و در یکی از مأموریتها دچار آسیب و جراحت میشوند و یکبار هم به خاطر تاریکی منطقه عملیاتی فتحالمبین به درهای میافتند و در بیمارستان بستری میشوند. پدرم پس از انقلاب وارد حوزه هم میشوند و در عملیاتهای کربلای ۴ و ۵ به عنوان مبلغ در مناطق عملیاتی شرکت میکند. به خاطر درسهای حوزوی پدر چند سالی به قم رفتیم و در این شهر ساکن شدیم. مدتی پس از اینکه ملبس شدند، دوباره به همدان برگشتیم. همچنین ایشان مقطع ارشد را در دانشگاه خواندند و درسهایشان را هم در حوزه و هم در دانشگاه ادامه دادند و تا آخر عمر نیز تحصیل دروس حوزوی را ادامه دادند.
تمام وقت خود را برای ارتباط با جوانان و نوجوانان میگذاشت و شبانهروز برای هدایت آنها و پاسخگویی به سؤالات آنها وقت میگذاشت و ذرهای احساس خستگی و ناراحتی نمیکردند. شماره تماس خود را در اختیار افراد میگذاشت تا در صورت نیاز پاسخگوی سؤالات آنها باشد. هیچوقت نمیایستاد تا دیگران به سوی او بیایند، بلکه خود همیشه به سوی دیگران میرفت و وقت و عمر خود را در اختیار آنها قرار میداد. میگفت باید گوش شنوا پیدا کرد و مباحث عمیق الهی را در اختیار انسانها قرار داد تا آنها رشد کنند. میگفت در عالم خدایی نباید فقط خود را برای آشناکردن مردم با مباحث موردنظر تا حد آنها پایین آورد، بلکه باید انسانها را همراه خودشان تا رسیدن به خدا نیز رشد داد. با این اعتقاد و برای ارتقای سطح علمی مردم درصدد بود گروههای مختلفی تشکیل دهد و به طور خاص با هر گروه یک مبحث علمی را پیگیری میکرد.
باید گفت پدر به طور خستگیناپذیری به دنبال علمآموزی بودند؟
بله. کارهای علمی پدر هیچ وقت قطع نمیشد و کتاب همیشه همراه ایشان بود و فعالیتهای سیاسی را هم همزمان داشتند. مرتب مطالعه میکردند و گاهی تا ۱۲ ساعت در روز مطالعه داشتند. میگفتند آدم با مطالعه پیشرفت میکند. بعد از جنگ ایشان مسئولیتهای مختلفی داشتند و فعالیتهای زیادی انجام دادند. در دانشگاه و حوزه مدرس بودند و در ارشاد استان همدان هم مسئولیت داشتند. زمانی که مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان همدان بودند، جشنواره فیلم کودک و نوجوان را به این شهر آوردند و ویژه برنامه خاص فلسطین را به این برنامه اضافه کردند. اعتقاد زیادی داشتند که باید وارد حوزه فرهنگ و هنر شویم و برای جوانان کار کنیم. پدر در کارهای علمی و شخصیتی ابعاد مختلفی داشتند و چهرهای علمی و فرهنگی به شمار میآمدند. هم در دانشگاه فعالیت میکردند و هم در حوزه و برای سپاه همدان فعالیتهای علمی و آموزشی و فرهنگی داشتند. با وجود تمام مشغلههایشان فعالیت علمی هیچوقت ترک نمیشد و مطالعه همیشه در رأس کارهایشان بود. در مباحث سیاسی و اجتماعی بحث ولایت فقیه برایشان خیلی مهم بود و این نظریه را به صورت عقلانی و وحیانی اثبات کرده و در دانشگاه و حوزه تدریس هم میکردند. یکی از توصیههایشان این بود پشتیبان ولایت فقیه باشید و حتی زمانی هم که در بیمارستان بستری بودند از آخرین توصیههایشان بحث حمایت از ولی فقیه و جداشدن از شیفتگان امریکا و انگلیس بود. یکی دیگر از مباحت مدنظر ایشان بحث غربشناسی و دشمنشناسی بود، تأکید داشتند باید غرب را به صورت کامل بشناسیم و بارها در این زمینه صحبت کرده بودند. ایشان در رابطه با مسائل دید جهانی داشتند و میگفتند در هر مسئلهای باید نگاه فراملی، منطقهای و جهانی داشته باشیم. سفارش به اتحاد کشورها و مجالس کشورهای اسلامی داشتند و معتقد بودند برای پیشبرد اهداف مورد نظر اسلام باید تشکیلات جهانی راهاندازی شود. مبارزه با صهیونیسم بینالملل را از الزامات فعلی اسلام و زمینههای ظهور میدانستند و در این راه همت زیادی داشتند و جوانان را با این مباحث آشنا میکردند. صهیونیسمشناسی یکی از مباحثی بود که خیلی روی آن کار کرده بودند و در کتابخانه شخصیشان کتابهای زیادی در رابطه با صهیونیسم موجود است. تأکید زیادی روی کار با جوانان داشتند و حتی زمانی با بستگان درباره صهیونیسم و دشمنشناسی صحبت میکردند. همچنین اعتقاد داشتند باید زنان بزرگ جهان اسلام را به جامعه معرفی کنیم و یکی از چیزهایی که جوانان الان نیاز دارند، شناختن و پرداختن به چنین الگوهایی است و ما باید الگوهای شاخص را به آنها نشان بدهیم. همیشه از نقش زنان برای بانوان صحبت میکردند و در جمعهای مختلف از پدر میخواستند در اینباره صحبت کنند. شناخت الگوهای زنان را مدنظر قرار میدادند و این مسائل را برای بانوان تبیین میکردند.
پدرتان در خانه و خانواده چه شخصیتی داشتند؟
در کارهای منزل مشارکت پررنگ داشتند و خیلی به مادرمان کمک میکردند. چون به ادامه تحصیلشان که به خاطر مشکلات فرهنگی مدارس رژیم ضدفرهنگ شاهنشاهی و فعالیتهای انقلابی خانواده نتوانسته بودند به دبیرستان راه یابند، اهمیت میدادند. اگر مادرمان بیرون بود یا کاری داشت، گاهی ایشان غذا درست میکردند یا خانه را جارو میزدند تا ایشان بتواند حتی کارشناسی را در دانشگاه به اتمام برسانند. همیشه سفارش میکردند، چون دنیا محضر خداست در محضر خدا باید با وضو و باادب باشیم. میگفتند همیشه با نام خدا کارهایتان را شروع کنید. اینها برای همهمان عادت شده بود و برکت زندگیمان را عمل به این توصیهها میدانیم. در رابطه با مسائل مختلف از همه نظرخواهی میکردند و همه را به صله رحم سفارش میکردند و برای همه حکم مشاور را داشتند. سلامت فرزندان را در ارتباط مداوم با والدین میدانستند. در روابط صمیمی بین اعضای خانواده تأکید میکردند. خاطرم هست از بچگی پدر بعد از غذا یکی از برنامههایشان این بود که افراد نیم ساعتی بنشینند و با هم گفتگو کنند. گاهی اوقات گفتگو بود و گاهی هم برنامه داشتند و برای ما سیره ائمه را توضیح میدادند و از داستانهای قرآنی و مسائل تاریخی برایمان میگفتند. مادرم هم از احکام برایمان میگفت. یکی از مسائل مورد تأکیدشان این بود که میگفتند حرمت فرزندان باید نگه داشته شود و باید جلوی پای مادر تمام قد ایستاد و خودشان هم احترام خاصی برای مادرشان قائل بودند. با وجود تمام مشغلههایی که داشتند، سعی میکردند هفتهای یکبار به دیدن مادرشان بروند و کارهایشان را انجام دهند. حتی برای فرزندان هم به همین شکل بودند. جلوی فرزندان تمام قد میایستادند و هنگام خداحافظی تا دم در و حتی بیرون منزل بدرقهشان میکردند. سعی میکردند جو خانوادگی برنامه تربیتی زیادی داشته باشد. برادرم نقل میکند هر زمانی خدمت پدر میرسیدم ایشان در زمانهای کوتاه هم مباحث علمی را مطرح میکردند. برایمان تفسیر قرآن داشتند و همواره ما را به علمآموزی تشویق میکردند. ایشان خیلی ذهن طبقهبندی شده و منظمی داشتند. هر وقت مطالعه میکردند، مطالب را دقیق در دفترشان یادداشت و دستهبندی میکردند. در ارائه مباحث علمی خیلی مرتب، دقیق و با بیانی شیوا، قابل فهم و دستهبندیشده مباحث را بیان میکردند. انسان بسیار منظم و وقتشناسی بودند و تمام کتابهایشان را بانظم میچیدند. اگر با کسی قرار میگذاشتند، حتماً سر ساعت حضور پیدا میکردند و میگفتند وقت مردم ارزشمند است، نباید وقت مردم را هدر داد. در جلساتشان هم وقتشناس بودند. در خانه ما همیشه به روی همه باز بود و هر کسی میخواست برای مشاوره بیاید، پدر با روی باز میپذیرفت. خیلی اهل عملگرایی بودند و مواردی را که به دیگران توصیه میکردند، سعی میکرد خودشان هم عمل کنند. این خیلی بحث مهمی است، من ندیدم پدر چیزی را توصیه کند و خودش به آن عمل نکند. حتی سعی میکردند زندگیشان تجملاتی نباشد و زندگی سادهای داشته باشند. واقعاً سادهزیست بودند. دوست نداشتند زندگیشان رنگ تجملات به خود بگیرد و وسایل خانه را در نهایت سادگی انتخاب میکردند. حتی مهریههای دخترهایشان را میگفتند، بیش از مهریه حضرت زهرا (س) نباشد و کم میگرفتند. علت آن را هم میگفتند این است که به دیگران هم میگوییم مهریه را پایین بگیرند.
پدرتان چه زمانی از دنیا رفتند؟
پدرم ۶ آذر ۱۴۰۱ از دنیا رفتند. چند سالی بود بیماریشان عود کرده بود و مدتی در بستر بیماری بودند. علت بیماریها هم مشخص نمیشد؛ بعضی هایشان خیلی خاص بود و دلیلش هم مشخص نبود. برخی پزشکان میگفتند شاید از عوارض شیمیایی باشد، چون خودشان میگفتند در مناطقی از جبهههای جنگ تحمیلی رژیم بعثی از سلاح شیمیایی استفاده کرده بود. آخرین بار ۱۵ روزی در بیمارستان بستری بودند و چندین عمل داشتند، ولی در نهایت از دنیا رفتند. گویا خودشان از این موضوع آگاه بودند و از دو ماه قبل مطالبی در این مورد میگفتند. با اینکه سال خمسیشان تازه تمام شده بود و آن را پرداخت کرده بودند، باز هم به برادرم گفته بودند، برای دو ماهی را که گذشته حساب کرده و خواستند خمس این چند ماه را بدهند. پدر تا لحظههای آخر دنبال کسب علم بودند و توصیههایی درباره علم و افزایش آگاهی میکردند. ایشان میگفت حیات انسان و ممات انسان در خواندن و مطالعه است. آنقدر به مطالعه سفارش میکرد که گویی به بزرگترین و بالاترین واجب سفارش میکند. جهل را عامل تمام بدبختیهای بشر میدانست و علم را عامل رشد و کمال بشر تا اعلاعلیین میدانست. در دوران بیماری یکی از ناراحتیهایشان این بود که نمیتوانند مطالعه کافی داشته باشند.