شاید او را به عنوان یک عارف و اهل معرفت نشناسیم ولی او به راستی یک عارف بود! در ایروان پایتخت جمهوری ارمنستان به دنیا آمد، زندگی سختی را پشت سر گذراند. بعد از جنگ جهانی اول به ایران آمد و در مرند ساکن شد. جبار میگوید: «یکی از کارهای روزانهام درمان بیماریهای آنها بود... خودم با دست خودم سر بچهها را میشستم، دوا میزدم و میبستم. برای بچهها مداد و دفتر چه میخریدم.» مدتی در تبریز، بعد هم در شیراز زندگی کرد. در شیراز کودکستانی تأسیس کرد و به آموزش کودکان پرداخت. پس از آن به تهران مهاجرت کرد و پایتخت نقطه شروع برای باغچهبان شدن او بود. باغچه اطفال نام کودکستان میرزا جبار عسگرزاده بود که به واسطه آن، نام خانوادگی خود را از عسگرزاده به باغچهبان تغییر داد. دوستانش به او میگفتند: برای بچههای تبریز باغچه دایر کرده و الان باغچهداری میکنی!... تو باغچه بان شدهای!
وی روشهای جالب و نوینی برای تدریس به دانشآموزان داشت. جایی در کتاب زندگینامه خود مینویسد: «کودکی که برای نوشتن در پیش تخته است، سؤالات لازم را از او نپرسید، از کودکانی بپرسید که نشستهاند، سپس از این کودک بپرسید که آیا آنها درست گفتند. پس از آنکه این کودک نوشت، از دیگران بپرسید که این بچه درست نوشت؟»
با ابداع روشهای نوین به خصوص برای ناشنوایان در ایران طرحی نو درانداخت و به همین منظور نخستین آموزشگاه مخصوص این کودکان را در خیابان یوسفآباد تهران که به نام وی شهرت دارد، دایر کرد. روایتی نقل شده که بین دانشآموزان اولین کلاس درس باغچهبان، سه کر و لال هم بودند که وجود همین سه کر و لال او را به فکر ایجاد مدرسه مخصوصی برای کودکان کرولال انداخت و بعد از تأسیس مدرسه برای این سه کودک یک سال تدریس کرد. جبار باغچهبان مخترع دستگاهی برای بهتر شنیدن ناشنوایان به نام تلفن گنگ یا گوشی استخوانی بود. او این دستگاه را با امکانات ناچیزی ساخت و نحوه استفاده از آن اینگونه بود که دانشآموزان کرولال با گرفتن میله آن به دندان میتوانستند از طریق استخوان فک صورت، ارتعاشات صوتی را دریابند و بشنوند. حمل این دستگاه به دلیل بزرگ بودن برای کودکان عملی نبود و در نتیجه این تلفن به تولید انبوه نرسید و در همان مرحله متوقف ماند. از جبار باغچهبان به عنوان نخستین نویسنده و ناشر کتاب کودک در ایران هم یاد میشود. این چهره برجسته ادبیات کودکان علاوه بر نگارش کتابهای آموزشی الفبای فارسی، در زمینه داستان و نمایشنامه نویسی و اجرای نمایش در کانونهای آموزشی نیز کوشا بود. او میکوشید تا به کمک ادبیات، مهارت کودکان را در استفاده از حواس پنجگانه ارتقا بخشد، تا آنها خوب ببینند، خوب بشنوند و در آینده بتوانند خوب بخوانند. در این راستا به نوشتن داستانها و نمایشنامههایی به زبان ساده، روان و قابل لمس برای کودکان همت گماشت. روش شفاهی در تعلیم ناشنوایان، آموزش روش حساب ذهنی به ناشنوایان، گاهنجار (گاهنما) وسیلهای برای نشان دادن پستی و بلندیهای اقیانوسها روی نقشه به کودکان، الفبای گویا، الفبای آسان و الفبای دستی از جمله شیوههای نوین وی برای تدریس بود.
باغچهبان عاشق بچهها بود. گوشهای از این عشق را به نقل از دخترش ثمین باغچهبان میخوانید: یک روز اواخر خردادماه، برای دیدن پدرم به آموزشگاه رفتم. پدرم در آموزشگاه نبود. حدود یک بعدازظهر، و گرما کلافهکننده بود. بچهها در حیاط، زیر آفتاب داغ، با جیغ و داد و سروصدا، گُرگم به هوا بازی میکردند. با هیجان زیاد هم فرار میکردند، دنبال هم میگذاشتند، زمین میخوردند و پا میشدند و از نو میدویدند و میدویدند. زنگ درس زده شد. در این میان پدرم هم از راه رسیده و در راهرو، روی یک صندلی نشسته بود. بچهها با همان سرعتی که بازی میکردند، خودشان را به درِ راهرو میرساندند. همدیگر را هول میدادند و عقب میزدند و وارد راهرو میشدند. همهشان نفس به نفس، خیس عرق بودند. در یک لحظه، فضای راهرو پُر شد از بوی تند عرق. عدهای از بچهها به طرف دستشوییها میدویدند که هر چه زودتر آبی به سر و صورتشان زده سر کلاس بروند. بعضیهاشان هم با دیدن پدرم به طرف او میدویدند که نوازش بشوند، و با صداهای نازک و کلفت و بیآهنگ کرولالها به پدرم چیزهایی میگفتند، یا همبازیهای خود را چُقُلی میکردند. بعضیهاشان دست به گردن او میانداختند، بعضیهاشان دست او را میگرفتند. پیشانی و گونه و موهاشان خیس عرق بود. پدرم، یکییکی آنها را نوازش میکرد. بعد صورتشان را توی دو تا مشتش میگرفت و به چهره و به چشمهای آنها نگاه میکرد. نگاهش سرتاسر محبت ناب بود. بعد، سرشان را یکییکی جلو میکشید. خم میشد و موهای خیس عرق آنها را میبویید. امّا این بوییدن نبود، بوی آنها را مینوشید... بعد از اینکه همه به کلاسها رفتند و راهرو خلوت شد، پدرم از روی صندلی پا شد و به طرف اتاقش راه افتاد. در راه به او گفتم «بابا، از سر و کله اینها شُر و شُر عرق میریخت. پیراهن و سر و صورتشان خیس عرق بود. مگر بوی تُند عرق را نمیشنیدید؟... آخر شما چطور در این حال آنها را بوسیده و موهایشان را اینجور بو میکردید؟». پدرم گفت «چونکه بوی گُل میدهند!»