شهید حاجحسن زوارهمحمدی در همان نخستین روزهای جنگ خود را به جبهه رساند و مثل یک پدر مراقب سایر نیروها هم بود. حاجحسن به واسطه معنویت و اعتقادات بالا جایگاه خاصی بین نیروها داشت و تأثیر زیادی روی دیگران میگذاشت. شهید زوارهمحمدی مثل یک عارف در جبههها زیست میکرد و جز رضایت معبود و خدمت به خلق هدف دیگری نداشت. این مجاهد فیسبیلالله در نهایت در راه آزادی خرمشهر مجروح و در روز آزادی این شهر به شهادت رسید. سردار قاسم صادقی، در دوران جبهه همرزم حاجحسن بود و پس از شهادت این مرد بزرگ، داماد خانوادهشان شد. صادقی در گفتگو با «جوان» از پاکی، درستی و بزرگی شهید زوارهمحمدی میگوید.
آشنایی شما و حاجحسن از چه طریقی اتفاق افتاد؟
سال ۵۶-۵۵ مغازه پدرم دست من بود و آنجا کار میکردم. حاجحسن زوارهمحمدی در چاپخانه افست کار میکرد و گاهی برای خرید میوه و سبزی به مغازه مان میآمد. ما در خیابان ایران زندگی میکردیم و چاپخانه افست نزدیک مغازه پدرم بود و حاجحسن برای خرید به مغازهمان میآمد. چهرهاش را همیشه در ذهن داشتم تا اینکه پس از پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی قرار شد گروهی ۲ هزار نفره از کسانی که کارت پایان خدمت داشتند، به اهواز بروند. من هم به مسجد الهادی رفتم و نامنویسی کردم. پس از نامنویسیها ۲۰ گروه ۱۰۰ نفره شدیم و حاجحسن هم در گروه ما بود. از اینجا دیگر آشنایی و دوستیمان شکل گرفت. آن روزها اولین چیزهایی که از ایشان دیدم و خیلی به دلم نشست، وقتی شب همه در قطار خواب بودند، دیدم یک نفر در سالن قطار نماز شب میخواند و آن شهید زوارهمحمدی بود. به مرور کارها و رفتارهای ایشان به عنوان پیر و مراد به دلم نشست و بیشتر با هم آشنا شدیم، با هم به آبادان رفتیم و یکسال تمام با هم در جبهه زندگی کردیم.
از شما بزرگتر بودند؟
بله.۲۰ سال.
از همان زمان پهلوی هم فردی مذهبی و معتقد بودند؟
روحیات مذهبیاش را از همان زمان شاه داشتند. یک روز وقتی آلمانیها برای تعمیر دستگاههای چاپ به چاپخانه آمده بودند، حاجحسن اذان ظهر را در محوطه چاپخانه میگوید که این کار برای آلمانیها خیلی عجیب بود. البته به خاطر همین فعالیتهای فرهنگی و انقلابی، قبل از انقلاب از چاپخانه اخراج و مجبور میشوند با چرخدستی و دستفروشی زندگیاش را به سختی بچرخاند. حتی قبلتر، زمانی که ایشان ازدواج میکنند و در حال ساخت خانه بودند، کسانی که برای ساخت خانه میآمدند را با احکام آشنا میکرد یا برای بچههایی که آنجا بودند، فرش میانداخت و قصه قرآنی میخواند. آن زمان در محلشان مسجد نبود و خودشان در سرما و گرما کارهای مذهبی را انجام میدادند که هیئت چهارده معصوم را راهاندازی میکنند. بعدها که مردم به جمکران میروند، هر شب چهارشنبه تعداد قابل توجهی از افراد را برای زیارت مسجد جمکران جمع میکرد و میبرد.
با پیروزی انقلاب، دوباره به سرکارش در چاپخانه برمیگردد؟
انقلاب که پیروز میشود، چاپخانه اولین کسی را که استخدام میکند، حاجحسن است. پس از آن به مسجد آشتیانی میرود و عضو بسیج مسجد میشود. زمان جنگ که به جبهه میرفت، حقوقش را همسرش از چاپخانه میگرفت. یک روز همسرش از طریق تلفن به شهید میگوید، چاپخانه یک سوم حقوقت را میدهد. وقتی ایشان دلیلش را میپرسد همسرش میگوید، گفتهاند به خاطر اینکه در چاپخانه حضور ندارد. بعد که آقای خلخالی به جبهه میآید، همرزمان شهید این موضوع را مطرح میکنند که این شخص با وجود چهار فرزند از چاپخانه به جبهه آمده و جای اینکه حق مأموریت بگیرد، حقوقش را یکسوم کردهاند. آنجا آقای خلخالی به مدیر چاپخانه نامه مینویسد و میگوید، حقوق حاجحسن را به صورت کامل پرداخت کنید و مشکل به این صورت حل میشود.
در جبهه چه مسئولیتهایی را برعهده داشتند؟
بیشتر کارهای پشتیبانی و رزمی را انجام میدادند. ابتدا نفری یک ام ۱ گرفتیم و پس از اینکه خط پدافندی تشکیل دادیم و نگذاشتیم عراقیها آبادان را محاصره ۳۶۰ درجه کنند خط رکود پیدا کرد. پس از آن ایشان به پشتیبانی رزم رفت که شامل آشپزخانه، تأسیسات، انبارداری و کار فرهنگی بود. حاجحسن اینجا هم دعای ندبه، توسل و کمیلشان ترک نشد. شبهای چهارشنبه به من میگفت بیا به خط برویم و برای بچههای خط دعای توسل برگزار کنیم. با اینکه میتوانست در مقر به راحتی استراحت کند، ولی بلند میشد، کلی راه میرفت تا به سنگرها برسد و دعای توسل و کمیل بخواند.
این روحیه معنوی و اعتقادیشان در جبهه تقویت شد؟
کسانی مثل حاجحسن وقتی به جبهه میآمدند روی بچههای دیگر تأثیر مثبت میگذاشتند. مثلاً داش مشتیهایی که اهل نماز نبودند، وقتی اشخاصی مثل حاجحسن را میدیدند، تأثیر میگرفتند. میتوانیم بگوییم این افراد لشکر اعتقادی فرهنگی در جبهه بودند. وقتی انباردار شده بود مدتی پشت انبار نوشته بود، موقع نماز انبار تعطیل است. همین کاغذ حاوی پیام برای دیگران بود. حاجحسن بیشتر بچهها را نصیحت میکرد که غیبت نکنند. سمت حق باشند. عدالت را رعایت کنند. خمس و زکاتش را همیشه پرداخت میکرد و خیلی روی حقالناس حساس بود. واقعاً آدم پاک و درستی بود. ایشان در جریان عملیات فتح خرمشهر جانباز و در بیمارستان نمازی شیراز بستری میشود. همسر ایشان تعریف میکند، وقتی در کما بود و روز سوم خرمشهر پس از شنیدن صدای گوینده خبر مبنی بر آزادی خرمشهر به شهادت میرسد.
جانبازیشان چطور اتفاق افتاد؟
ایشان همراه با گردان کارهای پشتیبانی را انجام میداد که خمپاره و ترکش میخورد و جانباز میشود. در روزهای عملیات که رزمندگان در جاده خرمشهر به اهواز پیشروی داشتند، در نزدیکی خرمشهر مجروح میشود. ترکش به پا و سفید رانش میخورد که نمیتوانند سریع مداوایش کنند و باعث وخامت حالش میشود. گروه فدائیان اسلام تا آبان سال ۱۳۶۰ فعالیت داشت و پس از آن ایشان با عنوان بسیجی به جبهه اعزام میشود. در عملیات فتحالمبین شرکت میکند و به رقابیه میرود. پس از آن برای عملیات بیتالمقدس دوباره عازم جبهه میشود. به نوعی ایشان سه مرحله اعزام به جبهه داشتند؛ اولین اعزام مربوط به اوایل جنگ است که یکسال تمام در آبادان میماند. مرحله دوم علمیات فتحالمبین و مرحله سوم مربوط به آزادسازی خرمشهر میشود.
گویا در جریان یکی از مرخصیهایشان به سفر حج میروند؟
قبل از اینکه به حج بروند، وقتی به ایشان عنوان حاجی را میگفتند خیلی خوشش نمیآمد و میگفت من که هنوز به حج نرفتهام. بعدها که به حج رفت، خوشحال شد و خاطرات حج را برایمان گفت.
با توجه به ویژگیهای رفتاری و اعتقادیشان میتوان گفت ایشان شخصیتی عارف مسلک داشتند؟
بله. واقعاً شبیه یک عارف زندگی میکرد. ختم قرآنش را هرچند وقت یکبار انجام میداد و ترک نمیشد. حتی رقابت ختم قرآن با شهید عربعلی حیدری هم داشت. او بچه منجیل بود و هم سن و سال هم بودند. رقابت سالم به این میگویند. با لوطیها هم ارتباط داشت و خیلی رویشان اثر میگذاشت و آنها هم به او احترام میگذاشتند. لوطیها برای بزرگترها و به ویژه سادات احترام ویژهای قائل بودند و مثل یک الگو به حاجحسن نگاه میکردند. الان بچههای هیئتش بزرگ شدهاند و هیئت را میگردانند. حاجحسن نیست، ولی کاری که بنا نهاده، برقرار است. از همان زمان قدیم روی دیگران تأثیر مستقیم میگذاشت و قبل از انقلاب خانوادهها دوست داشتند بچههایشان با کسی مثل حاجحسن معاشرت داشته باشند. همسایه دیوار به دیوارشان میگوید، من تمام زندگی، زن و بچهام را مدیون حاجحسن هستم. حاجحسن قبل از رزمی بودن یک آدم فرهنگی اعتقادی بود و جنگ باعث شد رزمی شوند. جنگ ابعاد گستردهای دارد و همه تیر و تفنگش را میبینند. اینکه آقا میگویند اگر ۵۰ سال از دفاعمقدس بگوییم، هنوز هیچی نگفتهایم، یعنی اینکه کلی داستانهای ناگفته وجود دارد و آدم روی هر موضوعی میتواند مانور بدهد. مثلاً در کنار پشتیبانی و امداد خیلی از افراد هنوز دیده نشدهاند. مثلاً حمامیها یکی از کسانی هستند که کلی حرف برای گفتن دارند و کسی تا به حال سراغشان نرفته است. جنگ نکتههای ریز زیادی دارد که به ذهن آدم نمیآید و دقیقاً مثل یک زندگی است. مثلاً ما اینجا رزمندهای داشتیم که وقتی به جبهه میآمد، عاشق یکی از دخترهای خرمشهری شده بود. پس از مدتی فرماندهاش به او گفت برو پدر و مادرت را از تهران به اینجا بیاور و از دختر خواستگاری کن. فقط یک هفته طول میکشد تا او به تهران برود و پدر و مادرش را به آبادان بیاورد. قدمعلی مهماننواز خودش، پسرش، نوهاش در جبهه بودند و سه نسل در جنگ زندگی میکردند. ننه مریم بود که با سقوط خرمشهر به جمع ما میپیوندد و کارهای آشپزی را انجام میدهد. حاجحسن هم کار انبار و علی اربابی پختن غذا را انجام میداد. حاجحسن بزرگ رزمندگان میشد. با هم به صورت یک خانواده کار میکردند و نمیگذاشتند کاری روی زمین بماند. غروب پنجشنبه با بچهها به قبرستان آبادان برای فاتحهخوانی میرفتیم. همان کارهایی را که در تهران انجام میدادیم در جبهه و در آبادان هم انجام میدادیم. کاملاً مثل یک جامعه بود و زندگی در جبهه جریان داشت.
شما چگونه با شهید نسبت خانوادگی پیدا کردید؟
پس از شهادت ایشان، من دنبال دختری برای ازدواج میگشتم. یکی از دوستان گفت حاجحسن یک دختر دارد، منتهی، چون خودم در جبهه بودم، نمیتوانستم به تهران بیایم و باید برای عملیات والفجر ۴ به کانیمانگا میرفتم. به زنداییام زنگ زدم و گفتم با مادرم به خانه حاجحسن بروید و دخترشان را ببینید. آنها هم به خانه ایشان میروند و میپسندند. بعد که خبرش را به من میدهند، من گفتم وقتی که به تهران آمدم برای خواستگاری به خانهشان میرویم. بعد از عملیات والفجر ۴ در سال ۱۳۶۲ به تهران آمدم و به خواستگاری رفتیم و قول و قرارها را گذاشتیم. آقای سیدعلیاکبر حسینی را برای عقدمان بردیم. حاجحسن مدتی پشت ایشان در مسجد فائق نماز میخواند و همدیگر را میشناختند.