جای برخی حادثهها و اتفاقات بیشتر باید در دلها باشد تا روی زبانها، اما گمان من این است که برای آیندگان باید نوشت. شاید برای بعضیها باورپذیر نباشد که هاجر تورجی، مادر عبدالرضا سالها پس از شهادتش او را پیش چشمانش میدید و حس میکرد. او را میدید که گاه در خانه چرخی میزد و میرفت و همه جا تکیهگاه مادر دلسوز و بیقرارش بود؛ خصوصاً وقتی مادر دردی داشت یا ناراحت و بیمار میشد، آنجاست که باید سربسته بگویم: «گر طبیبانه بیایی به سر بالینم! به دو عالم ندهم لذت بیماری را.» اینها حقایقی است که بین دلها باشد، جایش امنتر است تا روی زبانها، اما چند روزی است که مادر هم مهمان عبدالرضا شده و بهانهای برای انتشار این مصاحبه؛ مصاحبهای که همه فعلهایش را به گذشته برد تا شاید این متن یادکردی باشد از مرحومه هاجر تورجی و فرزندشهیدش عبدالرضا هردوانه از شهدای عملیات محرم.
پیراهن و پوتین نو
وقتی مادر دو پیراهن برای عبدالرضا میخرد، ابروهایش را در هم گره میکند و میگوید: «چرا پیراهن نو خریدهای؟ من لباس نو نمیپوشم، در حالی که بچههای مسجد لباس نو ندارند.»، اما باز هم نمیخواهد دل مادر را بشکند، لباسها را میگیرد. همین اخلاق در وجود عبدالرضا ماند تا اینکه راهی جبهه شد. یکبار قبل از اعزام، خواهر سراغ پوتینهای عبدالرضا رفت، پیش خودش میخواست کاری برای برادر رزمندهاش کرده باشد، واکس را آورد و شروع به برق انداختن پوتینهای برادرش کرد. عبدالرضا وقتی چشمش به پوتینها افتاد، گفت آخر این چه کاری است، حالا بچهها فکر میکنند پوتینهای من جدید است، شاید کسی پوتین نو نداشته باشد.
مانع جهاد
وقتی از جبهه برگشت با یک کیسه پر از دارو بود. بهانه خوبی دست خانواده افتاد تا سد راه عبدالرضا شوند. با این حال و روزت دیگر به منطقه نرو! یک مدت بمان! هم حالت بهتر بشود و هم به درس و مشقت برسی. عبدالرضا که قصد ماندن نداشت، میگوید: «شماها چرا میخواهید مانع من شوید؟ چرا میخواهید من را از این فیض عظیم منع کنید؟ این را بدانید هر کسی نرود پشیمان میشود.» پژواک صدای عبدالرضا هنوز در گوش اهل خانه میپیچد: «هر کسی نرود پشیمان میشود.» عبدالرضا برای سومین بار از مسجد امام سجاد (ع) عازم میشود، گریه امان نمیدهد که خواهر و برادرش همراهیاش کنند. مادر بغضهایش را فرو میخورد تا دل رزمنده خانهاش نلرزد و تنها یک زمزمه است که از او به گوش میرسد: صلی الله علیک یا ابا عبدالله. این بار قرار است از پادگان کرخه به منطقه اعزام شوند. خواهر عبدالرضا بیقرار خودش را برای آخرین دیدار به برادر میرساند و از دور در قاب نگاه خواهر قرار میگیرد و نزدیک و نزدیکتر میشود. خواهر سراسر حیرت میشود، عبدالرضا که سبزه بود، حالا چرا اینقدر صورتش سفید میزند. فقط یک حلقه سیم خاردار بین برادر و خواهر فاصله است، چهره نورانی عبدالرضا به خوبی دیده میشود. همین نورانیت عبدالرضا حجت را بر خواهر تمام میکند و چنگ میاندازد به دلش که دیگر به شهادت برادر یقین پیدا میکند. عبدالرضا میرود و خودش را به عملیات محرم در منطقه شرهانی میرساند.
شهادت در محرم
نگهبانی عبدالرضا تمام شده و نوبت نفر بعدی است. عبدالرضا که از مریضی رفیقش خبر دارد، میگوید: «تو برو استراحت کن! من هستم!» هنوز چند لحظهای نگذشته بود که خمپارهای پیش پای عبدالرضا میخورد و او را راهی بیمارستان شیراز میکند و دو هفته بعد خبری در شهر میپیچد: «عبدالرضا هردوانه آسمانی شد.» مادر وقت دلتنگیهایش که میشد او را میدید، عبدالرضا بعد از رفتن هم خیلی هوای مادر را داشت، اما حالا دیگر هر دو کنار هم هستند.
عبدالرضا قبل از آغاز عملیات وصیتنامهاش را به «علیرضا برزپر» میدهد،، اما دست تقدیر عجب بالا و پایینی دارد، چه کسی میدانست که علیرضا دو روز زودتر از عبدالرضا شهید میشود و وصیتنامه عبدالرضا در جیب علیرضا پیدا میشود. حالا هر دو رفیق در گلزار بهشت علی دزفول با هم همسایه شدهاند. شهید عبدالرضا هردوانه، متولد ۱۳۴۴ در تاریخ ۲۷آذر۱۳۶۱ در عملیات محرم و منطقه شرهانی در سن ۱۷سالگی به شهادت رسید و مزار مطهرش در گلزار شهدای بهشت علی شهرستان دزفول زیارتگاه عاشقان است.