کد خبر: 1103005
تاریخ انتشار: ۰۸ شهريور ۱۴۰۱ - ۲۱:۳۰
خاطراتی از عملیات والفجر یک در گفت‌و‌گوی «جوان» با نادر رستمی از رزمندگان دفاع‌مقدس
حقایق جنگ را باید آنطورکه هست به نسل جوان معرفی کنیم در طول دفاع‌مقدس، دو عملیات وسیع و دو عملیات محدود در منطقه فکه به اجرا در آمد. عملیات والفجر مقدماتی در بهمن ۱۳۶۱، عملیات والفجر یک در فروردین ۱۳۶۲ و به عنوان حرکت‌های بزرگ نظامی جمهوری اسلامی در فکه ثبت شده است. نادر رستمی زمان اعزام به جبهه ۱۵ سال بیشتر نداشت. در عملیات والفجر یک به عنوان نیروی داوطلب بسیجی حضور داشت
زینب محمودی عالمی

در طول دفاع‌مقدس، دو عملیات وسیع و دو عملیات محدود در منطقه فکه به اجرا در آمد. عملیات والفجر مقدماتی در بهمن ۱۳۶۱، عملیات والفجر یک در فروردین ۱۳۶۲ و به عنوان حرکت‌های بزرگ نظامی جمهوری اسلامی در فکه ثبت شده است. نادر رستمی زمان اعزام به جبهه ۱۵ سال بیشتر نداشت. در عملیات والفجر یک به عنوان نیروی داوطلب بسیجی حضور داشت. او یکی از نوجوانان دهه شصتی بود که به حکم شرایط زمان خیلی زود مرد شده بود. می‌گویند تاریخ انسان‌ساز است، اما این نوجوانان و جوانان ایرانی در هشت سال دفاع مقدس تاریخ‌ساز شدند و حماسه‌ای به نام دفاع‌مقدس را خلق کردند. رستمی در گفتگو با ما خاطراتش را در منطقه عملیاتی فکه و در دیگر مقاطع دفاع‌مقدس در میان گذاشته است.

چه سالی به جبهه اعزام شدید؟
من متولد ۱۳۴۵، پدرم کشاورز بود. پسر بزرگ خانواده هستم و سال اول راهنمایی عضو بسیج شدم. وقتی خواستم به جبهه بروم، سنم کم بود. چند بار درخواست اعزام به جبهه دادم، اما موفق نشدم و سرانجام سال ۶۱ در سن ۱۵- ۱۶ سالگی به جبهه رفتم.

چه عاملی باعث شد در آن سن کم به جبهه بروید؟
انگیزه ام معنوی بود. عاشق دفاع از کشور و حضور در جبهه بودم. من آن موقع وضعیت مالی نسبتاً خوبی داشتم. ۳ هزار متر زمین و خانه‌ای دو طبقه شخصاً به من تعلق داشت. می‌خواهم بگویم وضع مالی ام خوب بود و نیازی نبود به خاطر مسائل مادی به جبهه بروم. هرچند که همه رزمنده‌ها هم همین‌طور بودند و کسی برای مادیات به جبهه نمی‌رفت. ما عاشق امام، ایران و اسلام بودیم و به خاطر حفظ ارزش‌ها به جبهه می‌رفتیم.

کلاً چند بار اعزام شدید و در چه عملیات‌هایی حضور داشتید؟
پنج بار راهی جبهه شدم. اولین بار سال ۶۱ از نوشهر به جبهه اعزام شدم. منطقه عملیاتی ما شمال فکه (شرهانی) الزبیدات و العماره بود. از نظراستراتژیک و جغرافیای منطقه شرایط به نفع بعثی‌ها بود. عملیات‌های والفجر مقدماتی و والفجر یک در منطقه فکه انجام گرفتند. من در عملیات والفجر یک که ۲۱ فروردین ۱۳۶۲ انجام شد، حضور داشتم. در این عملیات ابراهیم جباری منجیلی، فرمانده گردان ما بودند. در عملیات کربلای پنج در دو مرحله آن حضور داشتم؛ غیر از این عملیات بزرگ، در عملیات ایزایی هم حضور داشتم.

در والفجر یک چه مسئولیتی داشتید؟
کمک آرپی‌جی‌زن بودم. آنجا آقای ابراهیم جباری فرمانده گردان ما بود. هر دو عملیات رخ داده در منطقه فکه واقعاً سنگین و سخت بود و شهدای زیادی دادیم.

چه خاطراتی از حضور در منطقه عملیاتی فکه دارید؟
در عملیات والفجر یک با شروع عملیات باید از خاکریز می‌گذشتیم و به آنطرف می‌رفتیم. بچه‌های تخریب، معابر میان میدان مین را با نوار‌هایی مشخص کرده بودند. عراقی‌ها «مین والمر» را ۲۰ سانتیمتر زیر زمین چال می‌کردند که دیده نشود. یک رشته سیم‌های افشان که به چشم دیده نمی‌شد، زیرخاک بودند. این سیم‌ها وقتی پاره می‌شدند، مین والمر یک متر می‌آمد سطح زمین و بعد منفجر می‌شد و ترکش‌هایش تلفات می‌گرفت. آن شب نمی‌دانم خمپاره زدند که سیم این مین‌های والمری پاره شد و عمل کرد. یکی از بچه‌های آمل که ۱۴ ساله بود بر اثر انفجار مین مجروح شد. از درد جراحت فریاد می‌زد، گریه می‌کرد و می‌گفت تشنه است. بنده خدا کمی بعد بر اثر خونریزی شهید شد.
من و دوستانم کمک آرپی‌چی‌زن بودیم. بچه‌های نوشهر و چالوس ۲۰ نفر پشت هم جلوی خط میدان مین بودند. همین حین یکی از بچه‌ها روی مین رفت. آنجا تلفات زیادی دادیم. اما به پیشروی ادامه دادیم و به سمت خطوط دشمن رفتیم.
از سختی‌های عملیات رزمندگان در منطقه فکه روایت‌های زیادی شده است، گویا در عملیات والفجر مقدماتی و یک دشمن نسبت به حرکت ما هوشیار شده بود؟
بله در همان والفجریک آتشی که دشمن سر نیرو‌های ما می‌ریخت به حدی بود که حتی یک نفر نمی‌توانست سالم از این حجم آتش خارج شود. بچه‌ها که روی خاکریز می‌رفتند، انگار بعثی‌ها منتظر بودند همه را روی همان خاکریز بزنند. من کمک آرپی‌جی‌زن بودم و وقتی دیدم آر‌پی‌جی‌زن بی‌حال روی زمین افتاده است، کنارش رفتم و پرسیدم چه شده است؟ ناله می‌کرد و از شدت انفجار اجزای بدنش از درون منهدم شده بود. لخته‌های خون از دهانش بیرون می‌آمد و نمی‌توانست نفس بکشد. کاری از من برایش ساخته نبود، خرج آرپی‌جی را از کمرش باز کردم که آتش نگیرد. وجدانم قبول نمی‌کرد او را با چنین حالی تنها بگذارم. سر مجروح دیگری آمدم که حسن خزایی بود، صورت و شکمش مجروح شده بود. گفت نادر مرا ببخش و به مادرم بگو حلالم کند. تشنه بود و از من آب می‌خواست و بعد به من گفت برو جلو منتظر من نمان! قمقمه‌اش را روی بالینش گذاشتم. دشمن آتش تهیه می‌ریخت و ما زیر آتش گیر کرده بودیم. کسی که اینطرف و آنطرف می‌پرید من بودم. باید زخم‌های بچه‌ها را می‌بستم. آن زمان سه استان گلستان، گیلان و مازندران در یک لشکر (۲۵ کربلا) بودیم. اینجا صحنه عجیبی دیدم؛ یک پسر گرگانی در آن آتش شدید دشمن بلند شد، رجز خواند و گفت بچه‌ها مگر برای امام حسین (ع) نیامده اید بجنگید؟... همان لحظه او را زدند و ایشان هم به شهادت رسید.

شما هم آنجا مجروح شدید؟
کمی بعد نوبت به من هم رسید و من هم مجروح شدم. بعثی‌ها مرتب با خمپاره ۶۰ ما را می‌زدند که یکدفعه دیدم دستم بی‌حس شده است. فکر کردم حتماً بر اثر برخورد به خرده سنگ‌ها اینطور شده، اما گلوله‌ای به دستم خورده بود و، چون بدنم گرم بود، متوجه دردش نشده بودم. در همین حین یک سرباز بعثی که گویا قلبم را نشانه گرفته بود، به سمتم شلیک کرد، اما گلوله از ساعد و بازوی چپم گذشته و از نوک بازوی من که ۵ سانتیمتر با قلبم فاصله داشت به شلوارم اصابت کرد. کشان‌کشان خودم را به اینطرف خاکریز رساندم. بچه‌ها دستم را که خونریزی داشت، بستند. یک سرهنگ ارتشی مجروح که هیکل تنومندی داشت، گفت تو را جان امام اگر می‌روی مرا با خودت ببر. با اینکه هیکل ضعیفی داشتم، اما زورم زیاد بود. سرهنگ ارتش را بلند کردم. گفت من اسمم کشاورز است. من او را روی کولم گذاشتم و ۲۰۰ متر راه رفتم تا به کانالی که خط ما بود، رساندم. آنجا آقای کشاورز در کانال پناه گرفت و کمی بعد با آمبولانس او را به بیمارستان انتقال دادند و شکر خدا زنده ماند.
دیدن مجروحیت بچه‌ها واقعاً دردناک بود. یکی از بچه‌ها پاهایش از زانو قطع و به پوستش آویزان شده بود. در همین حین دو مجروح بر اثر خونریزی شدید به شهادت رسیدند. صحنه دلخراشی بود، شیار ۱۴۳ که فیلم سینمایی‌اش ساخته شد ما داخل چنین شیار‌هایی بودیم. جراحت شدید داشتیم و نهایتاً آمبولانس آمد و نجات پیدا کردیم. ما را به اندیمشک و از آنجا به شیراز و تهران انتقال دادند. یک هفته بیمارستان فیروزگر تهران تحت درمان بودم و بعد به شهرمان منتقل شدم.

چند درصد مجروحیت دارید؟ در مدت حضورتان در جبهه بسیجی بودید؟
خیر. حدود ۱۵ ماه از حضورم در جبهه بسیجی بودم و بد هم که پاسدار شدم. ۱۰ سال به صورت پاسداری در مناطق عملیاتی بودم. در مورد درصد مجروحیت، چون به دنبالش نرفتم فقط ۵ درصد جانبازی دارم که مربوط به عملیات والفجر یک می‌شود.

حالا که سال‌ها از اتمام دفاع مقدس می‌گذرد، دوست دارید چه پیام یا مطلبی را به نسل‌های جوان‌تر منتقل کنید؟
به نظر من نسل‌های جوان باید با حقایق جنگ بیشتر آشنا شوند تا بدانند که رزمندگان با چه سختی‌هایی از این آب و خاک دفاع کرده‌اند. ما اگر صرفاً از پیروزی‌ها بگوییم یا اینطور نشان بدهیم که دشمن ما ضعیف و ترسو بود، حق مطلب را ادا نکرده‌ایم. به عنوان نمونه در منطقه هور من مسئول سنگر آکاسیف بودم؛ سنگر آکاسیف یعنی با چوب پنبه سنگر درست می‌کردند. آنجا به حدی دوربین سلاح‌های بعثی‌ها دقیق بود که از سوراخ ۲۰ سانتیمتری سنگر به پیشانی یکی از بچه‌های ما شلیک می‌کردند و او را به شهادت می‌رساندند. یا یک هفته قبل از اینکه ما در آن سنگر آکاسیف مستقر شویم، دو پاسدار را عراقی‌ها با گلوله زده بودند و پیکرشان به داخل آب افتاده بود. من به تنهایی یک هفته دنبال پیکرشان گشتم، اما پیدای‌شان نکردم. گویا خوراک ماهی‌های گوشتخوار شده بودند.
آنجا وقتی ما سرفه می‌کردیم، داخل دهان‌مان چفیه می‌گذاشتیم که عراقی‌ها متوجه نشوند، اما، چون ما امکانات لازم برای زدن آن‌ها را نداشتیم، عراقی‌ها نیروهای‌شان را بلند صدا می‌زدند. در سرمای استخوان‌سوز هور از شدت سرما عسل، خرما و حلوا شکری می‌خوردیم که بدن‌مان گرم شود و یخ نزنیم. در آن سرما دو هفته با حداقل لباس بودیم. این‌ها حقایقی از جنگ که خوب است نسل جوان آن‌ها را هم بداند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار