کد خبر: 1102705
تاریخ انتشار: ۰۶ شهريور ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۷
مي‌خواهم هر روز خود را به چالش بكشم «نمي‌خواهم فقط شغلي داشته باشم. مي‌خواهم حرفه‌اي داشته باشم تا هر روز خود را به چالش بكشم. شايد باهوش‌ترين فرد جمع نباشم، اما تلاشم را خواهم كرد كه سرسخت‌ترين عضو آن باشم» عبارتي كه خوانديد برشي از كتاب «سرسختي» نوشته آنجلا داك ورث است. مي‌خواهيم بعد از چند روايت متفاوت به نكته‌اي خاص برسيم كه شايد در زندگي شما هم اتفاق افتاده باشد.
مرضيه باميري

«نمي‌خواهم فقط شغلي داشته باشم. مي‌خواهم حرفه‌اي داشته باشم تا هر روز خود را به چالش بكشم. شايد باهوش‌ترين فرد جمع نباشم، اما تلاشم را خواهم كرد كه سرسخت‌ترين عضو آن باشم» عبارتي كه خوانديد برشي از كتاب «سرسختي» نوشته آنجلا داك ورث است. مي‌خواهيم بعد از چند روايت متفاوت به نكته‌اي خاص برسيم كه شايد در زندگي شما هم اتفاق افتاده باشد.

روايت اول: او يك چهره زيبا و جذاب داشت
از همان بچگي چهره‌ زيبا و گيرايي داشت. از همان بچگي هر وقت دنبال پدر يا مادرش به اداره و بانك مي‌رفت، با نگاه نافذش چشم مخاطب را تسخير مي‌كرد و كارها طبق روال پيش مي‌رفت. كمي بزرگ‌تر كه شد، در مدرسه دل معلم‌ها را به دست مي‌آورد. گاهي نمره بود و گاهي انتخاب نقش اول تئاترهاي مدرسه. ديگران در ذهن‌شان نمي‌دانستند چرا او هميشه انتخاب اول آدم‌هاست.
براي نمايش، سرود، مبصر شدن، ساقدوش عروس و داماد شدن و براي... هر چه بود، چهره زيبا برايش موهبتي بود كه راه‌ها را برايش باز مي‌كرد و او بيش از حد روي اين موهبت حساب باز كرده بود، ولي كم‌كم زيبايي معصومانه جايش را به جوش و آكنه‌هاي ريز و درشت داد و آفتاب‌سوختگي و بلوغ جواني چهره‌اش را دگرگون كرد. ديگر كسي براي چهره‌اش تره خرد نمي‌كرد و تبديل شده بود به يك آدم معمولي كه حالا هنر خاصي نداشت.

روايت دوم: او يك نابغه بود
زودتر از همه‌ بچه‌هاي فاميل به حرف آمد. بلد بود تا 10 را به انگليسي بشمارد و در چهار سالگي پايتخت 100كشور جهان را حفظ بود. كم‌كم متوجه نبوغش شدند و براي جهت بخشيدن به نبوغش، او را راهي اين كلاس و آن كلاس كردند. هر كسي يك پيشنهاد مي‌داد. يكي مي‌گفت كلاس‌ها را جهشي بخواند. يكي مي‌گفت موسيقي ياد بگيرد كه از درس خواندن زياد دلزده نشود. يكي ديگر مي‌گفت بايد پروفسور يا دانشمند شود. او كودكي نكرد. مدام سرش در درس و كتاب بود و هر كسي از اقوام كه مي‌رسيد، با هيجان چند سؤال علمي مي‌پرسيد. او نابغه بود، ولي يك نابغه‌ خسته كه نمي‌دانست از دنيا چه مي‌خواهد. همه برايش تعيين تكليف كرده بودند، ولي خودش تكليفش را نمي‌دانست، حتي وقت نكرده بود دنبال خواسته‌هايش برود، دنبال چيزها و كارهايي كه دوست داشت تجربه كند، ولي درس خواندن و نبوغ زياد، مجالش نداده بود. يك روز پاييزي دل از همه دنيا كند و به آغوش آرامش خيالي شيشه پناه برد. مي‌خواست از ذهن دانا و پرآشوبش رها باشد. رفت سراغ شيشه و نبوغش را در همان نشئه‌هاي شبانه از دست داد. حالا او يك آدم معتاد نابغه است كه براي نبوغ و توانايي‌اش تره خرد نمي‌كنند.

روايت سوم: او فرزند يك آدم مهم بود
خيلي‌ها دوست داشتند جاي او باشند. هر كجا مي‌رفت كارش درست پيش مي‌رفت. فرقي نمي‌كرد معلم باشد يا ناظم. مدير باشد يا رئيس اداره و شركت. هر كجا او را مي‌ديدند به واسطه نفوذ پدرش كه شخص مهمي بود، احترام مي‌كردند. چيز زيادي نداشت جز مشتي اعتبار و آبرو كه از هم‌خون بودن پدر نصيبش شده بود. نه نيازي به درس خواندن زياد داشت و نه دغدغه‌ يافتن كار براي لقمه‌اي نان. هر چه مي‌خواست به سه شماره برايش مهيا بود، ولي داشته‌هاي دنيا مال اين دنيا هستند و يك روز تمام مي‌شوند. پدر فوت كرد و كمي بعد از يادها رفت. حالا او بايد خود واقعي‌اش مي‌شد. چيزي براي باليدن كه نداشت! او جواني‌اش را اشتباهي روي اعتبار پدر معامله كرده بود.

روايت آخر: او يك آدم سرسخت بود
ولي قهرمان اين قصه روايتش با آن قبلي‌ها فرق مي‌كند. نه هوش بالايي دارد و نه خانواده‌ سرشناسي كه سبب موفقيت‌هايش شوند. نه پول كه روي سنگ بگذارد و آبش كند و نه وصل به آدمي بوده كه هميشه منجي‌اش باشد. او از اول يك آدم معمولي بود. فقط يك فرقي داشت و آن هم سماجت در خواسته‌ها و اهدافش بود. او عاشق زندگي بود و براي آينده‌اش نقشه و برنامه‌هاي زيادي داشت؛ رؤياهايي كه به ظاهر خنده‌دار مي‌آمدند، ولي او به خودش قول تحقق بخشيدن به رؤياهايش را داده بود.
راه سختي پيش رو داشت. بايد مي‌جنگيد. با همه موانع ريز و درشت سر راهش مي‌جنگيد و پيروز مي‌شد و پرچم آرزوهايش را بالا مي‌گرفت. او فقط يك چيز در كوله زندگي‌اش داشت كه آن هم فقط تلاش و پشتكار بود. كم نياورد و جنگيد. كم نياورد و تلاش كرد. بدون نااميد شدن به پيش رفت و در مقابل همه انرژي‌هاي منفي كه قصد توقف مسيرش را داشتند كر بود و كور. او يك آدم معمولي بود با اراده و همت بالا كه در راهش «نه» نمي‌آورد و تخت گاز تا قله خواسته‌هايش مي‌تاخت.

مي‌خواهم هر روز خود را به چالش بكشم
خانم آنجلا داك ورث در پيشگفتار كتاب «سرسختي» مي‌نويسد: «نوجوان كه بودم، كلمه‌ نابغه را خيلي شنيدم. هميشه پدرم بود كه بحث را به اين سمت مي‌كشاند. دوست داشت بي‌هيچ مقدمه‌اي بگويد: «مي‌داني؟ تو هيچ وقت نمي‌تواني نابغه باشي!». اين اظهار نظر ممكن بود هر زماني گفته شود، سر ميز شام، حين پيام‌هاي بازرگاني يا وقتي روزنامه وال استريت ژورنال در دستش، روي مبل لم مي‌داد.
يادم نمي‌آيد چه پاسخي به او مي‌دادم. شايد فقط وانمود مي‌كردم كه چيزي نشنيده‌ام. پدرم هميشه به نبوغ و استعداد فكر مي‌كرد و برايش مهم بود كه چه كسي بيشتر از ديگران اين موهبت را دارد. او حتي به ميزان نبوغ خودش هم اهميت مي‌داد و درباره هوش خانواده‌اش هم همين قدر دغدغه داشت، البته تنها من مشكل او نبودم. از نظر پدرم، خواهر و برادرم هم نابغه نبودند. با معيارهاي او ما هيچ كدام نبوغ انيشتين را نداشتيم. ظاهراً اين موضوع برايش سرخوردگي بزرگي بود. پدرم نگران بود كه آن مقدار از هوش باعث محدود شدن دستاوردهاي‌مان در زندگي شود.
دو سال پيش برنده‌ جايزه‌ مك آرتور شدم كه گاهي آن را جايزه نبوغ نيز مي‌نامند. براي بردن اين جايزه نيازي نيست خودتان اقدام كنيد يا از دوستان و همكاران‌تان بخواهيد سفارش‌تان را بكنند. در عوض، كميته‌اي محرمانه شامل برترين افراد حوزه تخصصي شما انتخاب مي‌كنند كه چه كسي كارهاي مهم و خلاقانه‌اي انجام داده است. بعد از تماس غيرمنتظره‌اي كه اين خبر خوش را به من داد، نخستين واكنشم آميزه‌اي از قدرداني و شگفت‌زدگي بود. بعد هم به پدرم و اظهار نظرهاي گاه‌و‌بي‌گاهش درباره توانايي‌هاي هوشي‌ام فكر كردم، البته او اشتباه نگفته بود، من اين جايزه را به خاطر اين نبرده بودم كه از خيلي از همكارانِ روان‌شناسم باهوش‌تر بودم. در عوض او به سؤال نادرست «آيا او نابغه است؟» پاسخي درست داده بود؛ «نه نابغه نيست.»
صبح روزي كه جايزه مك آرتور اعلام شد، به خانه پدرومادرم رفتم. آنها قبلاً خبر را شنيده بودند. اقوام هم پشت سر هم زنگ مي‌زدند تا به من تبريك بگويند. سرانجام وقتي تلفن تمام شد، پدرم رو به من كرد و گفت: «به وجودت افتخار مي‌كنم.»
مي‌خواستم به او بگويم «پدر، تو كه گفتي من نابغه نيستم. در اين باره بحثي ندارم. تو افراد زيادي را مي‌شناسي كه از من باهوش‌ترند، اما بگذار چيزي را به تو بگويم. مي‌خواهم طوري بزرگ شوم كه كارم را همان اندازه دوست داشته باشم كه تو كارت را دوست داشتي. نمي‌خواهم فقط شغلي داشته باشم. مي‌خواهم حرفه‌اي داشته باشم تا هر روز خود را به چالش بكشم. شايد باهوش‌ترين فرد جمع نباشم، اما تلاشم را خواهم كرد كه سرسخت‌ترين عضو آن باشم.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار