کد خبر: 1098506
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
اردشیر زاهدی، از جعل وصیتنامه برای پهلوی دوم توسط فرح دیبا می‌گوید
دور هم نشستند و از زبان مُرده متن نوشتند! سالمرگ پهلوی دوم در حالی از راه می‌رسد که اردشیر زاهدی به ابدیت پیوسته است. اما در پی مرگ دومین، خاطراتی از وی نشر یافت که بخشی از راز‌های زندگی نخستین را فاش می‌کرد!
نیما احمدپور

سالمرگ پهلوی دوم در حالی از راه می‌رسد که اردشیر زاهدی به ابدیت پیوسته است. اما در پی مرگ دومین، خاطراتی از وی نشر یافت که بخشی از راز‌های زندگی نخستین را فاش می‌کرد! اردشیر زاهدی در گفتگو با حبیب لاجوردی در سال ۱۳۷۰، به صراحت اذعان داشت: وصیتنامه منصوب به شاه، از سوی فرح دیبا و تنی چند از اطرافیانش جعل شده و فاقد ارزش حقوقی و تاریخی است. او حتی در باب نگارش کتاب «پاسخ به تاریخ» نیز تأملاتی دارد و جمله مطالب آن را منظر واقعی شاه نمی‌داند. در مقال پی آمده، بخش‌هایی از خاطرات زاهدی در این‌باره، مورد خوانش تحلیلی قرار گرفته است. امید آنکه تاریخ‌پژوهان معاصر را مفید و مقبول آید.

فرح بیماری شاه را پنهان کرد تا شاید نایب‌السلطنه شود
نوع بیماری محمدرضا پهلوی، چند و، چون آغاز و نیز کیفیت اختفای آن از مدخل‌های مهم در شناخت شرایط او در واپسین سالیان حیات است. براساس روایتی که اردشیر زاهدی در گفتگو با حبیب لاجوردی ارائه می‌دهد، تمامی افراد مطلع از سرطان شاه به دلایل منفعت‌جویانه آن را پنهان کردند. به عبارتی آنان در پس این اختفا برای خویش آورده‌ای می‌دیدند:
«در یکی از این روز‌ها که حضورشان بودم و، چون ناراحت بودم و اینها، البته آن وقت من اینجا بودم، بعد رفتم و برگشتم، می‌آمدم و می‌رفتم. مادرم اینجا مریض بود و غیره. بهشان عرض کردم با این مطلبی که شما از مردم پنهان کردید، هم به خودتان خیانت کردید هم به خانواده‌تان! بعد هم من چاکر انتظار نداشتم که اعلیحضرت از من پنهان کنند... فرمودند: اگر به تو گفتم، می‌رفتی می‌گفتی به مردم. عرض کردم: خب من اگر گفته بودم، چون مردم متأسفانه ضعیف‌پسند و مریض‌پسندند و برای شما خون گریه می‌کردند، اگر می‌فهمیدند شما مریضید. باری، البته دیگر... معلوم شد که متأسفانه اعلیحضرت چندین سال این مرض را داشتند و تا آنجا که من اطلاع دارم و حدسیات هست، پنج نفر از این اطلاع داشتند. اعلیحضرت خودشان، علیاحضرت شهبانو، وزیر دربار مرحوم علم عرض شود که نخست‌وزیر هویدا و پنجمی دکترشان ایادی که بعد دیرتر یک دکتر دیگر بهش اضافه می‌شود، دکتر صفویان. متأسفانه معلوم شد که هویدا نخست‌وزیر شاید به این دلیل نمی‌خواسته این... و خیلی انترسان است این به نظر من، در تاریخ ایران بی‌نظیر است که یک چیزی هفت، هشت سال بین چند نفر باشد و محرمانه بماند، چون در ایران معمولاً تاریخ را که نگاه کردیم، این چیز‌ها سابقه ندارد و این خب، علیاحضرت فکر می‌فرمودند که ایشان چیز خواهند بود، یعنی نایب‌السلطنه خواهند بود و قدرت دستشان خواهد بود. آقای نخست‌وزیر فکر می‌کرده، او می‌شود یک صدراعظمی و می‌تواند حکومت داشته باشد. آقای علم یا روی عشق به اعلیحضرت یا روی دستور اعلیحضرت. چون خدا می‌داند این‌ها هیچ کدامشان، این دوتای آخری که گفتم زنده نیستند. به هر حال، متأسفانه آنطور که باید گفته می‌شد و مردم ایران می‌فهمیدند که پادشاهشان مریض است، این گفته نشد و متأسفانه باید بگویم که لااقل در هفت سال اخیر، بین هفت و پنج سال، این عده از این جریان باخبر شدند و چیز نکردند....»

اگر شاه مریض چیزی ننوشته باشد و خانواده‌اش بخواهند وصیتنامه درست کنند، خلاف است
یکی از محور‌های کلان تبلیغات جریان سلطنت‌طلب در سالیان اخیر، استناد به وصینامه سیاسی پهلوی دوم و بازخوانی احساسی آن، توسط فرح دیباست. با این همه آنگاه موضوع جذاب می‌شود که بدانیم ماجرا از اساس دروغ و وصیتنامه جعلی است! به اذعان اردشیر زاهدی، این متن از سوی همسر شاه مخلوع و برخی اطرافیان وی نگاشته شده و در همان دوره نیز آنان به دلیل این اقدام مورد هشدار و سرزنش قرار گرفته‌اند، اما روش متقلبانه خویش را واننهاده‌اند:
«موضوع مشکلی که پیش آمد، این‌ها اصرار داشتند در این چند روز از طرف اعلیحضرت بگویند که اعلیحضرت وصیت کردند و، چون من با دروغگویی، به خصوص برای پادشاهی که ۳۷ سال سلطنت کرده، خانواده اش بیش از ۵۰ سال در این مملکت سلطنت کرده، شما امکان دارد امروز یک حرفی روی احساسات بزنید، در صورتی که اگر به هر حال خود آدم راجع به خودش بزند، امری است علیحده. شما اگر می‌خواهید وصیت بنویسی، احساساتی نیستی، چون قبلاً می‌نشینی و می‌نویسی. اگر خدای نکرده مریض بوده باشد، انسان که ممکن است آثار دوا و ... در افکارش اثر داشته باشد. ولی اگر به هر حال، من نه وصیت کرده باشم و نه چیزی هم در حال مریضی بنویسم، اگر بازمانده‌های من بخواهند یک وصیت درست کنند، این خلاف است. این بود که آن شب عده‌ای هم از ایرانی‌ها آمده بودند، مثل بیوک صابر، آقای سرتیپ در لندن رئیس ساواک آنجا بود، سرتیپ معین‌پور. عرض شود همین آقایی که رئیس دانشگاه در تبریز بود، منتظری و این‌ها آمده بودند و یک عده‌ای دور تا دور و بحث بود، من نمی‌خواستم جلوی این‌ها صحبت کنم. وقتی که شد، گفتم من موافق نیستم با اینکه راجع به وصیتنامه اعلیحضرت صحبتی بشود. داشتند یک چیزی تهیه می‌کردند. من هم روی ادب به علیاحضرت نمی‌خواستم جلوی آقایان دیگر... بالاخره از علیاحضرت خواهش کردم، تشریف بیاورند. رفتیم بیرون از اتاق، بهشان گفتم: این عمل خلاف است، دروغ است و اگر این کار بشود، متأسفانه من مجبورم که اعلام بکنم، چون یک حس برای پادشاه این نمی‌شود چیز معین کرده و وصیتنامه اش آنچه که در ایران نوشته، تاریخی است. چه برای فامیل...، اما یک وصیتنامه سیاسی نوشتن، من مخالفم. ساعت‌ها طول کشید و من به آقایان می‌پریدم و غیره. کارش به اینجا کشید که بالاخره مجبور شدم تهدید کنم، هم به ایشان گفتم هم به ولیعهد. گفتم: مبادا این حرف‌ها را گوش کنید، چون این بعد از لحاظ تاریخی اشکال بزرگی خواهد بود....»

وصیتنامه جعل شده، درست مخالف فرمایشاتی است که اعلیحضرت کردند
بخش دوم خاطرات زاهدی در این باره، معطوف به محتوای این به اصطلاح وصیتنامه است. او بر این باور است علاوه بر غیراخلاقی بودن شکل انجام کار، مضمون این به اصطلاح وصیتنامه سیاسی نیز با گفته‌های شاه در تباین است! او در این‌باره توضیح بیشتری نمی‌دهد، اما این اشارت می‌تواند مدخلی باشد برای پژوهشگران دوران پهلوی که مصادیق اختلاف این دو متن را بیابند:
«بعد قرار بر این شد که بعد از یک روز و در روز تقریباً ۴۰ و... ساعت صحبت کردن و من دیگر گفتم اصلاً من در این چیز شرکت نمی‌کنم و ... و اینها، قرار بر این شد که یک چیزی علیاحضرت گفتند که الهام گرفتند از، فکر کردند که اعلیحضرت اینطور فکر می‌کردند. همین که یک اعلامیه‌ای دادند. گفتم این نمی‌تواند وصیتنامه باشد، چون درست مخالف فرمایشاتی است که اعلیحضرت می‌کردند، بیشتر قسمت‌هایش یا به هر حال، این را نفرمودند. این است که من نمی‌گذارم این عمل بشود و نگذاشتم هم. برای اینکه یک خیانت تاریخی به پادشاهم بود که بهش سوگند قرآن خورده بودم و به مملکتم و به هموطن‌هایم و در این قسمت شدیداً پافشاری کردم و خوشبختانه موفق شدم. چون خود علیاحضرت هم تعجب فرمودند و همینطور ولیعهد. البته ولیعهد هنوز به سن قانونی نرسیده بود که این عمل، عمل درستی نیست، ولی خب دودستگی بود و عده‌ای هم چیز می‌کردند. به آن آقایانی هم که آمده بودند شدیداً بهشان پرخاش کردم که آقایان این صحبتی که شما می‌کنید، صحیح نیست، این چیزی که درست کردید و نوشتید. این نوشته شماهاست....»
اظهارات اردشیر زاهدی در باب جعلی بودن وصیتنامه سیاسی شاه، امری جدید نیست. هرچند که ابرام وی در این‌باره به این خبر قوتی دوچندان می‌بخشد. پیش‌تر احمدعلی مسعودانصاری پسرخاله فرح دیبا نیز اطلاعات خویش را در این موضوع، به ترتیب پی آمده به تاریخ سپرده بود:
«هنگام ترک نیویورک به لندن و از آنجا به قاهره، به دیدار هوشنگ انصاری رفتم. انصاری به من گفت: وقتی به قاهره رسیدم، بپرسم و جست‌وجو کنم که آیا شاه در مورد مسائل سیاسی و آینده ایران و ولیعهد، وصیتی هم کرده یا نه؟ وقتی به قاهره رسیدم، مترصد بودم که ببینم وصیتنامه‌ای در کار هست یا نه و عجبا که فهمیدم وصیتنامه‌ای در کار نیست. به همین علت هم فرح دست به کار شده بود که متنی به نام وصیتنامه سیاسی شاه تهیه شود و مأموریت و انجام کار را به عهده دکتر منتصری یکی از اشخاص مورد اعتماد و علاقه فرح سپرده بودند. جواد معین‌زاده و چند نفر دیگر هم همکاری می‌کردند و دست‌اندرکار بودند. حاصل کار آن‌ها همان متنی است که امروز به عنوان وصیتنامه سیاسی شاه معروف شده و البته بعد از مرگ او به وسیله اشخاص یاد شده تهیه گردیده است. این متن که بیشتر احساساتی و عاطفی است تا سیاسی، فاقد رهنمود‌هایی است که معمولاً وصیتنامه یک رهبر سیاسی را از وصیتنامه دیگران متمایز می‌کند. در آن تنها به مسئله جانشینی ولیعهد اشاره شده است، والا از چه باید کرد‌ها و توصیه‌های سیاسی سخنی به میان نمی‌آید....»

پاسخ به تاریخ، کتابی نبود که شاه می‌بایست بنویسد
اردشیر زاهدی از پهلوی دوم در واپسین ماه‌های حیات، چهره فردی علیل و ناتوان ترسیم می‌کند، امری که البته منطبق بر واقعیت بیرونی نیز هست. او بر این باور دارد که شاه در آن دوران، بنیه ذهنی و جسمی نگارش چنین کتابی را نداشت و آنچه منتشر شده، نتیجه رتوش فرح دیبا و دوستان اوست. او معتقد است که پاسخ به تاریخ، هرگز نمی‌تواند به عنوان تبیین یا دفاعیه‌ای در خور، از عملکرد شاه، در دوران سلطنت وی قلمداد شود:
«کتاب آخر به نظر من کتابی نیست که مال اعلیحضرت باید می‌بود. او برای اینکه ایشان مریض بودند و بنیه و حوصله نداشتند، آثار دوا و ... درشان چیز داشت. حتی من به عرضشان رساندم: قربان این کتاب را یا باید بگذارید بعد‌ها بنویسید یا اینکه عجالتاً ننویسید. البته خودشان احساس کرده بودند که مدت کمی دیگر خواهند بود. این بود وقتی که مکزیک بودیم از آنجا که آمدیم به بیمارستان و در نیویورک تشریف داشتند، یعنی در آنجا هم فرمودند: من حرف تو را قبول کردم. چون در مکزیک چند بار بهشان عرض کردم: قربان اگر این کتاب را بنویسید، چون یک کتاب تاریخی است، اولاً با آن کتاب قبلاً، چون همان وقتی که اعلیحضرت آخرین کتابشان قبل از تمام چیز‌هایی است که مال سازمان برنامه و ... و ... و چی بود. بعد که اعلیحضرت مریض شدند آن‌ها را آوردیم به چندین ماه بعد، البته چند هفته لااقل بعد است، چون نرفته بودند به مکزیک، رفته بودند به پاناما و از پاناما آمدند به مصر و آنجا مریض شدند. اعلیحضرت آخر سر به وضعی رسیده بودند که هیچ حالتی که این کتاب را داشته باشند و بخوانند، نبود. این‌هایی هم که دنبال کتاب بودند، آمده بودند، چون این کتاب اول اگر اشتباه نکنم به فرانسه بود، بعد برای انگلیسی اش، بهشان عرض کردم آنکه خوب نبود لااقل اینجا از خودتان تعقیب کنید، (نامفهوم) ... اعلیحضرت یکی دو بار شاید نیم ساعتی آمدند نگاه بکنند و بعد منصرف شدند. از آن طرف هم اعلیحضرت حالشان رو به بدی می‌رفت، این کتاب را روتوشش را علیاحضرت کردند و دوستی که دارند آقای جوادی. در واقع این چیزی نیست که آخرین چیز است. چون این‌ها گفتند: اگر نکنیم، ۷۵ هزار دلار یا چقدر باید به پابلیشر بدهیم. گفتم: والا من که مخالفم، خب، فرض هم پول هم قرار باشد، ولی تعجب می‌کنم، اما به‌هرحال، این‌ها روتوش کردند کتاب را و من شخصاً روی علاقه و احترام و عظمتی که برای پادشاهم داشتم، خیال می‌کنم این کتاب کتابی نبود که می‌توانست یک آدم سی و پنج، شش سال، هفت سال سلطنتش را نشان داده باشد....»
می‌خواستند شاه را در دوران بیماری به عراق ببرند
اردشیر زاهدی بار‌ها اذعان کرده بود که مجبور است تا بسا ناگفته‌های خویش را به گور ببرد، چون شرایط را برای بازگویی آن‌ها مهیا نمی‌بیند! از جمله نکاتی که وی در این گفتگو فاش ساخته، این است که عده‌ای درصدد بوده‌اند تا شاه را در اوج بیماری او و ایضاً آغاز اختلافات عراق با ایران که نهایتاً به جنگ تحمیلی منتهی گشت، به این کشور ببرند. زاهدی این افراد را جماعتی فریبکار و سودجو می‌داند:
«شما خودتان را پادشاه خطاب نکنید، شما همان ولیعهد بوده باشید، مردم اگر به شما علاقه دارند... می‌توانید حرف‌هایتان را کارهایتان را بکنید. در حال حاضر هم عجالتاً مواظب باشید که اطراف، چون یک عده‌ای هستند می‌خواهند بیایند از به قول معروف، آب گل‌آلود ماهی بگیرند. یک عده‌ای می‌آیند برای پول جمع کردن و برای چاپلوسی و اینها. چون این‌ها اگر واقعاً غیرت داشتند و، چون در این مدت مریضی اعلیحضرت اشخاص مختلف آمدند. یکی آمد نزدیک ۶۰۰، ۷۰۰ دلار پول گرفت! یک تیمساری بود که می‌گفت: من در حبس بودم و حتی برای اینکه احساساتم را بجوشانند، چون اعلیحضرت فرمودند مرا صدا کنند، بعد یک عده دیگری آمدند تحریک کرده بودند که همین ژنرال هم درونش بود که ولیعهد را هم داشتند گمراه می‌کردند که ولیعهد را برداریم برویم به عراق. گفتم: مگر عراق جایی است که ولیعهد برود؟ دشمن ماست عراق و انترسان اینجاست که این تیمسار هوایی آمده بود و توسط والاحضرت فاطمه و علیاحضرت ملاقات شد و اعلیحضرت خوشبختانه هیچ‌وقت نپذیرفتش و هر وقت صحبت بود، می‌فرمودند اگر صحبت دارد با فلان کس بکند، این برای اینکه مرا جلب بکند یا نقشه اش چه بود، گفت: بله نقشه‌مان این است که برویم اعلیحضرت را هم برداریم و برویم عراق. گفتم: خب بعد چکار می‌کنید؟ آخر اعلیحضرت مریضند، بهشان چیز وصل است، این لوله چیز. گفت: نه... و شاید هم مصری‌ها نگذاشتند. خب، ما مصری‌ها را هم باهاشان جنگ می‌کنیم و اعلیحضرت را... گفتم: بابا، چون اصلاً این حرف‌هایت بیشتر تئوری است، چطور ممکن است؟ اولاً یک... کسی که رئیس‌جمهوری که این همه به ما محبت کرده، ما بیاییم با او جنگ بکنیم. بعد ایشان را برداریم برویم به عراق، کسی که دشمن اعلیحضرت بوده از آن جریان شط‌العرب من وزیر خارجه بودم، قبل از وزارت خارجه من افراد دیگری وزیر بودند، سفیر بودند و نمی‌دانم عرض شود، نخست‌وزیر بودند. این رشته سر دراز دارد، دعوا‌های تاریخی که ما با عراق داشتیم، حالا پادشاه را هم ببریم آنجا و بعد هم مملکتی که دارد با مملکت ما سر ستیزه و جنگ دارد و ... که اینکه نمی‌شود برد آنجا....»

فرح در تشییع جنازه اصرار داشت در کنار نیکسون راه برود
رفتار‌های هرکس در هر موسم، نمادی از منش و ساختار شخصیت اوست و ایضاً بیم‌هایی که در ذهن وی شکل گرفته است. تصویری که اردشیر زاهدی از کردار خانواده و نزدیکان پهلوی دوم در روز تشییع وی ارائه می‌دهد، آیینه‌ای از سطح فکر و دغدغه‌های ایشان است، چه در لحظه‌ای که از عکس گرفتن با یکدیگر فرار می‌کنند و چه در ساعتی که تلاش می‌کنند تا در تصاویر کنار «نیکسون» دیده شوند:
«در اینجا یک چیزی که پیش آمد که یک خرده باعث ناراحتی و ... شد، البته قبل از اینکه ما برویم آنجا، یک اختلاف خانوادگی بود، بین والاحضرت اشرف و علیاحضرت شهبانو. اصرار داشتند که ما می‌خواهیم برویم آنجا سر خاک که والاحضرت اشرف با این‌ها عکس و بچه‌ها عکس نگیرد. به من گفتند... حالا اختلافشان چی بود؟ همدیگر را هم ماچ می‌کردند، ولی... گفتم من حقیقتش، تمام آن شب آنقدر خسته بودم. یک خرده رنجیده خاطر شده بودم از علیاحضرت، چون حدود ساعت سه و نیم شبی که فردا تشییع جنازه است، سلمانی خواسته بودند سرشان را درست کند که من معتقد بودم خب این صحیح نیست. عوض عزاداری و سرتان را... ولی البته خب در عین حال قابل فهم است. چون در روز و در قرنی هستیم که یک خانم می‌آید بیرون بعد دیده می‌شود لباسش، سرش و کله‌اش... من هم داخل این چیز‌ها نمی‌خواستم بشوم، چون حقیقتاً به خصوص آن روز‌ها دیگر حوصله این حرف‌ها را نداشتم. فردایش هم که آمدیم در تشییع جنازه و آمدیم حرکت کنیم، علیاحضرت هی دو بار مرا صدا کردند که اردشیر، اردشیر به رئیس‌جمهور بگو که من باید دست راستشون باشم، نه نیکسون....»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار