«شهید جاویدالاثر علیپورمند» متولد سال ۱۳۴۰ و اهل شهرک محلاتی تهران بود. وقتی جنگ تحمیلی شروع شد، نوجوانی بیش نبود، اما احساس تکلیف کرد و به جبهه رفت تا اینکه در سال ۶۱ در عملیات رمضان به شهادت رسید «شهید جاویدالاثر علیپورمند» متولد سال ۱۳۴۰ و اهل شهرک محلاتی تهران بود. وقتی جنگ تحمیلی شروع شد، نوجوانی بیش نبود، اما احساس تکلیف کرد و به جبهه رفت تا اینکه در سال ۶۱ در عملیات رمضان به شهادت رسید. پیکرش مفقود ماند و اکنون که ۴۰ سال از شهادتش میگذرد، هنوز هم به دست خانواده نرسیده است. در حالی که حاجیه خانم «بهجت مشهدی حسین» مادر شهید اخیراً مرحوم شده است، گفتوگوی ما را با «نسرین پورمند» خواهر شهید پیشرو دارید.
با شهید چند سال فاصله سنی داشتید؟ ایشان در چه فضای تربیتی رشد کرده بود؟
من چهار سال از برادرم بزرگتر بودم. علی فرزند آخر خانواده بود. نهمین روز شهریور سال ۱۳۴۰ به دنیا آمد. پدر زحمتکشی داشتیم که برای امرار معاش خانواده بیشتر مواقع در سفر بود. به همین خاطر تربیت بچهها با مادرم بود. علی از بچگی باهوش و ممتاز بود. از کودکی قرآن خواندن را یاد گرفت. با لحنی خوش قرائت میکرد. زمان انقلاب فعالیت داشت و در راهپیماییها و تظاهرات و پخش اعلامیه و سنگرسازی در خیابانها فعال بود. مخصوصاً یادم است که در گرفتن کلانتری منطقه ۱۴ حضور داشت.
برادرتان شغلشان چه بود؟
اوایل انقلاب برادرم وارد بازار کار شد و شغل آزاد داشت، ولی، چون انقلاب نیاز به حضور جوانها داشت، داوطلب شد و به خدمت سربازی رفت. محل خدمتش نیروهوایی ارتش در تهران بود، ولی خودش دوست داشت به جبهه برود و به جنوب اعزام شد. کلاً بچه پای کاری بود. اوایل انقلاب یادم است که نفت و برخی اقلام کوپنی بود، برادرم نفت و گوشت تهیه میکرد و میبرد در خانه مردم و توزیع میکرد.
غیر از برادرتان افراد دیگری هم از خانوادهتان در جبهه حضور داشتند؟
علاوه بر برادرم، دامادمان مسعود روحانی که مجروح شد و پسر داییام هم به جبهه رفت. خود علی یک بار در حمله عراق به شهر بستان مجروح شد. ترکش از ناحیه کمرش عبور کرده و او را مجروح کرده بود. در آن مقطع علی را به بیمارستان اصفهان برده بودند. پزشکش میگفت اگر ترکش کمی پایینتر خورده بود، قطع نخاع میشد. وقتی به خانواده خبر دادند، که به تهران منتقل شده بود و تا قبل از مرخص شدن به مادر چیزی نگفت. حالش که بهتر شد دوباره به جبهه رفت.
در جبهه چه مسئولیتهایی داشت؟
گویا یک مدتی مسئول پایگاه وحدتی در دزفول بود و بعد هم که با اصرار خودش به خط مقدم میرود. علی در نیروهوایی ارتش خدمت میکرد، اما با تشکیل ستاد جنگهای نامنظم، یکی از نیروهای شهید چمران شده بود.
چطور متوجه مفقودی برادرتان شدید؟
اواخر تیر سال ۶۱ که دیگر نامههایش برای مادر نیامد. نگران شدیم. برادر دیگرم به جبهه رفت و پرسوجو کرد. گفتند شبی که علی برای شناسایی منطقه به همراه چند بسیجی رفته بودند، دیگر هیچ اثر و خبری از آنها به دست نیامده است. کیف و وسایل علی را به برادرم دادند و به مادرم گفتند وضعیتش مفقودالاثر است. از تیرماه سال ۶۱ تا مرداد سال ۱۳۶۹ میگفتیم شاید علی اسیر شده باشد. وقتی خبر آزادی اسرا آمد، مادر ساعتها پای رادیو مینشت تا شاید اسم علی پورمند فرزند رحمتالله اهل تهران همراه کاروان آزادگان باشد، اما هیچ خبری از علی نشد. وقتی صدام به زبالهدان تاریخ پیوست، اعلام کردند دیگر اسیر ایرانی در زندانهای عراق نیست. از همان زمان دیگر مسجل شد که ایشان شهید شده است و دیگر باید منتظر بازگشت پیکرش باشیم؛ و پیکر شهید هیچ وقت برنگشت؟
نه متأسفانه دیگر خبری از پیکر علی نشد. ما سالها معنی مفقودالاثری را نمیدانستیم، بعد از سالها که متوجه شدیم پیکرشان مفقود است. خون من و مادرم را برای آزمایش دیانای گرفتند تا شهدای مفقودالاثری که میآورند اگر آزمایش مثبت بود، خبرمان کنند. مادرم بعد از ۴۰ سال هجران و چشم انتظاری پسرش اخیراً به رحمت خدا رفت. مادر وقتی مرحوم شد در عالم رؤیا به یکی از بستگان گفته بود که علی من زنده است و من پیش پسرم هستم. مادرم اواخر عمرش مرتب میگفت علی بیا منو ببر. از دنیا دل کنده بود و دوست داشت هر چه زودتر پیش پسر شهیدش برود.