کد خبر: 1098067
تاریخ انتشار: ۰۲ مرداد ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با همسر شهید حسن عزیزیان از آخرین روز‌های دفاع مقدس
فرمانده گردان روح الله در مرصاد آسمانی شد هنوز هم بعد از گذشت ۳۴ سال از شهادت همسرش شهید حسن عزیزیان خاطرات هشت سال زندگی پر از عشق و عاطفه‌اش را به خوبی به یاد دارد. می‌گوید بعد از شهادت حسن من تمام روز‌ها و شب‌هایم را با خاطرات او سپری کرده‌ام. هر چه از یادم برود، مهر و محبت او را از یاد نخواهم برد.
صغری خیل‌فرهنگ

هنوز هم بعد از گذشت ۳۴ سال از شهادت همسرش شهید حسن عزیزیان خاطرات هشت سال زندگی پر از عشق و عاطفه‌اش را به خوبی به یاد دارد. می‌گوید بعد از شهادت حسن من تمام روز‌ها و شب‌هایم را با خاطرات او سپری کرده‌ام. هر چه از یادم برود، مهر و محبت او را از یاد نخواهم برد. سلیمه ابراهیمی، همسرشهید از خاطره هم‌صحبتی با حضرت آقا و دیداری که بعد از شهادت همسرش نصیب او و خانواده‌اش شد برایمان روایت کرد. او همچنین در همکلامی‌مان از برادر شهیدش علی‌اصغر ابراهیمی هم گفت که پیش از حسن به شهادت رسیده بود. در ادامه گفتگو نیز زهرا عزیزیان خواهر شهید حسن عزیزیان خاطره‌ای از برادر را بیان کرده است.

مهر‌های شناسنامه
حسن متولد سال ۱۳۳۴ روستای محمدآباد از توابع شهرستان دامغان بود و من متولد سال ۱۳۳۷. ایشان تا مقطع پنجم دبستان درس خواند، اما علاقه زیادی به فراگیری علم و آگاهی داشت. معمولاً اوقات فراغت خود را با کتاب‌های مذهبی، قرآن و روزنامه سپری می‌کرد. سواد مدرسه‌ای نداشت، اما اهل مطالعه بود. بعد از مدتی به کار سخت و پرمشقت کارگری روی آورد و از همان راه کسب درآمد می‌کرد.
خانواده ما یک خانواده انقلابی و مذهبی بود. پدرم مداح بود و از همان کودکی ما با عشق به اهل‌بیت (ع) پرورش پیدا کرده بودیم. حسن هم انقلابی بود این را از وجود مهر‌های متعدد انتخاباتی در شناسنامه‌اش به‌راحتی می‌توانستیم متوجه شویم. ایشان به مسائل سیاسی بی‌اهمیت نبودند.
مهریه ۳۰ هزار تومانی
وقتی ایشان برای کارگری به روستای ما آمد همدیگر را دیدیم و من از طریق همسر برادرش با حسن آشنا شدم. بعد هم خواستگاری و عقد و عروسی. مهریه‌ام ۳۰ هزار تومان بود. سال ۱۳۵۹ زندگی‌ام را با حسن با عشق آغاز کردم. ماحصل زندگی ما سه فرزند به نام ابوالفضل، معصومه و محبوبه است.
حسن دو سال بعد از ازدواجمان یعنی ۲۳ مهرماه سال ۶۱ وارد سپاه شد. همیشه صبح زود به سپاه می‌رفت، روز‌ها برای صبحانه در خانه نبود، مگر تعطیلات. وقتی بچه‌ها چشم باز می‌کردند و حضور پدر را در خانه می‌دیدند، از شادی به هوا می‌پریدند و کلی ذوق می‌کردند. یکی این طرفش می‌نشست و یکی آن طرف. برای بچه‌ها لقمه می‌گرفت؛ یکی به دهان ابوالفضل می‌داد و لقمه‌ای به دهان معصومه. محبوبه هم که کوچک بود.
این خاطرات در ذهن بچه‌ها هم ثبت شده است. بعد از شهادت حسن هر بارسفره پهن می‌کردیم، مکافات داشتیم. حالا بچه‌ها سرجای نشستن بابا با هم دعوا می‌کردند. ابوالفضل گریه می‌کرد، می‌گفت من می‌خواهم جای بابا بنشینم معصومه می‌گفت چرا تو باید جای بابا بنشینی؟ بالاخره قرار گذاشتیم به نوبت هر کدام جای پدر سر سفره بنشینند. خاطرات لحظه‌به‌لحظه با او بودن سرسفره تکرار می‌شد.
فرمانده گردان روح‌الله
ایشان در مدت حضورش در جبهه رشادت‌های زیادی از خود نشان داد و در اکثر عملیات‌های دوران دفاع مقدس نظیر عملیات الی‌بیت المقدس، رمضان، خیبر، والفجر ۸، کربلای یک، کربلای ۴ و ۵، نصر ۸، مرصاد شرکت داشت.
مسئولیت‌های مختلفی بر عهده حسن گذاشته شد که سمت فرماندهی گردان روح‌الله تیپ مستقل ۱۲ قائم‌آل‌محمد (عج) بالاترین آن‌ها بود. کار‌های خود را بی‌سروصدا انجام می‌داد و تعریف و تمجید دیگران در کار‌های او تأثیری نداشت. هر چه مقام نظامی او بالاتر می‌رفت، معرفت، افتادگی و خضوع و فروتنی‌اش بیشتر می‌شد.
موش‌های صحرایی
همسرم چندین بار مجروح شد. در عملیات رمضان پایش تیر خورد و در کربلای ۵ با گاز خردل شیمیایی شد. به سروکتفش نیز در دیگر عملیات‌ها ترکش‌هایی نشست. حتی از بسیاری از مجروحیت‌هایش بی‌اطلاع بودیم و بعد از بهبودی متوجه می‌شدیم. یک بار که از منطقه برگشت، دیدم پوست پاهایش همه کنده شده و کرچیده شده است. پرسیدم حسن! مگر تو پوتین نداری؟ بر روی سنگ و خاک‌ریز پا برهنه می‌روی؟
گفت نه! پوتین دارم؛ چطور مگر؟ گفتم پاهایت را ببین! این چه وضعی است؟ چرا اینطوری شده است؟ اولش سعی می‌کرد بپیچاند و حرفی نزند، ولی وقتی دید دست‌بردار نیستم و او را سین‌جیم می‌کنم، گفت خسته از عملیات برگشته بودم و بدنم برای زمین گریه می‌کرد. سرم را که گذاشتم زمین، اصلاً نفهمیدم کجا رفتم (برای دل من می‌خندید و تعریف می‌کرد) پاهام خوراک موش‌های صحرایی شد! سلیمه جان! جایی عنوان نکنی، صورت خوشی ندارد. او هرگز از جبهه حرف نمی‌زد. محرم بود، ولی اسرار جنگ را فاش نمی‌کرد. وقتی می‌شنید بعضی‌ها از کاستی‌ها و نبود امکانات و غذا و تدارکات خبر می‌آوردن، ناراحت می‌شد و می‌گفت جنگ محرم می‌خواهد.
شهید خندان
نهایتاً همسرم در تاریخ پنجم مرداد سال ۶۷ در عملیات مرصاد با اصابت تیر به قلبش به شهادت رسید. حسن خردادماه راهی جبهه شد. ما از عملیات مرصاد اطلاع نداشتیم، اما چند نفر از بستگان ما نگران بودند. گویی آن‌ها می‌دانستند. وقتی هم که حسن آقا شهید شد یک هفته بعد خبر شهادتش را برایمان آوردند.
یکی از همرزمانش که آن لحظات در کنار ایشان بود، می‌گفت نزدیکی‌های ظهر و در لحظات آخر عملیات بود که تیر به قلب حسن عزیزیان اصابت کرد. وقتی که تیرخورد دست روی قلبش گذاشت و زمین افتاد و در حالی که می‌خندید، شهید شد. بعد از آن بود که او را شهید خندان نامیدند. وقتی پیکرش آمد همراه با ۱۸ شهید دیگر در دامغان تشییع و در فردوس رضای این شهربه خاک سپرده شد.
شهید علی‌اصغر ابراهیمی
حسن همیشه در جبهه بود و تنها پنج ماه بعد از شهادت برادرم علی‌اصغر ابراهیمی اجازه ندادند، به جبهه برود. برادرم و حسن در عملیات کربلای ۵ با هم حضور داشتند. برادرم شهید شد و حسن با گاز‌های خردل شیمیایی شد. من در روستای محمدآباد بودم که یکی از بستگان ما را به شهر آورد و در مسیر خبر شهادت علی‌اصغر را به من داد. من و علی اصغر رابطه خوبی با هم داشتیم. برادرم شش ماهی بود که ازدواج کرده بود.
خاطره شیرین از هم صحبتی و دیدار خصوصی با رهبری
یکی از الطاف شهید که شامل حال ما شد و همچون معجزه‌ای برای من و بچه‌ها بود، تماس تلفنی با رهبر و دیدار خصوصی با ایشان بود. اصلاً فکرش را نمی‌کردم که بتوانم با یک تماس با ایشان صحبت کنم. همان روز اول که تلفن خانه ما وصل شد، حدود سال ۷۷- ۷۶ بود، با خوشحالی به سراغ گوشی رفتم. دلم می‌خواست اولین تماس تلفنی ما به بیت‌رهبری باشد. شماره‌های تقویم را نگاه می‌کردم تا اینکه به شماره بیت آقا رسیدم. با توکل به خدا گوشی را برداشتم و یکی پس از دیگری شماره‌ها را گرفتم. خیلی بوق نخورد که برادری گوشی را برداشت. گفتم من همسر شهید عزیزیان هستم و از دامغان زنگ می‌زنم. راستش همین حالا خط تلفن ما وصل شده است؛ اگه امکان دارد می‌خواهیم با آقا صحبت کنیم. ایشان گفتند گوشی خدمتتان. برایم خیلی عجیب بود. ضربان قلبم به شدت می‌زد، لحظاتی بعد صدای حضرت آقا را از پشت گوشی شنیدم، خدمت ایشان سلام و احوالپرسی کردم. ایشان از بچه‌ها سؤال کردند و مقطع تحصیلی‌شان را پرسیدند و... بعد فرمودند: «گوشی را به آن‌ها بدهید تا صحت کنم. به ترتیب ابوالفضل، معصومه و محبوبه با آقا صحبت کردند. خواهرم هم بود، او هم صحبت کرد. خدمت آقا عرض کردم که آقا جان ما خیلی دوست داریم که شما را از نزدیک زیارت کنیم. ایشان هم فرمودند به بنیاد شهید اطلاع بدهید تا هماهنگ کنند و شما را بیاورند.» نمی‌خواستیم بیشتر از این وقت شریف و گرانبهای آقا را بگیریم. خداحافظی کردیم. بچه خواهرم خیلی گریه کرد که چرا همه شما با آقا صحبت کردید و گوشی را به من ندادید. صدای گرم و صمیمی رهبر دل داغدار ما را تسلی داد و از آن لحظه آتش اشتیاق دیدارش هر لحظه در وجودمان شعله ورتر شد. دو، سه سالی طول کشید که یک روز به ما اطلاع دادند که می‌توانیم به دیدار رهبری برویم. دیداری که برای همیشه کام جان فرزندان شهید را شیرین کرد و وجود مبارک ایشان زندگی ما را فراگرفت. این خاطره هیچگاه از ذهن و یاد ما نمی‌رود.
صوت قرآن
در حال حاضر دیگر حواس چندانی ندارم؛ شاید چیزی را جایی بگذارم یادم برود، ولی اصلاً نمی‌شود مهربانی‌های حسن را از یاد برد؟! حال که بچه‌ها سر خانه و زندگی خودشان رفتند، فقط یاد و خاطرات اوست که به زندگی‌ام معنا می‌بخشد. ما هشت سال بیشتر با هم زندگی نکردیم. کمتر حرف می‌زد؛ بیشتر عمل می‌کرد. در تنهایی وقتی آلبوم خاطرات عمرم را ورق می‌زنم، چیزی جز مهربانی از حسن نمی‌بینم. آرزو به دلم ماند یک بار رو ترش کند. صدای صوت قرآن و مناجاتش را فراموش نمی‌کنم و همیشه طنین دلکش و گرم صدایش که مرا «خانم» صدا می‌کرد، در گوشم صدا می‌کند.
خواهر شهید
زمانی که پسرم محمد را غسل می‌دادند، نگاهم به چهره حسن افتاد، می‌خندید! انگار نه انگار که خواهرزاده‌اش شهید شده بود. کاردم می‌زدی خونم در نمی‌آمد! بعد‌ها به او گفتم حسن! از تو توقع نداشتم. من همین یک پسر را داشتم. در غسالخانه می‌خندیدی؟ گفت آره خواهر! اگر تو هم می‌دانستی جایگاه محمد کجاست، می‌خندیدی و خودت هم آرزو می‌کردی شهید بشوی؟!
گفتم حالا این را می‌گویی؟! به حسن گفتم داداش نمی‌دانم چرا وارد فردوس رضا که شدم، اشک چشمام خشک شده بود. سرش را بلند کرد و یک لبخندی زد و گفت شهید که گریه ندارد!
زمانی هم که می‌خواستیم محمد را تشییع کنیم، جمعیت زیادی آمده بودند. از لابه‌لای جمعیت داشتم خودم را به زحمت کنار مزار محمد می‌رساندم؛ یک دفعه حسن آمد و گفت زهراجان! کجا می‌روی؟ گفتم می‌خواهم یک دفعه دیگر محمدم را ببینم. محمد را داخل خاک گذاشته بودند. می‌خواستند صورتش را به خاک بسپارند. آمد دستم را کشید و گفت ۱۶ - ۱۵ سال پیش تو بوده و او را دیده‌ای! حالا دیگر چه دیدنی؟ برگرد! ناراحت نباش! اصلاً گریه هم نکن! او به آرزویش رسید. مرگ طرف دیگر زندگی است. حسن زمانی که در خانه بود، غروب‌ها دست بچه‌های کوچک را می‌گرفت و می‌گفت بچه‌ها! بیایید وضو بگیریم، برویم مسجد خودش هم می‌ایستاد و چند تا این طرفش می‌نشاند و چند تا هم آن طرفش. بچه‌ها را خیلی تشویق می‌کرد. آن‌ها هم کلی ذوق می‌کردند که با دایی‌حسن رفتند نماز خواندند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار