میهمان اصلی برنامه دربارهی سوریه آقای همدانی بود.
تماس گرفتم؛ ولی موفق نشدم با ایشان صحبت کنم. برایشان پیام گذاشتم و البته بعدها متوجه شدم ایشان آن موقع در سوریه بودند. در حقیقت، خداوند این توفیق را نصیب بنده نکرد که در خدمت ایشان باشم و درباره تجربهها و خاطرات بسیار ارزشمند ایشان از وقایع سوریه با ایشان مصاحبه کنم.
بعد از مدتی سفری برایم پیش آمد و به سوریه رفتم. دقیقا چند ساعت قبل از شهادت آقای همدانی ایشان را در سفارت ایران در دمشق زیارت کردم. البته، این ملاقات بسیار تصادفی بود. ابتدا از دیدن ایشان تعجب کردم. بی مقدمه به من گفتند: «آقای طالب زاده، من پیامتان را برای آن برنامه گرفتم. خیلی هم دلم میخواست در برنامهی شما شرکت کنم. ولی اینجا بودم. البته، برایتان یک پیام هم فرستادم.»
تصور هم نمیکردم که چند ساعت بعد ایشان شهید میشوند و همیشه غبطه خواهم خورد که رازهای بسیاری همراه ایشان از دست رفت و فرصتی برای من و امثال من پییش نیامد تا خاطرهها و تجربههای ایشان را درباره اوضاع سوریه ضبط کنیم.
انگار خداوند پردهای میکشد؛ چون این مسائل برای ما ممنوع است و باید پشت پرده بماند.
همیشه احساس میکردم ایشان یکی از بستگان نزدیک بنده اند. آن حالت و نگاه خاص باعث میشد احساس کنم ایشان از نزدیکان من اند. در واقع، آرامش ایشان این حس را منتقل میکرد.
بعدها فکر کردم که چرا به ایشان نگفتم آن مصاحبهای که قرار بود در تهران انجام بدهیم همین جا، در دمشق، انجام دهیم! اکیپ و همه وسایل فیلمبرداری هم همراهم بود.
ولی این موضوع اصلا به ذهنم نیامد. روز بعد شنیدم آقای همدانی به شهادت رسیده اند و سخت شوکه شدم.
خاطرهای از «نادر طالب زاده»
برگرفته از کتاب «ساعت شانزده به وقت حلب»؛ روایتهایی از زندگانی شهید حسین همدانی