شهید عظیم دانشور از شهدای نوجوان دفاع مقدس بود که مدتی نیز پیکرش در خاکهای جبهه مفقود ماند و نهایتاً سال ۷۶ به خانه برگشت. پیشتر یادکردی از این شهید منتشر شده بود. اینبار در گفتوگویی که با زینب دانشور برادرزاده شهید انجام دادیم، سعی کردیم زندگی این شهید را از زاویه دید کسی روایت کنیم که سالها پس از شهادت عمویش به دنیا آمده است. شهید عظیم دانشور از شهدای نوجوان دفاع مقدس بود که مدتی نیز پیکرش در خاکهای جبهه مفقود ماند و نهایتاً سال ۷۶ به خانه برگشت. پیشتر یادکردی از این شهید منتشر شده بود. اینبار در گفتوگویی که با زینب دانشور برادرزاده شهید انجام دادیم، سعی کردیم زندگی این شهید را از زاویه دید کسی روایت کنیم که سالها پس از شهادت عمویش به دنیا آمده است.
چند سال پس از شهادت عمویتان به دنیا آمدید؟
عمو عظیم سال ۶۲ زمانی که تنها ۱۵ سال داشت به شهادت رسید و من چهار سال بعد به دنیا آمدم. زمانی که خودم را شناختم، سالها از اتمام دفاع مقدس میگذشت. اوایل دهه هفتاد برای اولین بار خاطراتی از عمو از زبان پدرم شنیدم. زمان شهادت عمویم، پدر و مادرم هنوز ازدواج نکرده بودند. به همین دلیل مادرم چیز زیادی از عمو نمیدانست. البته آنها در یک کوچه بودند، اما، چون عمو تا سالها پس از شهادتش هنوز مفقود بود، شهادتش کاملاً محرز نشده بود و به همین دلیل کسی در محله نمیدانست که خانواده پدرم شهید دادهاند.
عمو را چطور شناختید؟ این شناخت چه حسی داشت؟
عمو عظیم برای من یک حالت اسطورهای داشت. هنوز پیکرش برنگشته بود و پدرم امید داشت ایشان زنده برگردد. هرچند اسرا مبادله شده بودند، اما تا مدتها شایعاتی از وجود اسرا در زندانهای مخفی عراق به گوش میرسید. من چند سالی فقط با عکس عمو که نگاه خیرهای داشت، انس گرفته بودم. اینکه او هنوز برنگشته و امکان داشت زنده برگردد، حس عجیبی داشت. فکر میکردم چطور میتوانم با عمویی که هرگز او را ندیدم ارتباط برقرار کنم. عمو عظیم همدم خاطرات کودکیام بود. از پدرم شنیدم که نوجوان شجاعی بود و از بنی صدر و افکارش به شدت بیزار بود. در بسیاری از فعالیتهای انقلابی و بسیج حضور داشت و عاقبت هم به جبهه رفت و سال ۶۲ شهید شد.
پیکرشان چه سالی برگشت؟
سال ۷۶ تفحص شد و برگشت. وقتی این خبر رسید، ۱۰ سالم بود. احساس میکردم زمان به عقب برگشته است و وارد سالهای جنگ شدهایم! مردم واقعاً برای تشییع پیکر شهید سنگ تمام گذاشتند. حس خوبی داشت. تشییع شهدا در دهه هفتاد چیزی از دهه شصت کم نداشت. حس میکردم من هم توانستهام بخشی از حال و هوای دفاع مقدس را تجربه کنم. عمویی که هرگز ندیده بودم، داخل یک تابوت سه رنگ آمد و لحظاتی در خانه پدربزرگم که ما هم مدتی همانجا زندگی کرده بودیم، حضور یافت و برای همیشه رفت. تابوت عمو انگار بخشی از خاطراتمان را با خودش برد.
اگر با عمو روبهرو میشدید چه حرفهایی به ایشان میزدید؟
من یکبار انشایی در مورد ایشان نوشتم. از نگاههای خیرهاش گفتم و سکوتی که در تصویرش بود. در انشاء نوشته بودم که چقدر دوست داشتم همراه او به نماز جمعه بروم. چون عمو پای کار چنین مکانهایی بود. در خیالم روی دوش او نشسته بودم و با هم به نمازجمعه و پایگاه بسیج میرفتیم. فکر میکنم آنها نسل خاصی بودند که باید در دورهای خاص به دنیا میآمدند و شهید میشدند. انگار خدا آنها را انتخاب کرده بود تا عاشورا را طور دیگر تکرار کنند. زمین نیاز دارد به چنین انسانهایی که سعی نمیکنند صرفاً زندگی کنند، بلکه چطور زنده ماندن و خوب زندگی کردن را یاد میگیرند و به دیگران میآموزند.