کد خبر: 108520
تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
لبه تاریکی
مرد کشاورز ظرف غذایش را برداشت و راهی مزرعه‌اش شد. آن روز دلش شور می‌زد. نمی‌دانست چرا این طوری شده بود. انگار قرار بود حادثه تلخی رخ دهد. وقتی به مزرعه گندمش رسید موتور را گوشه‌ای پارک کرد، منتظر شد تا نوبت آبیاری او شود. نگاهی به خوشه‌های گندم انداخت. در آن سال محصول خوب بود. ناگهان بخشی از مزرعه نظرش را جلب کرد. جسمی سیاه رنگ در میان خوشه‌‌ها روی زمین افتاده بود.
ابتدا تصور کرد حیوانی آنجا خوابیده است. چوب دستی خود را برداشت و به آن سمت رفت. در کمال ناباوری با جسد دختر جوانی روبه‌رو شد. چند بار دختر ناشناس را صدا کرد اما جوابی نشنید. نمی‌دانست چه کار کند. به سرعت به سمت موتورش دوید و خود را به تلفن رساند.
ـ الو سلام. جسد دختری در مزرعه من افتاده است.
اپراتور 110 او را آرام کرد و آدرس مزرعه را گرفت.
ساعتی بعد گشت کلانتری در محل حاضر شد. جسد متعلق به دختری حدود 20 ساله بود. آثار کبودی روی گردن دختر نشان می‌داد او به قتل رسیده است. مأمور کلانتری تلفنی موضوع را به سرگرد «حیدری» افسر ویژه قتل اطلاع داد. دقایقی بعد کارآگاه همراه بازپرس جنایی خود را به مزرعه گندم رساندند. هیچ مدرکی برای شناسایی هویت مقتول وجود نداشت. سرگرد به بررسی محل پرداخت. شکستن خوشه‌های گندم، حکایت از آن داشت که قاتل یک نفر بوده که جسد را بر روی زمین کشیده بود. ردپای فردی در محل وجود داشت. قاتل کفش‌هایی با عاج بلند به پا داشته که مأموران تشخیص هویت به نمونه‌برداری از آن پرداختند.
پزشک جنایی پس از معاینه اولیه جسد به سمت کارآگاه آمد: «علت مرگ خفگی با وسیله‌ای شبیه روسری است. زمان قتل شب گذشته بوده اما نکته‌ای که شاید برای تحقیقات شما مهم باشد باردار بودن مقتول است.»
تحقیقات محلی که تمام شد، بازپرس دستور انتقال جسد به پزشکی قانونی را صادر کرد.
کارآگاه حیدری پس از بازگشت به اداره به بررسی پرونده افراد ناپدید شده در یک هفته گذشته پرداخت. در این مدت شکایتی در مورد ناپدید شدن زن جوانی مطرح نشده بود. شاید مقتول اهل شهرهای اطراف بود. به سرعت نامه‌ای نوشت تا موضوع از شهرهای دیگر هم استعلام شود.
روز اول تحقیقات گذشت اما هیچ سرنخی در دست نبود. صبح روز بعد وقتی به اداره برگشت، زن و مرد سالمندی پشت در اتاقش منتظر او بودند. کلید را که در قفل چرخاند، پیرمرد از جایش بلند شد و به طرف او آمد.
ـ جناب سرگرد حیدری؟
ـ بله خودم هستم. امرتان؟
ـ من پدر ستاره هستم.
ـ ستاره!؟ به جا نمی‌آورم.
پیرمرد عکسی را از جیبش بیرون آورد و در حالی که آن را به سرگرد نشان می‌داد گفت: «همان دختری که دیروز جسدش پیدا شد.»
کارآگاه که تازه متوجه ماجرا شده بود آنها را به داخل اتاق راهنمایی کرد. سرباز خسروی را صدا کرد و خواست برای آنها چای بیاورد.
پیرزن آرام اشک می‌ریخت، با گوشه چادر دانه‌های اشک را پاک می‌کرد. کارآگاه برگه تحقیق را از کشوی میزش بیرون آورد و مشغول سؤال پرسیدن از پیرمرد شد.
ـ از کجا مطمئن هستید جسد پیدا شده در مزرعه متعلق به دخترتان است؟
از پریشب که گم شد همه جا را به دنبالش گشتیم. به همه بیمارستان‌ها سر زدیم اما هیچ اثری از او نبود. دیروز به دانشگاهش رفتیم اما دوستانش هم خبری از «ستاره» نداشتند. یکی از استادهای دانشگاه خواست به پزشکی قانونی سر بزنیم. دیشب سرانجام به آنجا رفتم و با جسد دخترم رو به رو شدم. به من گفتند او به قتل رسیده است. این حرف درست است؟
ـ بله متأسفانه. دخترتان ازدواج کرده بود؟
پیرمرد به سرعت جواب داد: «نه. البته قرار بود درسش تمام شد با پسرعمویش ازدواج کند. چرا این را پرسیدید؟»
سرگرد وقتی وضعیت پدر و مادر «ستاره» را دید موضوع را ادامه نداد.
ـ آخرین بار کی و برای چه کاری خانه را ترک کرد؟
ـ عصر آن روزی که ناپدید شد تلفنش زنگ زد و بعد از آن گفت باید از دوستش جزوه بگیرد. از خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت.
ـ این اواخر رفتارش تغییر نکرده بود؟
ـ یک ماهی بود که ساکت شده و همیشه در اتاقش بود. کمتر با کسی حرف می‌زد. مشخص بود چیزی را از ما مخفی می‌‌کند.
12 صفحه تحقیق از پدر ستاره بی‌نتیجه بود. آنها از ارتباط پنهانی و بارداری دخترشان بی‌اطلاع بودند.
تنها سرنخ جنایت در آخرین تماس «ستاره» بود. او به احتمال قوی آخرین بار با قاتل خود صحبت کرده بود. به سرعت پرینت تماس‌های مقتول را گرفت. آخرین تماس او شب حادثه با یک تلفن همراه بود. «ستاره» در چند هفته گذشته به این شماره زنگ زده بود و تماس‌هایش بیش از پنج دقیقه بود.
با آن شماره تماس گرفت. پسر جوانی از آن سوی خط جواب داد. کارآگاه خودش را معرفی کرد و از او خواست برای تحقیق به اداره آگاهی بیاید.
پسر 19 ساله که «شاهرخ» نام داشت، روز بعد به اداره جنایی آمد. دچار استرس شده بود. دست‌هایش می‌لرزید. وقتی متوجه نگاه سرگرد به دست‌هایش شد، آنها را داخل جیب شلوارش مخفی کرد.
ـ شما ستاره... را می‌شناسید؟
ـ نه، باید بشناسم؟
ـ شما روزی چند بار با شماره او تماس می‌گرفتید.
ـ ولی من کسی به این نام را نمی‌شناسم.
کارآگاه ریز مکالمات ستاره را از کشوی میزش بیرون آورد و آن را به «شاهرخ» نشان داد. پسر جوان که هیچ راهی برای فرار نداشت، قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: «منظورتان صاحب این شماره است؟ پس اسمش ستاهر است. او مزاحم تلفنی‌ام بود. اوایل زنگ می‌زد و هیچ حرفی نمی‌زد. بعد از چند روز شروع کرد به پیام کوتاه فرستادن یک ماه وضعیت ما همین بود تا اینکه یک شب زنگ زد و از تنهایی‌هایش گفت. اما هیچ وقت خودش را معرفی نکرد.
دو، سه روز است که دیگر زنگ نمی‌زند. چند بار در این مدت به تلفن همراهش زنگ زدم اما گوشی تلفنش خاموش بود.
ـ دو شب پیش کجا بودید؟
ـ محل کارم. یک مغازه خدمات کامپیوتری دارم. آنجا بودم.
هیچ مدرک مستندی برای اعتراف‌‌گیری از مظنون جنایت وجود نداشت. کارآگاه اجازه داد او به مغازه‌اش برود. مطمئن بود قاتل «شاهرخ» است. او را زیر نظر گرفت. دو روز می‌گذشت اما پسر جوان به محل کارش نرفته بود. سرانجام صبح روز جمعه از خانه بیرون آمد. کوله کوهنوردی بر روی دوشش بود. سرگرد نگاهش بر روی کفش‌های «شاهرخ» افتاد. کفش‌های کوهنوردی با عاج بلند. بلافاصله او را دستگیر کرد. پسر جوان همچنان منکر قتل می‌شد. کارآگاه حیدری کفش شاهرخ را برای بررسی نمونه ردپا کشف شده در مزرعه به آزمایشگاه فرستاد. پسر جوان دیگر هیچ راهی برای فرار از واقعیت نداشت و جزئیات قتل را فاش کرد.
«شش ماه قبل در اینترنت با ستاره آشنا شدم. ابتدا رابطه‌مان با چت‌ کردن بود. تا اینکه کامپیوترش مشکل پیدا کرد. از او خواستم آن را به مغازه‌ام بیاورد تا تعمیر کنم. قبول نمی‌کرد اما وقتی اصرارهای مرا دید پذیرفت. پس از این قرار رابطه‌مان تلفنی شد و هفته‌ای یک بار همدیگر را می‌دیدیم. وقتی به خودم آمدم او دلبسته من شده بود.
یک روز هم طاقت دوری‌ام را نداشت. هر روز به بهانه‌ای از خانه بیرون می‌آمد و با هم قرار می‌گذاشتیم. دو ماه قبل نگران سراغم آمد و ادعا کرد باردار شده است. ابتدا قبول نکردم اما وقتی برگه آزمایش را دیدم پذیرفتم. او هر روز زنگ می‌زد و با گریه و زاری می‌خواست تا قبل از اینکه خانواده‌اش مطلع شوند به خواستگاری بروم. به دنبال راه چاره‌ای برای رهایی از این وضعیت بودم. عصر روز حادثه زنگ زد و خواست همدیگر را ببینیم. وقتی به محل قرار رسیدم هوا تاریک شده بود. دوباره همان حرف‌های قبلی را تکرار کرد.
عصبانی شدم. روسری‌اش را دور گردنش گره زدم و محکم کشیدم. وقتی به خودم آمدم او دیگر نفس نمی‌کشید. جسدش را روی صندلی عقب ماشین گذاشته و در مزرعه گندم رها کردم.»
«شاهرخ» پس از محاکمه به اعدام محکوم و پس از تأیید حکم، سحرگاه یک روز بارانی به دار مجازات آویخته شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار