لشکرکشی ارتش شوروی به افغانستان و اشغال چند ساله آن تنها شکست ابرقدرت آن زمان شرق در کشوری کوچک نبود، بلکه پیامدهای آن باعث شد تا با وقوع تغییرات سریع در شوروی و کشورهای اقماریاش، نظم بینالمللی دچار یک تغییر اساسی شود. لشکرکشی ارتش شوروی به افغانستان و اشغال چند ساله آن تنها شکست ابرقدرت آن زمان شرق در کشوری کوچک نبود، بلکه پیامدهای آن باعث شد تا با وقوع تغییرات سریع در شوروی و کشورهای اقماریاش، نظم بینالمللی دچار یک تغییر اساسی شود. در واقع، شکست نظامی شوروی در افغانستان پیشدرآمدی بود بر فروپاشی خود شوروی و بلوک شرق که در نتیجه آن نظم نوینی در روابط بینالملل به وجود آمد. خواه این نظم را جهانیسازی بخوانیم یا جهان تکقطبی و هر عنوان و توصیف دیگر، باز این نکته غیر قابل انکار است که تهاجم شوروی به افغانستان نقطه شروع تغییر در نظام بینالملل و این نظم بود. حالا مسئلهای که مطرح میشود این است که تاریخ بار دیگر شاهد تکرار چنین اتفاقی است. به عبارت دیگر، مسئله این است که آیا حمله روسیه به اوکراین پیشدرآمد تغییری است که در پی حمله شوروی به افغانستان در چهار دهه قبل به وجود آمد یا اینکه حمله روسیه به اوکراین و حتی اشغال این کشور تأثیر محدود منطقهای و کوتاه مدت خواهد داشت.
نگاه به ژئوپلتیک
با نگاه به ژئوپلتیک حمله روسیه به اوکراین میتوان پی به ویژگی منحصربهفرد این وضعیت برد. قبل از هر چیز، باید توجه داشت که خود اوکراین به لحاظ ژئوپلتیک تا قبل از فروپاشی بلوک شرق و جز سه سال از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۰ یک کشور نبوده و آن سه سال هم به دلیل فروپاشی ارتش شوروی بعد از انقلاب اکتبر بود. در حقیقت، اوکراین در دسامبر ۱۹۹۱ با ترکیبی ناهمگن شکل گرفت. این کشور به طور کلی به دو بخش تقسیم میشود: بخش شرقی که عمدتاً روسزبانند و گرایش به کلیسای ارتدکس مسکو دارند و بخش غربی که اوکراینیزبانند و گرایش به کلیسای ارتدکس کییف. به لحاظ سرزمینی نیز بخش غربی آن مدتی جزء خاک لهستان بود و بخشهای قابل توجهی از حاشیه دریای سیاه آن تا مدتها در قلمروی امپراتوری عثمانی بود تا اینکه طی جنگ روسیه و عثمانی بین سالهای ۱۶۸۶ و ۱۷۰۰، پتر کبیر شبه جزیره کریمه را از امپراتوری عثمانی گرفت و این نیکیتا خروشچف بود که این شبه جزیره را در ۱۹۵۴ به اوکراین در اتحاد جماهیر شوروی داد. بنابراین سرزمین اوکراین به لحاظ ژئوپلتیک از یک سو فاقد آن هویت تاریخی لازم و ضروری یک کشور است و از سوی دیگر، پتانسیل بالایی برای تنش و حتی جنگ در آن نهفته است به خصوص اینکه روسها نگاه ویژهای به آن دارند. در واقع، روسها احساس ویژهای به اوکراین دارند و آن را نه یک کشور خارجی بلکه جزو وطن خود میدانند. کارولین دگرویتر، تحلیلگر فارین پالیسی در مقاله ۱۴ فوریه خود یادآور مذاکرات اوایل دهه ۱۹۹۰ بین هیئتهای غربی و هیئت روسیه و دستیاران بوریس یلتسین، رئیسجمهور وقت روسیه میشود و مینویسد: «هیئت روسی در مورد استقلال کشورهای عضو شوروی چندان مشکلی نداشتند، اما وقتی صحبت از اوکراین شد، ناگهان حس نوستالژیکی به آنها دست داد و گفتند: آنجا خانه ماست... ما مجبور خواهیم شد برای سفر به یالتا در کریمه یا اودسا ویزا بگیریم؛ جایی که آنجا به دنیا آمده و بزرگ شدهایم... «روسیه» چیزی بزرگتر از «فدراسیون روسیه» است. ما واقعاً نمیتوانیم آن را بدون اوکراین تصور کنیم. مرزها فقط باعث درگیریها و تناقضها میشوند.» در واقع، میتوان گفت این حس نوستالژیک هنوز هم بر روسها حاکم است و حمله به اوکراین تا اندازهای ناشی از این حسی است که آنها به اوکراین دارند.
بازگشت امپراتوری
نقل مشهوری از هنری کیسینجر، وزیر خارجه پیشین امریکاست که زمانی گفته بود: «روسیه با اوکراین یک امپراتوری است و بدون آن فقط یک کشور عادی است.» این حرف واقعیت روسیه و توضیح دهنده تاریخ درهمتنیده روسیه و اوکراین است چنانکه خود کیسینجر در مصاحبه ۲۰۱۴ با شبکه تلویزیونی سیانان از کییف روس گفته بود و اینکه «روسیه از نظر سیاسی و حتی از نظر مذهبی برگرفته از کییف است.» حرف کیسینجر را میتوان به این نحو تعبیر کرد که اگر روسیه بتواند اوکراین را کنار خود داشته باشد آن جایگاه لازم برای حضور مقتدرانه در عرصه بینالملل را دارد و بدون آن از نقش تعیینکنندهاش در این عرصه محروم میشود. این نکتهای است که زبیگنیو برژینسکی در کتاب «تخته شطرنج بزرگ: برتری ایالات متحده و الزامات ژئواستراتژیکش» تئوریپردازی کرده و تأکید میکند تمام تلاشهای مسکو برای بازسازی نفوذش در قلمروی سابق اتحاد جماهیر شوروی، بدون حضور اوکراین شکست خواهد خورد. او مینویسد: «اکنون اوکراین جایگاه جدید مهمی در صفحه شطرنج منطقه اوراسیا پیدا کرده و یک نقطه محوری در ژئوپلتیک اوراسیا محسوب میشود. فقط وجود مستقلانه این کشور کافی است تا روسیه تغییر کند. بدون اوکراین، رؤیای امپراتوری اوراسیایی روسیه پایان میپذیرد.» کرملین با توجه به این دست تحلیلها از سوی نظریهپردازان برجسته امریکاست که به این نتیجه رسید وقایع فوریه ۲۰۱۴ برنامه غرب و به خصوص امریکا برای عملی ساختن نظریه برژینسکی و در حقیقت حرکت امریکا در تخته شطرنج بزرگ بود تا با جدا کردن اوکراین از روسیه، زمینه را برای فروپاشی یا دست کم محاصره آن فراهم کند. دیدارهای مکرر مسئولان اروپایی و مخصوصاً شخصیتهای برجسته امریکا از اعتراضات میدان استقلال کییف در فوریه ۲۰۱۴ از نظر مقامات کرملین چیزی جز تأیید این موضوع نبود. بنابراین مسکو برای بازگشت امپراتوری و حوزه نفوذ سابق کرملین چارهای جز بازگشت به اوکراین ندارد و حالا پوتین سعی بر انجام این کار دارد. اگر پوتین بتواند برنامه مورد نظر خود را برای فدراتیو کردن اوکراین با موفقیت انجام دهد فقط منطقه حائل با ناتو ایجاد نکرده است، بلکه تغییر اساسی در ترتیبات امنیتی اروپا و به دنبال آن اوراسیا ایجاد خواهد کرد.
تغییرات بنیادین
اولین تغییر در صورت موفقیت پوتین در چیزی است که از آن به عنوان «مشارکت شرقی، EaP (Eastern Partnership» نام برده میشود. در واقع، منشأ وقایع فوریه ۲۰۱۴ بر سر این برنامه بود که ویکتور یانوکوویچ، رئیسجمهور وقت اوکراین حاضر به قبول آن نشد و اعتراضات بعدی در کییف شکل گرفت و منجر به سرنگونی او شد. شکی نیست پوتین به دنبال این است که با نفوذ بر کییف، اوکراین را از این برنامه خارج کند چنانکه پیش از این در مورد بلاروس و ارمنستان انجام داده بود تا نگذارد موج این برنامه تا گرجستان و جمهوری آذربایجان پیش برود. بالکان حوزه دیگری است که متأثر از موفقیت پوتین در اوکراین خواهد شد، چراکه دولت طرفدار غرب مولداوی بیتأثیر از این موضوع نخواهد بود؛ گذشته از اینکه کرملین متحد قدیمی خود به نام صربستان را در این منطقه دارد. در مقابل، موفقیت پوتین باعث تغییر در آرایش کشورهای اروپایی به خصوص در شرق قاره میشود. سالهاست که کشورهای پیشرو اروپا مخصوصاً آلمان و فرانسه به دنبال استقلال امنیتی- نظامی اروپا از پدرخواندگی امریکا هستند، اما امریکا با حمایت شرق اروپا مانع این کشورها میشود و حالا جنگ اوکراین و تغییر وضعیت این کشور باعث میشود تا شرق اروپا بیش از پیش با امریکا همراهی داشته باشند. در این بین باید توجه به شرق دور داشت، چراکه چین بدون شک و تردید حمله روسیه به اوکراین، واکنش غرب و عاقبت کار را به دقت دنبال میکند. در واقع، این موضوع برای چین تنها مربوط به شریک استراتژیکش نمیشود، بلکه پکن به این موضوع از زاویه مسئله تایوان و استفاده از گزینه نظامی برای حل این مسئله نگاه میکند. موفقیت پوتین میتواند محرک قابل توجهی برای پکن باشد تا با الهام از حمله روسیه به اوکراین، مسئله تایوان را با حملهای سریع و برقآسا برای همیشه حل کند. نمیتوان انتظار داشت واکنش امریکا به این اتفاق همانند واکنش به حمله روسیه به اوکراین باشد. تمام این اتفاقات را میتوان تا جایی دنبال کرد که پوتین بتواند طرح فدراتیو کردن اوکراین را پیش ببرد، اما اگر او شکست بخورد و جنگ در اوکراین مبدل به جنگ فرسایشی و باتلاقی شود که پوتین همانند حمله شوروی به افغانستان، چارهای جز قبول شکست و عقبنشینی از اوکراین نداشته باشد، اگر نتیجه حمله به اوکراین این باشد چه؟ شکی نیست که شکست پوتین در اوکراین نه تنها بر جایگاه او در داخل روسیه تأثیر به شدت منفی میگذارد، بلکه نخواهد توانست مانع پیشروی ناتو به اوکراین و حتی مانع پیشروی آن به قفقاز و حتی آسیای مرکزی شود. به این ترتیب، پیروزی یا شکست پوتین در اوکراین دو وجه کاملاً متفاوت از نظم امنیت جهانی را به دنبال دارد و در هر صورت، نظم امنیت جهانی بعد این جنگ نمیتواند مثل قبل از آن باشد.