کد خبر: 108034
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
لبه تاریکی
از در که وارد شدم سیگارم دستم بود. بوی سدر و کافور می‌زند توی صورتم. صورت‌ها مثل صورتک‌های خیمه‌شب‌بازی در غریبی یکنواختی گرفتار آمده‌اند. پشت شیشه‌های مات که روزنه‌ای برای دیدن باز باقی مانده مرده‌شورها دارند مرده‌ها را می‌شورند. به دشواری غریبی بین چشم‌هایی که به دنبال آخرین نگاه به روزنه نیمه‌باز سرک می‌کشند نگاه می‌کنم.
شهریار ایستاده در کنار آخرین روزنه، با سر به او سلام می‌کنم. در فضای سنگین بازدم‌های آدم‌های منتظر با اشاره سر و تغییری در چهره جوابم را می‌دهد. سکوتی مرگبار فضا را پر کرده است و در این یکنواختی به ناگاه و در پشت روزنه انبوهی از چشم‌ها به روزنه‌ای دوخته می‌شود. صدایی از گریه و اندوه فضا را پر می‌کند. به کنار شهریار می‌رسم و در کنار روزنه می‌ایستم. آهی سرد کشیده و دستی از اندوه به پیشانی‌ام می‌کشم. شهریار با همان حالت به جا مانده است و سر تکان می‌دهد و می‌گوید بیچاره تیمسار، آزارش به مورچه هم نمی‌رسید. من هم با اندوه سر تکان می‌دهم و در حالی که آه می‌کشم می‌گویم بله، بنده خدا. می‌پرسم: دقیقاً چطور شده است؟! شهریار می‌گوید: آدم باورش نمی‌شود. تیمسار با این همه احتیاطی که می‌کرد! خب قسمت همینه دیگه! شب می‌خواست از عرض خیابان، از روی خط عابر عبور کند. موتورسوار از خط ویژه با سرعت پرتش کرده و فرار کرده است. سرش خورده به لبه جدول. توی بیمارستان تمام می‌کند. شهریار می‌خواست چیزی بگوید که سرش چرخید به سوی روزنه. نگاهم می‌افتد به آن سوی روزنه. در وسواسی از نگاه کردن و ندیدن نگاهم خیره می‌ماند روی شهریار، با همان حالت ایستاده و آرام به مرده‌شورها نگاه می‌کند.
آرام به شیشه نزدیک می‌شوم. دلشوره‌ای عجیب به جانم می‌افتد. تجربه نگاه کردن به یک انسان مرده برایم دشوار است. دارم می‌لرزم. دو مرده‌شور آرام و خونسرد لباس‌های سبز بلند به تن می‌کنند و چکمه‌های بلند به پا و آرام دستکش‌های سیاه خود را در تشت‌ها فرو می‌کنند. انگار نه انگار که چشم‌هایی آن سوی روزنه‌ها به انتظار آخرین نگاه پلک را باز نگه داشته‌اند. شهریار کف زمین را به من نشان می‌دهد. روی پنجه پا بلند می‌شوم و مرده‌ای را می‌بینم که روی تختی دراز کشیده است. جسمی در کاوری خاکستری پوشیده شده. لحظه‌ای بعد مرده‌شور با قیچی بلندی در دست از راه می‌رسد و مثل بزاز که پارچه را می‌شکافد شروع به بریدن کاور می‌کند جسم انسان لختی ظاهر می‌شود. شهریار می‌گرید؛ تیمسار است، تیمسار است. من به تیمسار نگاه می‌کنم. مثل انسانی که در خواب هزاران ساله فرو رفته باشد، چشم‌ها را بر هم گذاشته و به خواب فرو رفته است. نگاهم می‌ماند روی سرش که رگه‌هایی از حزن هنوز بر جا مانده است. مرده‌شور با قیچی بلند در دست شروع به دریدن لباس‌ها می‌کند که از آنجا می‌زنم بیرون.
***
ساعت 7 شب است که از اداره می‌زنم بیرون. نگهبان دم در می‌گوید: ساعت 7 برای رفتن زود است. توی این ساعت خیابان‌ها غلغله است. از در که بیرون می‌روم به سینه آسمان نگاه می‌کنم. آسمان سیاه شب ابری است. هوا گرفته است که سوار بر موتورم می‌شوم. یوسف راست می‌گفت. توی خیابان کیپ تا کیپ ماشین ایستاده است. می‌رسم پشت چراغ قرمز. مثل همیشه ردیف موتورسوارها هجوم می‌آورند و از خط عابر عبور می‌کنند. پلیس‌ها در هجوم صداها و بوق مدام ماشین‌ها سرسام گرفته‌اند. هنوز چراغ سبز نشده، هرم داغ دود می‌رود توی صورتم. انبوهی از موتورسوارها به یکباره جمع می‌شوند. مأمور پلیس بی‌تفاوت نگاه می‌کند. کلافگی‌اش آزارم می‌دهد که با هجوم موتورها از تقاطع عبور می‌کنم. ماشین‌ها هنوز مانده‌اند پشت چراغ قرمز و من هم میان موتورها گاز می‌دهم و پیش می‌روم. چشم می‌دوانم به تقاطع روبه‌رو. چراغ قرمز از دور پیدا می‌شود و دوباره برمی‌خورم به سد ماشین‌ها و هرم داغ دود و سرب. لحظه‌ای نمی‌توان بر جا ماند. از هر روزنه‌ای می‌توان برای عبور استفاده کرد. درد عجیبی است موتورسواری. سوار که می‌شوی انگار نه انگار که چشم‌هایی از توی ماشین‌ها با دلشوره دنبالت می‌آیند و می‌روند. تنها باید از مانع ماشین‌ها عبور کنی و خودت را برسانی به تقاطع. ثانیه‌شمارها دیگر کار نمی‌کنند و چراغ یکدست قرمز مانده است. موتورسوارها از خط سفید عبور کرده‌اند و میان تقاطع رسیده‌اند. کافی است اولین موتورسوار از تقاطع عبور کند و به همراه آن صدها موتور هوکشان به دنبالش گاز بدهند و از تقاطع عبور کنند.
بیچاره راننده ماشین‌ها که مانده‌اند آن سوی خط. تقاطع را در میان موتورها عبور می‌کنم دست می‌پیچانم روی دسته گاز و پیش می‌افتم بین موتورسوارها. سفیدی خط عابر از دور می‌افتد روی نگاهم و سایه‌ای که انگار از سمت چپ بر من هجوم می‌آورد. موتور را به سمت راست می‌کشم و گاز می‌دهم، عابری خونسرد مانده میان خط‌ها، چشم دوانده، وحشت‌زده مرا نگاه می‌کند. همه چیز یک لحظه اتفاق افتاد. نفسم به شماره می‌افتد. دستم میان دسته گاز، گاز موتور را پر کرده است. به چپ و راست خیز برمی‌دارد اما هر طور شده به راهش می‌آورم. گاز می‌دهم و از آنجا دور می‌شوم.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار