کد خبر: 1078559
تاریخ انتشار: ۱۹ بهمن ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید روز‌های انقلاب محمدعلی ایجی
اسم امام را می‌شنید اشک در چشمانش حلقه می‌زد شهید محمدعلی ایجی پهلوان روز‌های انقلاب در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ در حال کمک به مردم مجروح از پشت سر مورد اصابت گلوله سربازان رژیم پهلوی قرار گرفت و به شهادت رسید. محمدعلی در آخرین لحظات زندگی‌اش به همسرش گفته بود «به دلم افتاده در این راه کشته می‌شوم. ان‌شاءالله امام می‌آید و شاه سرنگون می‌شود! مبادا امام را تنها بگذارید.» در ادامه گفت‌وگوی ما را با محمدتقی ایجی برادر شهید می‌خوانید.
صغری خیل فرهنگ

شهید محمدعلی ایجی پهلوان روز‌های انقلاب در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ در حال کمک به مردم مجروح از پشت سر مورد اصابت گلوله سربازان رژیم پهلوی قرار گرفت و به شهادت رسید. محمدعلی در آخرین لحظات زندگی‌اش به همسرش گفته بود «به دلم افتاده در این راه کشته می‌شوم. ان‌شاءالله امام می‌آید و شاه سرنگون می‌شود! مبادا امام را تنها بگذارید.» در ادامه گفت‌وگوی ما را با محمدتقی ایجی برادر شهید می‌خوانید.
محمدعلی فرزند چندم خانواده بود و در چه محیطی رشد پیدا کرد که در نهایت به این عاقبت بخیری رسید؟
محمدعلی اول اسفند ۱۳۲۹، در محله سرآسیاب دولاب تهران، در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. فرزند چهارم خانواده بود. دو برادر و سه خواهر بودیم. پدرم را در محل «شیخ رجب» صدا می‌کردند؛ به دلیل اینکه متدین و در کار‌های خیر پیشقدم بود. محمدعلی از همان بچگی کنارش می‌ایستاد و نماز خواندنش را تقلید می‌کرد. همه خوشمان می‌آمد و تشویقش می‌کردیم. بزرگ‌تر که شد، همراه پدر مسجد می‌رفت و با او برمی‌گشت. او از هفت سالگی به کار مشغول شد و فقط توانست در حد خواندن و نوشتن درس بخواند. از نوجوانی به ورزش روی آورد و وارد کار ریخته‌گری شد. محمدعلی کم‌کم علاقه‌مند شد ورزش باستانی برود. حال و هوای گود زورخانه به مرور از او شخصیت عیاری ساخت که همیشه دلش می‌خواست به افتاده‌ها و نیازمندان کمک کند؛ فرقی نداشت که غریبه باشد یا خودی، اگر از دستش برمی‌آمد کمکش می‌کرد.

برادرتان متأهل بود؟
سال ۵۶ با دخترعموی‌مان ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد.

از فعالیت‌های انقلابی ایشان برایمان بگویید.
در راهپیمایی‌ها و مبارزه علیه نظام ستمشاهی فعالانه شرکت داشت و آرزویش سرنگونی رژیم طاغوت بود. یکی دو سال به پیروزی انقلاب مانده بود. محرم‌ها می‌رفت هیئت و همکاری می‌کرد. در هیئت زیاد صحبت امام می‌شد و بعضی از آن‌ها پیام‌های امام را به مردم منتقل می‌کردند البته مخفیانه. یک روز پیش از حرکت هیئت، آقای روحانی بالای منبر داشت سخنرانی می‌کرد که مأموران ساواک ریختند و خواستند او را ببرند. محمد و تعدادی از هیئتی‌ها رفتند که جلوی آن‌ها را بگیرند. وقتی مأمور‌ها دیدند محمدعلی بیشتر از همه داد و بیداد می‌کند و حرص می‌خورد، با عصبانیت یقه‌اش را گرفتند و گوشه‌ای پرتش کردند. او دوباره بلند شد و خواست کاری کند. باز هم مأموران چند کشیده به او زدند و آن آقای روحانی را بردند. چندبار هم عکس امام را به منزل آورد و راجع به ایشان با ما صحبت کرد. شده بود عاشق امام. وقتی حرفش را می‌زد، اشک می‌ریخت و می‌گفت: «اگه توی جمعی دیدین ممکنه کسی به امام اهانت کنه، در مورد او حرف نزنین. ما باید امام رو بشناسیم و راهش رو بریم، اگرچه آخرش مرگ باشه.»

شهادت‌شان چطور رقم خورد؟
روز ۱۷ شهریور ۵۷ میدان ژاله تهران میدان خون شده بود. تعداد کشته‌ها و زخمی‌ها آن‌قدر زیاد بود که کسی نمی‌توانست آن‌ها را از میان جمعیت بیرون ببرد.
دوستان محمدعلی از لحظه شهادتش اینگونه برایمان روایت کردند که محمدعلی در آن شلوغی داشت به زخمی‌ها کمک می‌کرد تا شاید بتواند آن‌ها را نجات بدهد. سرباز‌ها از بالای کامیون می‌خواستند به محمدعلی تیراندازی کنند، محمدعلی در یک فرصت مناسب پرید بالای یکی از کامیون‌های پر از سرباز و چندتا از آن‌ها را با زور بازویی که خدا به او داده بود، میان جمعیت انداخت. تا جایی که توان داشت با آن‌ها زد وخورد کرد و در یک فرصت پرید پایین و پا به فرار گذاشت. آن‌ها کلت به دست دنبالش می‌دویدند. در جایی که مناسب دیدند از پشت سر او را هدف گرفتند. محمدعلی روی زمین افتاد و شروع به دست و پا زدن کرد. ما که از دور و نزدیک هوایش را داشتیم، بعد از رفتن ارتشی‌ها خودمان را به محمدعلی رساندیم و او را بردیم داخل پلاستیک‌فروشی ته پاساژ پنهان کردیم تا وقتی آب از آسیاب افتاد جا‌به‌جایش کنیم. بعد پیکر محمدعلی را به بهشت زهرا (س) بردیم.

سخن پایانی؟
همان روز صبح زود وقتی محمدعلی داشت می‌رفت، به خانمش گفته بود: «من می‌روم میدان ژاله، قرار است سخنرانی باشد، اگر راهپیمایی بود می‌آیم دنبالتان». خانمش تا دم در بدرقه‌اش کرد و از خدا خواست که اتفاقی برایش نیفتد، اما حرف‌های دیشب محمد در گوشش می‌پیچید که «به دلم افتاده در این راه کشته می‌شوم. ان‌شاءالله امام می‌آید و شاه سرنگون می‌شود! مبادا امام را تنها بگذارید!» محمدعلی همان روز شهید شد. همسرش می‌گفت هر وقت با هم می‌نشستیم و حرف می‌زدیم، محمد از خدا و امام صحبت می‌کرد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار