برف آخر
فضای فیلم به شدت سرد و نچسب است، با قصهای کمجان و روایتی تخت و بدون جذابیت. شاید فکر کردهاند حضور امین حیایی میتواند مخاطب را در رودربایستی قرار بدهد که در سالن بماند و فیلم را تحمل کند ولی احتمالاً تا حد زیادی اشتباه فکر کردهاند. وقتی یک قصه یکخطی را ۱۲۰دقیقه کش دهید، میتوانید حدس بزنید که چه میزان آب در آن بستهاند.
لایههای دروغ
همان اول کار که داشت اسم عوامل میآمد، صدای اولین خندهها بلند شد. کارگردان، نویسنده، تهیهکننده، طراح، بازیگر، همه رامین سهراب!
همه چیز خیلی ضعیف بود. قصه بدون خلاقیت، دیالوگهای ضعیف، بازیهای فاجعه و صحنههای اکشن مسخره، ولی صدابرداری کار خوب بود. نکته مهم ماجرا این است که فکر میکنم همان روز اول پروژه، مشاور پلیس را با یک خداحافظی کوتاه، خوشحال کردند و فرستادند خانه! از نظر مسائل پلیسی و انتظامی، عمق فاجعه قابلوصف نیست.
ملاقات خصوصی
یکی از بستگان ما از پرسنل اداری زندان است. یک دفعه نشست درباره انواع ملاقات برایم توضیح داد. ملاقات خصوصی را هم گفت، ولی خداوکیلی آشپزی آخه؟! چراغ خوراکپزی در زندان؟! گرفتی ما را برادر؟!
موضوع فساد در زندان و این روش موادفروشی را از همان فامیلمان شنیده بودم، ولی عشق و عاشقی سخیف، دیالوگهای لوس که یک بچه ۱۴ساله را هم نمیتواند قانع کند و آب فراوانی که در فیلم بسته شده است!
من امتیاز پایانِ نسبتاً خوب را به فیلم میدهم ولی خداوکیلی اینجوری باید به آینده سینمای ایران امیدوار باشیم؟!
ماهان
ماهان، حتی اگر تلهفیلم نبوده باشد، واقعاً فیلم هم نبود.
شاید اگر من هم از ادونچربازی و به جاده زدن با یک کوله خوشم نمیآمد و برایم تجدیدخاطره نبود، همان اول فیلم پا میشدم میرفتم بیرون. دیالوگها کمعمق، بازیها مصنوعی و ضعیف، سوژه و روایت به شدت تکراری، پایان قابل پیشبینی. فیلم هیچ نقطه فرازی ندارد که بخواهد به فرود برسد. در هیچ لحظهای، حتی سرطان ماهان، نویسنده نمیتواند غافلگیرتان کند، ولی پیام انسانی و امیدبخش فیلم را دوست داشتم.
بی مادر
از ۹ فیلم جشنواره که تا این لحظه اکران شده، هیچ فیلمی نتوانسته تا این حد رگ احساساتم را در دست بگیرد. شاید به خاطر شدت همذاتپنداریای که با نقش و شرایط میترا حجار داشتم. فیلم روان و جذابی بود. بازیگرها به نظرم قوی، حرفهای و کاملاً باورپذیر بازی کردند. قصهگویی خوب بود. پایان فیلم هم دلنشین و تا حدی غافلگیرانه بود.
انسانیت و اخلاق حاکم بر روابط و تصمیمات شخصیتها برایم دلچسب بود، ولی یک جاهایی که همین روابط و تصمیمات و احساسات، البته در صورت وجود، از چشم مخاطب پنهان نگه داشته میشود، آدم احساس میکند روح اصغر فرهادی در فیلمنامه نفوذ کرده است!
منظورم این است که یک جاهایی تکلیف مخاطب با شخصیتها مشخص نیست. نمیتواند بفهمد چه در مغزشان میگذرد که بتواند در قبالشان موضع بگیرد!
دسته دختران
اجازه دهید اول موضع خودم را شفاف کنم. من کلاً فیلمهای دفاعمقدسی را دوست دارم و میبینم. خصوصاً اگر مرکز توجهشان عواطف انسانی باشد. فیلم دسته دختران این ویژگیها را دارد ولیکن قصهاش کم است، یعنی خیلی کم و انگار خواستهاند این خلأ داستان را با توپ و تانک و خون و خونریزی پر کنند؛ دقیقاً چیزهایی که برای من به شدت آزاردهنده است. شخصیتها به میزان لازم، عمیق نبودند و آنچنان برای من جا نیفتادند.
دو صحنه تأثیرگذار فیلم؛ صحنهای که مرد رزمنده کلاهش را میگذارد سر سیمین و صحنهای که عقب وانت پر از جنازه است و آن دختر نوجوان یکهو میزند زیر گریه...