کد خبر: 107676
تاریخ انتشار: ۱۴ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۲۶
روايت مقاومت و شهادت تندگويان در گفت و گوي «جوان» با مهندس محسن يحيوي
داستان پايمردي ايثارگران اين مرز و بوم، ‌وامدار رشادت و صبر پرآوازه رادمردي است كه ظلمات غربت اسارت را به نور صلابت و ايستادگي خويش روشن كرد و سال‌هاي پاياني عمرش را به‌ مشعلي پرفروغ در نماياندن سلوك مردان خدا مبدل كرد. ‌«تندگويان» سرود دلنواز و جاودان پايمردي است و اين را بيش و پيش از هر كسي، ‌آناني گواهي مي‌دهند كه در روزهاي محنت، ‌‌با او زيسته‌ و نظاره‌گر مقاومتش بوده‌اند. در گفت و شنودي كه در پي مي‌آيد، ‌يار ديرين او مهندس محسن يحيوي از روزهاي با او بودن مي‌گويد و نيز رنج‌هايي كه برجسم و جان او در مدت آزادگي رفته است. ‌آشنايي شما با شهيد تندگويان به چه دوره‌اي برمي‌گردد؟من با مهندس تندگويان به دليل عضويتشان در انجمن اسلامي دانشكده نفت آبادان آشنايي طولاني داشتم. ‌انجمن اسلامي حدود سال 1341 توسط من و بعضي از دوستان دانشكده تأسيس شد، ‌يعني خود ما پايه‌گذاران انجمن اسلامي بوديم و با ايشان توسط مهندس بوشهري و ديگر دوستان كه ‌در آن سال‌ها با ما همدوره بودند، ‌آشنا شديم. ‌البته ساده هم نبود، ‌چون اغلب رؤساي دانشكده نفت در تشكيلاتي مانند ساواك و غيره بودند، ‌ولي بحمدالله با همت برادران موفق شديم كارهاي عمده‌اي را انجام بدهيم؛ در نتيجه برادراني كه فارغ‌التحصيل مي‌شدند‏، ‌روابطشان را با دانشكده نفت و انجمن اسلامي‌اش حفظ مي‌كردند و برادراني كه در دوره‌هاي بعد مي‌آمدند و در آنجا فعاليت مي‌كردند، ‌به خاطر دوستي خيلي نزديك، ‌هميشه از حال همديگر خبر داشتند و در جريان كارها و فعاليت‌هاي انجمن بودند. ‌مهندس تندگويان هم در اواخر دهه چهارم، ‌شايد سال 48، ‌49 وارد دانشكده شد و با ورودش، ‌تحول‌ ويژه‌اي در انجمن اسلامي به وجود آورد، ‌به‌طوري كه فعاليت‌هاي انجمن، ‌خيلي بارزتر و متمايزتر از فعاليت‌هاي سال‌هاي گذشته بود. ‌ايشان را مي‌توان الگويي دانست براي برادراني كه فعاليت‌هاي اسلامي داشتند. چرا شهيد تندگويان را الگو و نمونه مي‌دانيد؟بعضي‌ها مي‌گفتند حداقل زيان ناشي از وارد شدن به فعاليت‌هاي سياسي، ‌عقب افتادن از درس است. ‌ايشان در عين حال كه همواره در رديف رتبه‌هاي اول بود، ‌رياست انجمن اسلامي را هم به عهده داشت و قسمت زيادي از وقتش را صرف فعاليت‌هاي انجمن اسلامي مي‌كرد. شهيد تندگويان پس از فارغ‌التحصيلي چگونه به فعاليت‌هايشان ادامه دادند؟ايشان بعد از اينكه فارغ‌التحصيل شد، ‌به عنوان مهندس در پالايشگاه نفت آبادان شروع به كار كرد‏، ‌يعني دوران سربازي‌اش را به عنوان افسر وظيفه در پالايشگاه ‌گذراند. ‌با سفرهاي متعددي كه به دانشكده نفت داشت، ‌باز هم فعاليت‌هايش را در انجمن اسلامي ادامه ‌مي‌داد، ‌به طوري‌ كه در دوران قبل از انقلاب در پرونده‌اي كه برايش تشكيل شده بود، ‌گزارشي از رئيس وقت دانشكده نفت وجود دارد كه آقاي مهندس تندگويان مي‌آيد اينجا و انجمن اسلامي خفته را متحول مي‌كند و باعث دردسر مي‌شود. ‌همين گزارش‌ها باعث شد كه ساواك ايشان را در پالايشگاه تهران دستگير كند. ‌مدت يك سال در زندان بود، ‌آن هم زنداني كه شكنجه‌ها و ناراحتي‌هاي زيادي را به بچه مسلمان‌هاي انقلابي وارد مي‌كر‌دند. ‌شهيد تندگويان پس از مقاومت‌هاي دليرانه‌‌اش، ‌بعد از يك سال از زندان بيرون آمد و با خلع درجه، ‌دوره خدمتش را به عنوان سرباز وظيفه در شيراز ‌گذراند. ‌از آنجا كه ممنوع الاستخدام بود، ‌پس از اتمام دوره سربازي، ‌بدون در نظر گرفتن اينكه مهندس است، ‌از انجام هيچ كار شرافتمندانه‌اي ابا نداشت. ‌ چه كارهايي؟يكي از برادراني كه از دوران جواني با ايشان آشنا بود، ‌دندانپزشك است. ‌ايشان مي‌گفت ما يك ماشين خريده بوديم و با آن مسافركشي مي‌كرديم. ‌بعدها در كارخانه‌اي كه مهندس بوشهري مديريت آن را داشت، ‌مشغول به كار شد؛ سپس به مدرسه عالي مديريت وارد شد و فوق‌ليسانس مديريت را در آنجا گرفت. ‌بعد از آن هم ديگر بحبوحه انقلاب بود. ‌بعد از انقلاب آقاي مهندس بوشهري كه به تهران آمد، ‌ايشان به عنوان مدير عامل همان كارخانه‌اي كه قبلاً در آن كار مي‌كرد، ‌كارش را شروع كرد. ‌پس از انقلاب در چه زمينه‌هايي فعاليت كردند؟ايشان از طرف برادراني كه در وزارت نفت بودند، ‌دعوت و به مناطق جنوب فرستاده شد. ‌ابتدا عضو كميته پاك‌سازي بود و سپس تا پايان روي كار بودن شوراي انقلاب و شروع دولت برادرمان شهيد رجايي مدير مناطق نفتي شد. ‌در اين مقطع به عنوان وزير نفت جمهوري اسلامي دعوت به فعاليت شد و همكاري مستقيم بنده با ايشان از همان دوران شروع شد. ‌بعد از سقوط دولت مهندس بازرگان، ‌تا پايان دوره فعاليت شوراي انقلاب، ‌من به عنوان وزير مسكن با دولت همكاري مي‌كردم. ‌بعد از روي كار آمدن دولت شهيد رجايي، ‌آقاي مهندس گنابادي به جاي من وزير مسكن شدند و من براي همكاري با آقاي تندگويان و ديگر برادراني كه با ايشان همكاري مي‌كردند، ‌به وزارت نفت رفتم. جنگ شروع شده بود؟بله، ‌در آن موقع شروع جنگ بود و مناطق جنوبي كشور و مناطق نفت‌خيز وضعيت بحراني داشتند. ‌از من خواسته شد به عنوان سرپرست مناطق نفت‌خيز به خوزستان بروم، ‌در نتيجه از روزهاي اول جنگ، ‌مقيم مناطق نفت‌خيز شدم و مرتباً هفته‌اي دو، ‌سه بار بين اهواز و آبادان و ماهشهر در رفت و آمد بودم. ‌آقاي مهندس تندگويان 30، ‌40 روز قبل از اسارت، ‌سه بار از خوزستان بازديد كرد. ‌در آن برهه، مسؤولان مملكتي كساني نبودند كه در روزهاي پرمخاطره جنگ در جاي امني بنشينند و ديگران را به خط مقدم جبهه بفرستند. ‌شما اگر آن موقع اخبار را دريافت مي‌كرديد، ‌مي‌ديديد كه اكثر مقامات مملكتي براي سركشي به رزمندگان در آنجا بودند. ‌حضرت آيت‌الله خامنه‌اي كه آن موقع امام جمعه تهران بودند، ‌5، ‌6 روز در هفته در آنجا بودند. ‌نحوه اسارت شهيد تندگويان چگونه بود؟ايشان مرتباً از خوزستان بازديد مي‌كرد. ‌در سفر آخر، ‌روز قبل من خودم به خاطر آمدن ايشان آمده بودم اهواز. ‌غير از ايشان عده ديگري هم بودند، ‌آقاي دكتر منافي كه آن موقع وزير درمان و آموزش پزشكي بود، ‌با چند نفر از معلمين و دو نفر از نمايندگان مجلس، ‌آن شب آنجا بودند و تصميم گرفتيم فردا براي سركشي به كاركنان وزارت نفت همگي به آبادان برويم. ‌صبح كه به طرف آبادان حركت كرديم، ‌من و آقاي مهندس تندگويان و آقاي بوشهري در يك ماشين نشستيم و بقيه برادران با ماشين‌هاي ديگر، ‌پشت سر ما حركت مي‌كردند. ‌ما چون آشنا به منطقه بوديم، ‌جلو حركت مي‌كرديم و بقيه به دنبال ما. ‌ جاده اهواز ـ آبادان كلاً و قسمتي از جاده ماهشهر ـ آبادان در تصرف دشمن بود، ‌اين بود كه تصميم گرفتيم از جاده ماهشهر ـ آبادان و شادگان و از بيراهه، ‌به طرف جاده خسروآبادـ آبادان در امتداد رودخانه بهمن‌شير برويم و از يك جاده خاكي كه منتهي به پل بهمن‌شير مي‌شد، ‌وارد شهر شويم. ‌تا 20، ‌30 كيلومتري پل بهمن‌شير رفته بوديم كه ديديم كه تعدادي تانك و توپ و اسلحه سنگين آنجا هست. ‌ تصور ما اين بود كه اينها نيروهاي خودي‌اند. ‌نگهبان پياده شد كه شناسايي كند. ‌به‌محض اينكه او از اتومبيل پياده شد، ‌ما را به رگبار بستند. ‌اتومبيل‌هاي عقبي كه اين وضع را ديدند موفق شدند فرار كنند. ‌ما هم خيال مي‌كرديم كه اينها اشتباه كرده‌اند و پياده شديم تا ببينيم اينها كي هستند، ‌ولي ناگهان متوجه شديم كه در اسارت دشمن هستيم. ‌ما را به بصره و سپس به بغداد بردند. ‌روز جمعه اسير شديم و روز شنبه ما را تحويل زندان سازمان امنيت عراق دادند. ‌البته ما در ابتدا سعي مي‌كرديم ناشناس بمانيم. ‌خودمان را به اسامي ديگري معرفي و تمام اسناد و مداركمان را پاره كرديم. ‌ما را بردند به يك گودالي كه به عنوان پايگاه تانك ساخته بودند. ‌غير از ما 40، 50 نفر ديگر هم بودند كه مردم عادي بودند و آنها را از نخلستان‌ها و اطراف جمع‌آوري كرده بودند. ‌پيراهن‌هاي ما را پاره كردند و چشم‌هاي ما را بستند. ‌بعد از بستن چشم‌ها صداي رگبار گلوله را شنيديم. ‌تصورمان اين بود كه دارند قتل‌عام مي‌كنند و شهادتين را گفتيم. ‌مهندس تندگويان به تصور اينكه ممكن است با معرفي خودش جلوي كشتار را بگيرد، ‌اين كار ‌را كرد و اين باعث شد كه رگبار قطع شود. آيا با هم در يك جا بوديد؟خير، ‌همان روز اول ورود ما را جدا كردند و بعد از بازجويي به سلول‌هاي انفرادي بردند. ‌ما همديگر را نمي‌ديديم و فقط صداي هم را توي راهرو مي‌شنيديم. ‌صدا هم معمولاً صداي قرآن و دعا و اذان بود. ‌اجازه داشتيد قرآن و دعا بخوانيد؟خير، ‌به سادگي انجام نمي‌شد. ‌روزهاي اول كه مي‌خواستيم قرآن بخوانيم، ‌همين كه صداهايمان را بلند مي‌كرديم، ‌مي‌آمدند در را باز مي‌كردند و اعتراض و دعوت به سكوت مي‌كردند، ‌منتها وقتي آنها اين كار را مي‌كردند، ‌ما صدايمان را بلندتر ‌مي‌كرديم‏. ‌آن قدر اين كار را ‌كرديم كه برايشان عادت شد و گاهي خودشان از ما مي‌خواستند كه سرودي يا قسمتي از قرآن را بخوانيم. ‌بعضي وقت‌ها از سلول‌هاي همسايه مي‌گفتند كه قرآن بخوانيم. ‌ما بعد از مدتي دعاي فارسي را شروع كرديم و در پوشش دعاي فارسي و با تغيير لحني كه به آن مي‌داديم، ‌براي همديگر پيام مي‌فرستاديم. ‌تنها وسيله ارتباطمان همين بود. ‌بالاخره يك روز فهميدم كه با مهندس بوشهري همسايه ديوار به ديوار هستم و بعد با تلاش زياد توانستيم يك شيوه مورس من درآوردي درست بكنيم و با ضربه زدن به ديوار، ‌ساعت‌ها با هم صحبت بكنيم. چگونه از شهادت مهندس تندگويان باخبر شديد؟نزديك به دو سال اول صداي ايشان را مي‌شنيديم و بعد صدا قطع شد. ‌در پاسخ ما كه سؤال مي‌كرديم كجاست‏، ‌مي‌گفتند چون ايشان وزير است، ‌او را برديم جاي بهتري. ‌آن تاريخي كه صداي ايشان قطع شد، ‌همان تاريخي است كه دشمن مدعي است تاريخ شهادت ايشان است، ‌يعني هفتم و هشتم خرداد سال 1361. ‌هر بار ما از احوال ايشان جويا مي‌شديم، ‌مي‌گفتند كه جايش و حالش از شما بهتر است. ‌ديگر ما از ايشان خبر نداشتيم تا روز آخر و موقعي كه ما را براي آزادي به مرز و به يكي از شهرها به نام يعقوبيه منتقل كردند. ‌حدود 100 نفر و آخرين گروهي بوديم كه آزاد مي‌كردند؛ ‌يعني روز 23 شهريور 1369. آيا با حاج آقا ابوترابي هم برخوردي داشتيد؟در آنجا اين افتخار را داشتم كه ضمن ديدار با عده‌اي از برادران‏، ‌خدمت حاج آقا ابوترابي هم برسم. ‌البته ايشان من را نمي‌شناختند. ‌آن موقع ايشان عمامه سرشان نبود و در لباس روحانيت نبودند. ‌در نماز جماعتي كه برگزار مي‌شد، ‌ما به ايشان اقتدا مي‌كرديم. ‌موقعي كه وارد مرز شديم و مرزداران تشخيص دادند كه ايشان كي هستند، ‌برايشان لباس آوردند. ‌از خصوصيات اخلاقي شهيد تندگويان بگوييد. با نگاهي به خاطرات گذشته آدم مي‌بيند كه اولين وزير شهيد ما همانگونه كه از دژخيمان رژيم پهلوي رعبي نداشت و در دوران مبارزه، ‌بدون ترس تلاش مي‌كرد، ‌بعد از انقلاب هم خودش را مصروف پيشرفت انقلاب كرد و در طول مدت اسارت هم شهامت‏، ‌نه فقط شجاعت و احساس مسؤوليت خودش را در مقابل انقلاب و خداوند از دست نداد، ‌بلكه با قدرت هر چه بيشتر، ‌وظايفش را انجام ‌داد. ‌ما در فاصله آبادان تا بغداد در چند نوبت با افسران عراقي روبه‌رو شديم. ‌در اين ملاقات‌ها، ‌ايشان بدون هيچگونه ترس و واهمه‌اي از اينكه در اسارت دشمن است و دشمن مي‌تواند ما را انكار كند و چون كسي از وجود ما اطلاع نداشت، ‌هر بلايي كه مي‌خواهد سر ما بياورد، ‌با شدت و قاطعيت، ‌موضع جمهوري اسلامي را براي دشمن بيان و از آن دفاع كرد. ‌موقعي هم كه ما را از هم جدا كردند، ‌صداي دعا و قرآن و شعارهاي ايشان مرتباً شنيده مي‌شد. ‌ايشان قسمت‌هاي زيادي از ادعيه را حفظ بود. ‌شب‌هاي جمعه دعاي كميل مي‌خواند. ‌در برخوردهاي لفظي كه بعضي اوقات بين مأموران و ايشان پيش مي‌آمد، ‌صدايش به گوش مي‌رسيد كه با نهايت شجاعت، ‌در مقابل دشمن، ‌حافظ موقعيت و شأن جمهوري اسلامي است. ‌برخوردهاي انقلابي داشت و به‌حق مي‌شود گفت كه يكي از دست‌پرورده‌هاي اصيل اسلام و انقلاب اسلامي بود. ‌پس از بازگشت به ايران چه كرديد؟بعد از بازگشت به ايران تصور ما اين بود كه ايشان را قبل از ما آزاد كرده‌اند، ‌ولي موقعي كه برگشتيم، ‌متوجه شديم كه ايشان هنوز برنگشته‌اند. ‌از آن پس هرخبري را به اتفاق برادراني كه در اين زمينه فعاليت مي‌كردند، ‌پيگيري مي‌كرديم. ‌براي تعيين صحت و سقم مسأله، ‌حتي به اردوگاه اسراي عراقي ‌كه آن وقت در ايران بودند، ‌سركشي مي‌كرديم، ‌به اميد اينكه كساني را كه از نگهبان‌هاي ما بودند، ‌در ميان اسرا ببينيم و از آنها جويا بشويم كه آيا از ايشان خبري دارند يا نه. ‌با هيأت عراقي كه از ايران ديدن مي‌كرد، ‌تماس گرفتيم. ‌آنها بر ادعاي خودشان كه ايشان را به شهادت رسانده‌اند، ‌اصرار مي‌ورزيدند، ‌ولي جمهوري اسلامي اين ادعا را قبول نمي‌كرد. ‌دلايلي كه مي‌آوردند مورد پذيرش ما نبود. ‌تا نهايتاً تصميم گرفته شد هيأتي براي بررسي سرنوشت ايشان به عراق برود و دلايل و مداركي را كه هيأت عراقي مدعي بود، ‌بررسي كند و صحت و سقم آن را دريابد. مدارك آنها چه بود؟ادعا مي‌كردند عكس‌هايي از ايشان و همين طور وسايل شخصي ايشان را دارند و جسدش را دفن كرده‌اند. ‌گفتند كه اجازه گرفته‌اند كه ما بتوانيم نبش قبر كنيم و جسد را توسط متخصصين بين‌المللي و ايراني شناسايي و به قول آنها از شهادت ايشان اطمينان پيدا كنيم. ‌چه كساني براي تعيين هويت اسناد و جسد عازم شدند؟هيأتي همراه با پدر و ‌برادر شهيد و بنده هم كه از طرف وزارت نفت عضويت داشتم، ‌به عراق رفتيم. ‌در جلسه اولي كه ما با هيأت عراقي داشتيم، ‌اعلام كرديم كه با توجه به شواهدي كه داريم ايشان در قيد حيات هستند. ‌آنها همان ادعاهاي قبلي خودشان را تكرار كردند و ما درخواست كرديم كه آن وسايل شخصي را كه مدعي هستند به ما بدهند. ‌قسمتي را در اختيار گذاشتند و قسمتي را هم گفتند كه به دليل اينكه ساختمان‌هاي وزارت دادگستري بمباران شده، ‌از بين رفته است. ‌قرار شد برويم و جسد را شناسايي كنيم. ما دلايل روشن و واضحي از جسد داشتيم كه به هيچ وجه قابل اشتباه نبود. ‌منتها اين دلايل خودمان را به آنها اعلام نكرده بوديم كه اينها جعل مسأله نكنند. ‌البته امكان جعل‌ وجود نداشت. ‌در مورد پزشك صليب سرخ هم درست موقعي كه رفتيم و نبش قبر كرديم و گفتيم كه ما اين مشخصات را از جسد داريم تا امكان هيچ تباني قبلي بين هيأت صليب سرخ و هيأت عراقي نباشد. ‌آنجا ما نبش قبر كرديم. ‌جسد در تابوتي چوبي بود و جز استخوان چيزي از آن باقي نمانده بود. ‌آن را بيرون آورديم و به‌ وسيله آمبولانس به بيمارستان حمل كرديم. ‌ما چون به دشمن اعتماد‌‌ نداشتيم، ‌آمبولانس را تنها نگذاشتيم. ‌پزشك قانوني و برادر خانم شهيدتندگويان هم داخل آمبولانس نشستند كه در اين فاصله هيچگونه دستكاري در جسد نكنند. ‌جسد را آورديم به پزشكي قانوني و در آنجا بررسي كردند. ‌با بررسي اوليه مشخص شد كه اين جسد متعلق به شهيد تندگويان نيست. ‌ما مشخصات جسد، ‌طول استخوان و غيره را اندازه گرفتيم و ثابت كرديم كه نه تنها اين جسد با مشخصات ما وفق نمي‌دهد، ‌بلكه با مشخصاتي هم كه خود آنها در گزارش آورده بودند، ‌وفق نمي‌داد. ‌در جلسه‌اي كه آن شب در وزارت امور خارجه داشتيم، ‌نظر نهايي‌مان را گفتيم كه اين جسد مال ما نيست. ‌اگر جسد ديگري داريد نشان بدهيد و اگر نداريد ما مي‌رويم و هرقت مدركي داشتيد مي‌آييم و مي‌بينيم. ‌گفتند كه ما شك نداريم كه اين جسد مال ايشان است، ‌برايتان نگه مي‌داريم و گزارش صليب سرخ جهاني مي‌آيد و مشخص مي‌شود كه مال شماست. اقدام بعدي شما چه بود؟گفتيم شما هر كاري دلتان مي‌خواهد بكنيد. ‌ما برمي‌گرديم ايران. ‌روز سه‌شنبه بود و قرار گذاشتيم روز پنج‌شنبه برگرديم. ‌گفتيم چهار‌شنبه برويم زيارت عتبات. ‌خدا ان‌شاءالله نصيب همه شما بكند. ‌ما رفتيم زيارت و عصر كه برگشتيم گفتند كه از وزارت خارجه عراق زنگ زده و گفته‌اند كار مهمي پيش آمده. ‌آن شب آمديم هتل. ‌در آنجا با آنها ملاقاتي داشتيم. ‌گفتند: ‌«پوزش مي‌خواهيم، ‌ما دلايل شما را بررسي كرديم و ديديم دلايل شما قابل ترديد نيست. ‌دنبالش گشتيم كه اين اشتباه از كجا بوده و رفتيم قبرستان و معلوم شد كه قبري كه به ما نشان دادند و نبش قبر كرديم، ‌قبر شهيد تندگويان نبوده. ‌پزشك صليب سرخ بعد از اولين جلسه، ‌عازم ژنو شده بود، ‌منتها چون وسيله نبوده، بايد«برود اردن» و از اردن به كشور خودش برود و اينها به او مي‌گويند كه برگردد. ‌فردا ما را بردند به همان قبرستان و قبري را كه4، 5 متر با قبر قبلي فاصله داشت به ما نشان دادند. ‌نبش قبر كرديم و جسدي را بيرون آورديم كه اين بار توي تابوتي آلومينيومي بود و تابوت آلومينيومي را داخل تابوتي چوبي گذاشته بودند. ‌در همان بررسي‌هاي اوليه معلوم شد كليه مشخصات با جسد تطبيق مي‌كند. آيا علل شهادت را بررسي كرديد؟بله، ‌براي بررسي دلايل شهادت، ‌پزشك قانوني تهران همراه ما بود و از همه اندام‌ها راديوگرافي انجام داد تا احتمال شكستگي در استخوان‌ها در اثر شكنجه را پيدا كند و براي اينكه آثار مسموميت را پيدا كند، ‌نمونه‌برداري كرد. ‌شب در جلسه‌اي كه با هيأت عراقي و صليب سرخ داشتيم، ‌دلايل عراق را براي شهادت رد كرديم و گفتيم كه بايد كارشناسي در تهران انجام گيرد و ما دليل شهادت ايشان را بعداً اعلام مي‌كنيم. بعد از اينكه جسد شهيد تندگويان را تحويل گرفتيم، ‌از دولت عراق خواستيم به ما اجازه بدهد تا جسد اين شهيد را دور حرم امام حسين(ع) طواف بدهيم. ‌آنها ابتدا اجازه نمي‌دادند تا اينكه بالاخره راضي شدند و ما پيكر پاك اين شهيد عزيز را دور حرم مطهر سيد‌الشهدا طواف داديم. ‌بعد گفتيم كه اعضاي سفارت ايران در عراق نيز طواف كنند. ‌طبيعتاً مقامات عراق ابتدا مايل نبودند، ‌ولي بعداً مجبور به قبول آن شدند و اعضاي سفارت دور حرم امام حسين(ع) طواف كردند. ادعاي عراقي‌ها در مورد شهادت مهندس تندگويان چه بود؟آنها مدت‌ها ادعا مي‌كردند كه ايشان خودكشي كرده‌، ‌منتها ما با دلايل عقلي و عيني و كارشناسي ثابت كرديم كه اصلاً امكان چنين امري وجود ندارد. ‌خصوصيات اخلاقي شهيد تندگويان تناسبي با اين كار نداشت. ‌بايد براي آنها دليل علمي مي‌آورديم كه صليب سرخ هم بپذيرد. ‌خوشبختانه دلايل علمي ما هم به اندازه كافي قوي بودند كه آنها نتوانند رد بكنند، ‌منتها هيأت عراقي باز متوسل به صليب سرخ ‌شد تا گزارش بدهد. ‌ آيا امكان بررسي‌هاي دقيق روي جسد ايشان بود؟جسد حقيقي بر خلاف جسد اولي كه به ما نشان دادند و بيش از استخواني نبود، ‌موميايي شده بود، ‌در نتيجه فساد عضوي يا عضلاني در آن وجود نداشت. ‌نه مي‌شد تاريخ و علت فوت را از روي جسد تشخيص داد و نه آثار روي بدن را مي‌شد به وضوح رؤيت كرد. ‌بايد گزارش نهايي پزشك قانوني ارائه مي‌شد تا برادران وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران، ‌ماجرا را پيگيري كنند و به نتيجه برسند. پيامدهاي شهادت مهندس تندگويان را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟شهادت اين وزير بسيجي نه اولين شهادت در طول انقلابمان است و نه آخرين. ‌براي ما قطعي است كه با راه دور و درازي كه در پيش رو داريم، ‌براي پياده كردن اهداف جمهوري اسلامي به همان اندازه كه اين هدف گرانبهاست، ‌قيمت‌هايي هم كه بايد بپردازيم، ‌خواهي نخواهي زياد خواهد بود. ‌با توجه به اينكه خداوند هم همه اين مسائل را براي امتحان ما قرار مي‌دهد، ‌اين شهادت‌ها ادامه دارند. ‌افسوسي هم براي شهدا نمي‌خوريم. ‌اگر افسوس مي‌خوريم براي خودمان است كه چنين انسان‌هاي پر ارجي را از دست داديم. ‌شهادت آنان مسؤوليت سنگيني را به عهده ما مي‌گذارد و آن هم اينكه از دستاوردهاي نسل گذشته و از اين جانفشاني‌ها حفاظت بكنيم. ‌شهدا همه‌شان براي ما عزيز هستند، ‌آن شهيد گمنامي هم كه هيچ نشاني از او نداريم و آن بسيجي كه به شهادت رسيده، ‌عزيز است. ‌هر چه بيشتر آدم فكر مي‌كند، ‌مي‌بيند كه بار مسؤوليت سنگين‌تري را دارد. ‌ما براي آنچه به دست آمده، ‌قيمت گزافي پرداخته‌ايم و من تصور مي‌كنم كه اگر ما براي حفظ آن تلاش نكنيم و تمام هم خودمان را به كار نبنديم، ‌مسؤوليت خودمان را در قبال خداوند انجام نداده‌ايم. ‌
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار