«شهید حسین فهمیده» یکی از اسطورههای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است؛ نوجوانانی که به تأسی از رهبر کبیر انقلاب، ره صد ساله را یک شبه طی کردند و آفریدند حماسههایی را که در تاریخ این سرزمین جاودانه خواهد ماند. نوجوانانی مثل بهنام محمدی، سهام خیام و. . . هزاران هزار نفر که در طول این هشت سال جانفشانی کردند تا دشمن بداند وقتی پای دین و اعتقاد به میان آید دیگر پیر و کودک و نوجوان نخواهیم داشت و همه برای دفاع از ارزشها پا به میدان جهاد خواهند نهاد. روز شهادت حسین فهمیده، روز نوجوان و آغاز هفته بسیج دانشآموزی است از این رو با پدر این شهید بزرگوار گفت وگویی انجام شده است. شما کی به کرج آمدید؟با سلام و درود به روان پاک حضرت امام(ره) و تمام شهدای صدر اسلام، به خصوص شهدای جنگ تحمیلی ایران و با سلام خدمت مقام معظم رهبری و تمام خدمتگزاران صدیق اسلام. من محمدتقی فهمیده پدر شهید محمدحسین فهمیده و داوود فهمیده هستم. اهل قریه سراجه قم و در سال ۵۷ به کرج مسافرت نمودیم و الان هم مقیم و ساکن کرج هستیم. خلاصهای از زندگینامه حسین و نحوه اعزام و شهادت ایشان را بیان فرمایید. محمدحسین در مدرسه خیابانی مشغول به تحصیل بودند و روز مبارکی که امام به ایران تشریف آوردند حسین تصادف نموده بود و طحال ایشان پاره شده بود و در بیمارستان بستری بودند. هنگامی که از بیمارستان مرخص شد اصرار میکردند که من حتماً باید به زیارت آقا بروم. ما ایشان را با برادر بزرگ شان (شهید داوود) برای زیارت حضرت امام اعزام کردیم که پس از زیارت ایشان بازگشتند. هنگامی که جنگ تحمیلی آغاز شد و امام فرمودند بسیج شوید، ما کمتر حسین را در منزل ملاقات میکردیم و من فکر میکردم ایشان یا سینما میروند یا تفریح و از این قبیل مسائل اما در پیگیریهای بعدی فهمیدیم که ایشان دارند کارهایی را انجام میدهند که مربوط به بسیج و بسیجی و کارهای مذهبی و انقلابی است. روزی از طرف بسیج به کردستان اعزام شدند که ما اصلاً اطلاعی نداشتیم. ایشان را بچههای سپاه از کردستان آوردند کرج. مادرشان را هم خواسته بودند تا از ایشان تعهد بگیرند که حسین دیگر به منطقه نرود، چون هم قد ایشان کوچک و هم سنشان کم بود و ایشان در حضور مادرشان به آن برادر سپاهی میگویند: «خودتان را زحمت ندهید اگر امام بگوید هر کجا که باشد آماده هستم و من باید به مملکت خودم خدمت کنم.»اولین روزهای جنگ تحمیلی بود و جنگ در خرمشهر شروع شده بود و خبر از یورش ناجوانمردانه متجاوزین و شهادت عزیزان بسیجی و سپاهی میدادند. ایشان پس از ثبت نام خواهرانشان به درب مغازه میوه فروشی که داشتم آمدند و خداحافظی کردند و رفتند. البته لازم به ذکر است که در آن زمان ما در حال ساخت خانه بودیم و خانهای داشتیم فاقد برق، آب و. . . که حسین در زندگی واقعا کمک و یاور ما بودند و زندگی ما را میچرخاندند. شب هنگام به منزل که آمدم سراغ حسین را گرفتم. گفتند: عصری دوربین برادرشان را برداشتند و دیگر پیدایشان نیست و من گفتم که ایشان میآیند مقداری دیرتر. تا چندین روز از حسین اطلاعی نداشتیم که یکی از بچههای همسایههایمان آمدند و گفتند: «به مادرش بگویید حسین گفته: «من رفتم جبهه نگران من نباشید. » دقیقاً نمی دانم این فراق ۲۳ یا ۴۴ روز به طول انجامید که یک روز رادیو برنامه عادی خود را قطع کرد و اعلام نمود یک نوجوان ۱۳ ساله خود را زیر تانک دشمن انداخته و تانک دشمن را منهدم ساخته و خود نیز شربت شهادت نوشیدهاند. در حال شام خوردن بودیم که مجدداً تلویزیون خبر را اعلام کرد و مادرشان گفتند: «به خدا حسین است» انگار این مطلب به او الهام شده که حتی قسم نیز میخوردند. پس از چند روز برادران سپاهی به در منزل آمدند و خبر شهادت حسین را اعلام نمودند و گفتند مقداری از جنازه حسین که باقی مانده برایتان میآوریم و من از آنها سؤال کرد که منظورتان از مقداری چیست و این بنده خدا که اسمشان آقای شمس بود (برادر شهید محمدرضا شمس که با حسین در منطقه با همدیگر بودند) چنین تعریف کردند: حسین از بسیج به منطقه اعزام شده بود که یک روز نزد فرمانده ما آمد و گفت: «آقا اجازه بدهید من بیایم و با شما کار کنم. » فرمانده به دلیل اینکه ایشان قدرت لازم را ندارند قبول نکردند و حسین در جواب گفت: «حالا اجازه دهید یک هفته با شما باشم اگر خوب بودم که میمانم اگر خوب نبودم هم میروم. » بدین طریق حسین نزد ما آمد و ما از ایشان واقعاً راضی بودیم، هر کاری که پیش میآمد حسین پیشقدم بودند و هنگامی که با برادر من زخمی شدند به بیمارستان ماهشهر منتقل گردیدند. پس از مرخص شدن از بیمارستان نزد فرمانده آمدند که به خط بروند و فرمانده اجازه ندادند و حسین اصرار میکرد که به خط اعزام گردد و فرمانده هم نمی پذیرفتند. در آن هنگام چشمان حسین پر از اشک شد و رگهای گردنش متورم و با ناراحتی به فرمانده گفت: من به شما ثابت میکنم که میتوانم به خط بروم. پس از چند روزی مشاهده کردیم که یک عراقی به سمت ما در حرکت میباشد بچهها میخواستند او را مورد هدف قرار دهند که من گفتم خودش با پای خودش میآید، نزنید صبر کنید و موقعی که نزدیک شد دیدیم که حسین است. از او سؤال کردیم کجا بودی! این لباسها چیست؟! این اسلحهها از آن کیست؟ و ایشان گفتند: فرمانده به من میگوید تو نمی توانی به خط بروی من با دست خالی اینها را از عراقیها گرفتم. در خط با محمدرضا همسنگر بودند. در جنگ محمدرضا تیر میخورد و حسین با وسایل همراهش محمدرضا را به عقب انتقال میدهند و در آنجا به او میگویند کجا؟ حسین در جواب میگوید: «من باید انتقام همسنگرم را از این دشمن بگیرم. »هنگامی که به جایگاه قبلی خویش باز میگردد پنج تانک عراقی را میبیند که به طرف بچهها میآیند و قصد حمله دارند. در این لحظه نارنجکها را به کمر بسته به طرف تانکهای دشمن متجاوز میرود که تیری به پای وی اصابت میکند و ایشان زخمی میشوند. به هر صورت ممکن خود را به اولین تانک میرساند و با نارنجکی که به همراه داشته تانک را منفجر مینماید و خود نیز با نسیم عشق به پرواز درمی آید و تن به نسیم بهشتی میسپارد. بچهها احساس میکنند برایشان کمکی آمده و دشمن نیز فکر میکند که غافلگیر شده و در حال شکست میباشد که بچههای بسیج بقیه تانکها را منهدم میسازند. ما پس از چند روز که به سراغ حسین رفتیم مقداری از جسم مطهر ایشان را پیدا کردیم که برایتان میآوریم. قضیه شهادت حسین را شب با حاج خانم در میان گذاشتیم و پس از کسب اطلاع صبح زود با یک وانت به تهران حرکت کردیم. از دانشکده افسری سراغ ۲۵ شهیدی که شب قبل آورده بودند را گرفتیم که به ما گفتند به بهشت زهرا بروید. در بهشت زهرا سراغ جنازه را گرفتیم که گفتند: الان میخواهند ببرند و تشییع نمایند و ما هنگامی که گفتیم پدر و مادر حسین هستیم مردم ما را احاطه نموده و درباره حسین از ما سؤال مینمودند. آخرین قطعههای ایثار و مقاومت را تحویل گرفتیم تا به سردخانه تحویل دهیم و سپس به اقوام در کرج برای تشییع جنازه اطلاع دهیم. از بهشت زهرا که بیرون آمدیم عکس حسین را روی مینیبوس مشاهده نمودیم ما ۱6،۱5 نفر و حداکثر تا20 نفر بودیم، ولی هنگام تشییع جنازه خدا شاهد است آن روز تشییع جنازهای از حسین کردند که من یاد ندارم و هاج و واج مانده بودم که این مردم از کجا آمدهاند، خدا را شکر میکنیم که به این افتخار رسیدیم. حاج آقا فهمیده شما شهید دیگری نیز به این انقلاب و اسلام تقدیم نمودهاید ایشان در کجا و چگونه به شهادت رسیدند؟داوود به لطف پروردگار در حاج عمران مسؤول دسته بودند. قسمتی از وصیتنامهای که هنگام عملیات نوشته بودند چنین است. «امشب عملیات داریم، امیدوارم که خداوند کمک کند به آن هدفی که داریم برسیم. » داوود طبق برنامهای که گفته بود به هدف رسیدند. الحمدالله تپه ۲۵۲۰ متری حاج عمران را فتح نمودند که پس از فتح به برادران ارتشی تحویل دادند. داوود و ۴ نفر از برادران بسیجی نیز در این عملیات به شهادت رسیدند. ما واقعاً افتخار میکنیم که با این نان کارگری بچههایمان الحمدلله به هدفهای والایشان رسیدند که ما لیاقت آن را نداشتیم. روحیات و طرز تفکر حسین چگونه بود؟مسأله روحی حسین را من که پدرشان هستم نمیتوانم ابراز کنم. ما از موقعی که حسین را شناختیم نفهمیدیم در چه عالمی سیر میکند، فقط خدا میداند و خودش. در منزل کمک کار و یار و یاور پدر و مادرش بود. تا آن موقعی که در منزل بودند ما هیچ مشکلی نداشتیم. حسین چند مرتبه از مردم شهرمان که با امام(ره) مخالف بودند کتک خورد و در مقابل این مخالفتها و اهانتها قاطعانه مقابله میکرد. در بحبوحه انقلاب اعلامیههایی را که از قم تهیه میکرد به اینجا میآورد تا پخش کند و ما اصلاً خبر نداشتیم که بعداً توسط دوستان مطلع شدیم. حسین برای پیروزی و به ثمر نشستن انقلاب اسلامی از پای نمی نشست و این از روحیه انقلابی ایشان بود و در خانه اصلا بند نمیشد و تیر داغ میدان مبارزه را به مرگ در رختخواب گرم ترجیح میداد. هنگامی که خبر شهادت حسین را از رادیو اعلام کردند شما و مادر ایشان چه احساسی داشتید و پس از چند روز که مطلع شدید این شیرمرد و نوجوان فداکار فرزند شماست چه احساسی داشتید؟آن شب که ما در حال شام خوردن بودیم خبر از رادیو و تلویزیون اعلام گردید که مادرشان گفتند حسین است و حتی قسم نیز میخوردند و این ماجرا گذشت و موقعی که با خبر شدیم من حقیقتاً از ته قلب خوشحال بودم که ما و یک همچون فرزندی. یک آدم عادی که در روستا پرورش مییابد به یک همچون شرایط ویژهای میرسد. برای خود انسان هم تعجبآور است. خب خداوند این طور خواست. ما نان حلال به بچههایمان داده بودیم، زحمت کشیده بودیم که بچههایمان این طوری بار بیایند. حضرتعالی چه خاطرهای از ملاقات با بزرگ بسیجی انقلاب، حضرت امام (ره) دارید؟خدا ان شاءالله برادر قدس محلاتی را خیر بدهد. بعد از شهادت حسین ایشان تلاش کردند که ما را به زیارت امام(ره) ببرند و ما با افراد خانواده موفق شدیم یک زیارت خصوصی با امام(ره) داشته باشیم. وقتی که ما را معرفی کردند، امام(ره) وقتی که به ما نظر نمودند من نتوانستم حتی دیگر به چهره نورانی ایشان نگاه کنم، سرم را زیر انداختم و شروع کردم به گریه کردن و ایشان فرمودند: خدا صبر به شما بدهد. همان صبر ایشان برای من یک دنیا ارزش داشت. امام(ره) کسی بود که نگاه به شما میکرد کفایت میکرد. ما از این نظر خوشحالیم که خدمت ایشان رسیدیم و از این نظر هم متأسفیم که ایشان در بین ما تشریف ندارند. البته کسی هست که راه ایشان را ادامه دهند، اما باز ما تأسف میخوریم. نظر حضرتعالی در رابطه با نامگذاری روز شهادت حسین به عنوان روز بسیج دانشآموزی در کشور چیست؟مسؤولان مملکتی ما توجه خاصی به شهدا دارند، منظور حسین نیست یعنی واقعاً در رابطه با شهدا وظیفه خود دانستهاند که برنامههایی را پیاده کنند تا پاسدار خون شهیدان باشند.