فیلم «صحنهزنی» اصرار دارد یک تراژدی اجتماعی باشد؛ اثری درباره لایههای زیرین جامعه که کمتر کسی درباره آن اطلاعی دارد فیلم «صحنهزنی» اصرار دارد یک تراژدی اجتماعی باشد؛ اثری درباره لایههای زیرین جامعه که کمتر کسی درباره آن اطلاعی دارد. آدمهایی که برای امرار معاش تن به صحنهسازی تصادف میدهند، اما صحنهزنی پیش از اینکه بتواند واکاوی یک موضوع تراژیک و کنار آدمهای فقیر شهر باشد، بیشتر تحت تأثیر فیلمفارسی است، از سوی دیگر صحنهزنی بیشتر از آنکه یک فیلم انسانی باشد بیش از حد ضدانسانی است، به همین دلیل نمیشود باور کرد علیرضا صمدی قصد داشته با این فیلم لایههای دستنخورده جامعه را مورد واکاوی قرار دهد، صمدی یادش رفته دوربین سرکشاش باید طرف دیگری باشد تا طرف اسد و سبزواری و مستر. اینکه اسد از زندان آزاد شده و زن و بچهاش او را ترک کردهاند از فیلمفارسیهای دهههای ۴۰ و ۵۰ میآید. اینکه اسد چرا تا این حد خشونت اخلاقی دارد، معنایی برای مخاطب پیدا نمیکند چراکه این سه نفر به عنوان باند خلافکار تیپ بازی میکنند و نارسایی فیلمنامه در شخصیتپروری و ناتوانی در ایجاد موقعیت درون ژانری باعث شده است فضای ساخته شده بیکارکرد باشد، به همین دلیل ما با یک فیلمنامه پریشان مواجهیم که نمیتواند مسیر خودش را پیدا کند و به طور مثال رابطه این سه نفر برای مخاطب مجهول است.
اینکه اسد در یک شرکت تشریفاتی به عنوان بادیگارد مشغول کار است، اما کار خلاف هم میکند و ترسی از آزادی مشروطش ندارد، عجیب به نظر میرسد. اینکه چطور سبزواری و مستر زیردست اسد شدند برای مخاطب باز نمیشود. اسد تا نیمههای فیلم همان قدر عصبی و پرخاشگر است، اما از زمان پیدایش لیلا یک باره او از سقط آن بچه گذشت میکند، این تحول شخصیتی از کجا میآید؟ در نظر داشته باشیم که لیلا هم به عنوان یک مددکار اجتماعی یک تیپ کامل است که از مددکار بودن بالا و پایین کردنش را از پلهها میبینیم و دعوا کردنش با رئیسش، از سوی دیگر چرا باید اسد زن صیغهایاش را تنها بگذارد و به خانه لیلا برود، لیلا شماره موبایل اسد را از کجا آورده است (چند سکانس قبل اسد از رئیسش میخواهد با لیلا تماس بگیرد، یعنی شمارهای رد و بدل نشده)، با توجه به اینکه سبزواری در ناپدید شدن زن و بچه اسد دست داشته و همچنان زیردست اوست، روایت را عجیب کرده و سکانس مرگ شیرین به دست سبزواری میتواند علاقه کارگردان به آثار غربی باشد، حتی این الگوبرداری در میزانسن هم از نظر چگالی خشونت مشخص و واضح است، از سوی دیگر ردی از فیلمفارسی در جستوجوکردن اسد احساس میشود و زمانی که سبزواری را پیدا میکند، اساساً نه تنها بازی بازیگران غلوشدهتر میشود بلکه میزانسن هم به شدت تحت تأثیر کلیشه است؛ کلیشهای که از نابلدی دوربین میآید تا اغراق مجید صالحی در بازی. احساس میشود صمدی سعی بر قهرمانسازی از اسد داشته، اما اسد نه ضدقهرمان است و نه قهرمان، صمدی این انسان خشن را طوری در پایان فیلم معصوم نشان میدهد که مشخص میشود او طرف باند خلافکار بوده است و هیچ دغدغهای نسبت به آدمهایی که بیدلیل تن به این کار میدهند، ندارد. همانطور که گفته شد فیلمنامه ضعف اساسی در معرفی کاراکتر و ایجاد موقعیت دارد و کارگردان سعی داشته است روایت را در سطح نگه دارد. مهتاب کرامتی هم مانند چندین نقش اخیرش همچنان مصنوعی و منفعل است. لرزهای دوربین روی دست هیچ سنخیتی با کلیت اثر ندارد و اینکه تمامی بازیگران فقط دیالوگ خواندهاند و نقش را نپذیرفتهاند، آسیب مهم فیلم است. بهرام افشاری همان نقش سریال دل را در این فیلم بازی میکند و مجید صالحی به اجبار میخواهد جدیت در بازی داشته باشد، اما صالحی هم نقشش را در فیلم «استراحت مطلق» به اینجا آورده است. فیلم ساختن درباره یک مسئله اجتماعی باید با پژوهش شکل بگیرد و باید آن بحران برای خودِ فیلمساز مسئله باشد، اینکه موقعیتی از نماهای دردناک و فحش و فریاد و خشونت شکل بگیرد نه به آسیبشناسی ربط دارد و نه اینکه میتواند یک تراژدی اجتماعی باشد.