مجروحیتهای پیدرپی هیچ وقت عاملی جهت نرفتن سیدعلیاکبر ابراهیمی به جبهه نشد. هربار که عازم جبهه میشد و در عملیاتی شرکت میکرد، مجروحیت و زخمی بر تنش مینشست ولی دوباره پس از بهبودی نسبی به جبهه میرفت تا همرزمانش را تنها نگذارد مجروحیتهای پیدرپی هیچ وقت عاملی جهت نرفتن سیدعلیاکبر ابراهیمی به جبهه نشد. هربار که عازم جبهه میشد و در عملیاتی شرکت میکرد، مجروحیت و زخمی بر تنش مینشست ولی دوباره پس از بهبودی نسبی به جبهه میرفت تا همرزمانش را تنها نگذارد. سیدعلیاکبر ابراهیمی با ۷۰ درصد جانبازی، گفتنیهای زیادی از روزهای جنگ و دوران درمانش دارد. مرور این خاطرات گواهی بر شجاعت و مظلومیت سربازان خمینی در دوران دفاع مقدس است.
کلاس چهارم دبیرستان درس میخواند و سن زیادی نداشت که داوطلب رفتن به جبهه شد. طبیعی است که در آن سن و سال او را به جبهه نبرند، پس خودش با دستکاری کردن شناسنامهاش راهی جبهه شد. در یکی از عملیاتها دو ترکش به ران پایش اصابت کرد و باعث مجروحیتش شد. او را به عقب منتقل کردند، بعد از یک ماه بستری بودن دوباره به جبهه رفت. خیلی زود و در عملیات بعدی شیمیایی شد. در عملیات بزرگ کربلای۵ نیز ضربه مغزی شد و او را به معراج شهدای خرمشهر بردند. بعد از ۴۸ ساعت حضور در معراج شهدای خرمشهر به هوش آمد و باز خودش را به خط مقدم رساند. اواخر سال ۱۳۶۶ برای شناسایی به همراه یک تیم به داخل خاک عراق رفت و به سنگر کمین عراقیها برخورد کرد. برای عملیات خرابکاری به خاک عراق رفته بودند که گلوله خمپاره ۶۰ به زیر پای راستش خورد که پایش را از روی لبه پوتین قطع کرد. تمام بدنش به جز زبان و گوش چپش نیز پر از ترکش شد و پوست صورتش نیز سوخت. همرزمان او را با طناب به عقب کشیدند که باعث زخمی شدن پشت کمرش شد. وقتی سید را به عقب میآوردند وضعیت وخیمی داشت. بدون پا و زخمی بود. ۱۰ ترکش از چشمش درآوردند، دندانها همه ریخته بود، سه عدد شیلنگ در گردنش برای نفس کشیدن و غذا خوردن گذاشته بودند. پس از شش ماه عفونت تمام بدنش را گرفت و هر لحظه سلامتیاش در معرض تهدید بود. سید علیاکبر را برای مداوای بیشتر به آلمان فرستادند تا تحت مداوای بیشتری قرار بگیرد.
در آلمان مدام با این پرسش مواجه بود که «شما که نمیتوانستید بجنگید چرا به عراق حمله کردید؟» حتی رئیس بیمارستان نیز از واقعیت ماجرا بیخبر بود و همین سؤال را تکرار میکرد. پزشکان و پرستاران آلمانی از آنچه در جبههها میگذشت بیخبر بودند و از حمایتهای کشورهای اروپایی از صدام اطلاع نداشتند. این مواردی بود که ابراهیمی باید برای آلمانیها روشن میکرد تا آنها متوجه اصل ماجرا شوند.
یک روز پای سید درد خیلی زیادی گرفت. پزشکان پس از معاینات اولیه او را به اتاق عمل بردند تا درمان را انجام دهند. سید را بیهوش نکردند و با بیحسی موضعی و سِر کردن پاهایش مشغول درمانش شدند. در اتاق عمل تیغ را به پایش کشیدند و ترکش را از پایش درآوردند. ترکشی که تکهای از خمپاره ۶۰ بود. پزشکانی که مدام میگفتند ما در جنگ ایران و عراق حضور نداشتیم و از حمایتهای کشورشان از صدام آگاه نبودند، با تعجب به هم نگاه میکردند. سید متوجه اتفاقی شده بود و از آنها سؤال کرد این خمپاره ساخت امریکاست؟ وقتی جواب منفی شد، دوباره نام چند کشور اروپایی دیگر را برد که یکی از دکترها فریاد زد این خمپاره آلمانی است و رویش حک شده ساخت آلمان. آنجا سید به آنها گفت: «شما که میگفتید جنگ خوب نیست، شما که میگفتید در جنگ ما سهیم نیستید. چطور خمپاره ساخت کشور خودتان از پای من سر درآورده است.» این جانباز اراکی برای اینکه این ترکش نشانی از حمایتهای کشورهای اروپایی و امریکا از صدام و رژیم بعث باشد، آن را با الکل میشوید و داخل ویترین میگذارد. اما مسئولان بیمارستان سه روز بیشتر دوام نیاوردند و با بیرون آوردن ترکش، آن را رنگ کردند تا کلمه آلمان مشخص نباشد.