شهید مدافع حرم اصغر الیاسی از تکاوران لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) یک جوان دهه هفتادی بود که ۱۸ اسفند ۷۳ متولد شد و در ۱۸ شهریور ۹۷ در سن ۲۴ سالگی مصادف با شب اول ماه محرم در جنوب حلب سوریه به شهادت رسید. اصغر تعزیهخوان بود. سالها نقش حضرت قاسم (ع) را بازی کرد و در نهایت، چون اربابش در کربلای حلب به شهادت رسید. آنچه در پی میآید ماحصل همکلامی ما با رقیه آخشیک مادر شهید مدافع حرم اصغر الیاسی است. شهید مدافع حرم اصغر الیاسی از تکاوران لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) یک جوان دهه هفتادی بود که ۱۸ اسفند ۷۳ متولد شد و در ۱۸ شهریور ۹۷ در سن ۲۴ سالگی مصادف با شب اول ماه محرم در جنوب حلب سوریه به شهادت رسید. اصغر تعزیهخوان بود. سالها نقش حضرت قاسم (ع) را بازی کرد و در نهایت، چون اربابش در کربلای حلب به شهادت رسید. آنچه در پی میآید ماحصل همکلامی ما با رقیه آخشیک مادر شهید مدافع حرم اصغر الیاسی است.
اهل کجا هستید؟ شهید اصغر الیاسی فرزند چندم شما بود؟
خودم اصالتاً زنجانی و همسرم تویسرکانی است. بعدها به همراه خانواده برای زندگی به خرمدشت کرج آمدیم. آن زمان ۲۱ سال داشتم. دایی همسرم همسایه ما در محله خرمدشت بود که واسطه ازدواج من و همسرم شدند. حاصل زندگیام سه فرزند است. اصغرآقا اولین فرزندم و فاطمهخانم دومین و علیآقا سومی هستند. خداوند اصغرآقا را در ۱۸ اسفند ۷۳ به ما هدیه کردند. در مدتی که باردار بودم تمام روزههایم را میگرفتم. معتقد بودم نوزادی که در شکم دارم خدایی دارد که حواسش به روزی و سلامتی او هست. بعد از تولدش هم بدون وضو به ایشان شیر ندادم. اصغر ارتباطی خوب و صمیمی با خواهر و برادرش داشت. مخصوصاً با فاطمه دخترم. زمانی که هنوز فاطمه یک سالش تمام نشده بود من سر کار میرفتم. کارم در گلخانههای چهارباغ شهرستان ساوجبلاغ بود. گاهی از صبح تا شب طول میکشید برای همین فاطمه همیشه پیش اصغر بود و به نوعی فاطمه را اصغر بزرگ کرده بود. با اینکه سن زیادی نداشت، اما از عهده تمام کارها به خوبی برمیآمد.
در زندگینامه شهید میخوانیم که تعزیهخوانی میکردند، این هنرشان در خانواده شما سابقه داشت؟
پدر اصغر تعزیهخوان است. علاقه و ارادت زیادی هم به اهل بیت (ع) دارد. اصغر هم این هنر را از پدرش یاد گرفت، اما متأسفانه اطرافیان گاهی به این شغل همسرم طعنه میزدند. اوایل این کنایهها من را ناراحت میکرد، اما بعدها متوجه شدم همین که رزق خانهام از سفره اهل بیت (ع) تأمین میشود، سعادت بزرگی است که تأثیر زیادی بر عاقبت بهخیری بچهها دارد. واقعاً این لطف اهل بیت (ع) بود که شامل من و خانوادهام شد. من هم برای اینکه کمک خرج خانوادهام باشم، به گلخانه رفتم. اصغر هم از کلاس دوم دبستان همراه من به گلخانه میآمد. او بعد از تعطیلی مدرسه میآمد و کنار من میماند تا در کارها کمکم باشد و کارم زود تمام شود و به خانه برگردیم. شاید من و همسرم درآمد زیادی نداشتیم، اما نانی که به خانه میبردیم حلال بود. نانی که کم بود، اما پربرکت بود. ما اهل تجملگرایی و این چیزها نبودیم. در حد وسع خودمان داشتیم. پسرم اصغر میگفت مامان خانه ما کوچک است! میگفتم پسرم این خانه آنقدر برای من بزرگ و آرامشبخش است که حساب ندارد. چون میدانم خدا فرزندان صالحی به من عطا کرده است. وقتی تو از در خانه وارد میشوی من آرامش میگیرم. آرامش من در این خانه ماحصل ایمان و اعتقادات و خوشاخلاق بودن شماست. تو آبروی من را نمیبری و حواست به رفتارت است. اگر خانهام بزرگ باشد و وضع مالی خوبی داشته باشم، اما رفتار تو مناسب و شایسته نباشد اصلاً به درد من نمیخورد. پس من به آنچه دارم راضیام و خدا را شکر میکنم.
با صحبتهایی که کردید اصغرآقا را به عنوان یک فرزند صالح قبول داشتید؟
بله همین طور است. من خودم سواد خواندن و نوشتن ندارم، اما به تازگی قرآن خواندن را یاد گرفتهام، اما پسرم اصغر از همان دوران دبستان علاقه زیادی به امور دینی و علوم قرآنی داشت. کلاس پنجم بود که وارد بسیج شد. وقتی هم به مسجد راه پیدا کرد، مکبر مسجد شد. پسرم ارادت زیادی به خانواده شهیدان قربانی داشت و با خانوادهشان رفت و آمد میکرد. به جرئت میتوانم بگویم که اخلاق و درس زندگیاش را از این خانواده آموخت. اصغر بعد از گرفتن دیپلم عضو شورای حوزه بسیج ابوذر غفاری چهارباغ شد. مسئولیت فرهنگی تنها یکی از عنوانهای فعالیت او بود. هر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد. اگر کاری در بسیج بود که نیاز به نیرو داشت، خودش داوطلبانه پیشقدم میشد. میگفت خودم این کار را انجام میدهم تا از بیتالمال هزینه نشود. میگفت «جهاد یعنی محافظت از بیتالمال نه فقط جنگ و حضور در میدان نبرد!» همانطور که قبلاً گفتم همسرم تعزیهخوان بود و اصغر هم پدرش را در تعزیهخوانی همراهی میکرد. در دوران کودکی همیشه نقش حضرت رقیه (س) و حضرت قاسم (ع) را بازی میکرد، اما وقتی بزرگ شد یک مداح و تعزیهخوان در محله چهارباغ شد که همه از سوز صدایش لذت میبردند. همیشه از حضرت رقیه (س) این چند بیت شعر را میخواند؛ علاقه خیلی زیادی به حضرت رقیه (س) داشت.ای گل ولا رقیهای مشکلگشا رقیه
زهرای سه سالهای تو
در دشت کربلا رقیهای پدر! اسیری بردنم با عمه منزل به منزل
به خدا با سیلی نوازش میشدم با عمه محفل به محفل
اصغرآقا چقدر با شهدا مأنوس بود؟
پسرم وقتی خبر شهادت شهید مدافع حرمی را میشنید خیلی ناراحت میشد. در تمام مراسم شهدا شرکت میکرد. وقتی شهدای فاطمیون چهارباغ را میآوردند تمام کارهای مراسم و امور تدارکات و تشییع را همراه با دوستانش برعهده میگرفت. گاهی خودش در مراسم شهدا مداحی میکرد. در میان شهدای جاویدالاثر مدافع حرم خیلی دلنگران شهید محمد اینانلو بود. غصه میخورد و میگفت چرا پیکر محمد هنوز برنگشته که بچه و خانوادهاش بالا سر مزارش بروند؟
چطور برای اعزام به سوریه اقدام کرد؟
دوران سربازیاش را که در سپاه به اتمام رساند تصمیم گرفت وارد سپاه شود. الحمدلله بعد از دورههای آموزشی و گزینش وارد لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) کرج شد. آن زمان جنگ در سوریه شدت گرفته بود. پسرم یک سال و نیم یا دو سالی از پاسدار شدنش میگذشت که گفت میخواهم بروم سوریه. خیلی پیگیری و تلاش کرد تا اعزام شود، اما چون تازه وارد سپاه شده بود او را اعزام نمیکردند.
شما و خانواده با تصمیم اصغر مشکلی نداشتید؟
نه اصلاً. اصغر هدیه خدا به ما بود. هدیه و امانت را باید به خدا برمیگرداندیم. حالا این اتفاق با شهادت اصغر پیوند خورد و خیلی هم بهتر شد. وقتی دم از حضرت زینب (س) میزنیم باید در حقیقت زینبی باشیم و به گفتههایمان جامه عمل بپوشانیم. اصغر همیشه به پدرش میگفت بابا برایم دعاکن. خیلی با پدرش شوخی داشت. به پدرش میگفت دعا کن؛ شما چه پدری هستی که دعا نمیکنی؟ پدرش میگفت الهی عاقبت بهخیر بشوی. میگفت پدرجان دعا کن شهید بشوم. پدرش هم همیشه این روایت را برای اصغر تعریف میکرد: «یک روز جوانی نزد رسولالله رفت و به ایشان گفت یا رسولالله (ص) برایم دعاکن. رسولالله فرمودند الهی عاقبت بهخیر بشوی جوان! جوان به پیامبر گفت یا رسولالله شما الان دعا کردید؟ رسولالله فرمود اگر میدانستنی عاقبت بهخیری یعنی چه، این حرف را نمیزدی». پدرش رو به اصغر کرد و گفت من دعایی جز عاقبت بهخیری برایت نمیکنم. الهی عاقبت بهخیر بشوی. روزی هم که میخواست اعزام شود به پدرش گفت دعا کن رفتم شهید شوم و برنگردم. شهید شدن در جوار حضرت زینب (س) خیلی خوب است. میگفت مگر تو در تعزیه و روضه خواندنهایت حسین حسین نمیگویی؟ امام حسین (ع) از علیاکبرش گذشت. ببینم تو میتوانی از علیاصغرت بگذری یا نه. پدرش گفت چیزی ندارم که بگویم. وجود تو فدای علیاکبر حسین (ع).
آخرین تماسی که با هم داشتید چه زمانی بود؟
اصغر حدود ۷۵ روز در سوریه بود و دقیقاً در هفته آخر حضورش در سوریه به شهادت رسید. پسرم شب اول محرم برای آخرین بار با ما تماس گرفت. به اصغر گفتم مادرجان میشود برایم یک روضه بخوانی؟ اصغر بیهیچ حرفی شروع کرد به خواندن روضه حضرت زینب (س). ۱۸ شهریور ۱۳۹۷ اصغر به همراه یکی از دوستانش شهید طالبی با انفجار تلههای انفجاری داعش در جنوب حلب منطقه شغیدله به شهادت رسید. بعد از چهار روز پیکرش به معراج شهدای تهران آمد.
چطور خبر شهادت فرزندتان را شنیدید؟
محرم بود داشتم به مجلس روضه میرفتم و خواهرش هم به پایگاه بسیج میرفت. در فضای مجازی خبرهایی از شهادت اصغر خواندیم، اما خودش قبل از رفتن به ما سفارش کرده بود که در چنین شرایطی به اخبار مجازی اعتماد نکنید تا زمانی که از طرف خود سپاه به شما خبر بدهند. بعد از این خبرها پدرش رفت سپاه تا خبری از وضعیت علی بگیرد. در آنجا به او گفته بودند اصغر شهید شده و همسرم همانجا به دخترم زنگ زد و گفت شهادت برادرت را تبریک میگویم. من هم در خانه بودم که با صدای جیغ دخترم فاطمه متوجه شدم اصغر شهید شده است. اصغر ۱۸ شهریور ۱۳۹۷ مصادف با شب اول محرم ماه به شهادت رسید.
حالا که سه سالی از شهادت اصغرآقا این تعزیهخوان آقا امام حسین (ع) میگذرد چقدر حضور او را در زندگیتان احساس میکنید؟
شهدا زنده هستند و عند ربهم یرزقون. حضورش را هر لحظه در خانه حس میکنیم. سر ظهر که میشود منتظرم تا بیاید خانه و دوباره صدا بزند ننه رقیه غذا چی داریم؟ حس میکنم که نگاهم میکند و متوجه همه چیز میشود. خیلی اوقات شده از اصغر چیزی خواستم و گفتم اصغرجان دعا کن برایمان... انشاءالله امام زمان راضی باشد و خون شهدا همیشه با عظمت و احترام باشد و هموطنان قدر شهدا را بدانند. قبل از شهادت اصغر هم جوانها را دعا میکردم و الان هم بیشتر از قبل دعا میکنم. این جوانان هستندکه انقلاب را نگه داشتهاند. باید پشت ولایت فقیه باشیم.