کد خبر: 1066951
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۴۰۰ - ۲۰:۳۰
تذکار‌هایی از صاحب فتوحات علمی و عملی، در اربعین رحلتش
او عمری دعوت حق را لبیک گفته بود روز‌های اکنون، تداعی‌گر چهلمین روز رحلت آیت‌الله الحق، آیت‌الله علامه حاج شیخ حسن حسن‌زاده آملی است. هر یک از آنان که در دوره‌ای به محضر آن منادی توحید بار یافته‌اند، آن بزرگ را با یادمان‌هایی به خاطر سپرده‌اند. این کمترین نیز آن دُردانه علم و عمل را با قضایا و نکات ذیل به یاد می‌آورد. امید آنکه این مختصر، علاقه‌مندان به ساحت قدس آن عزیز سفرکرده را مفید و مقبول آید.
محمدرضا کائینی

سرویس تاریخ جوان آنلاین:   روز‌های اکنون، تداعی‌گر چهلمین روز رحلت آیت‌الله الحق، آیت‌الله علامه حاج شیخ حسن حسن‌زاده آملی است. هر یک از آنان که در دوره‌ای به محضر آن منادی توحید بار یافته‌اند، آن بزرگ را با یادمان‌هایی به خاطر سپرده‌اند. این کمترین نیز آن دُردانه علم و عمل را با قضایا و نکات ذیل به یاد می‌آورد. امید آنکه این مختصر، علاقه‌مندان به ساحت قدس آن عزیز سفرکرده را مفید و مقبول آید.


یک: در دوره‌ای که این قلم، تحصیل در مدرسه آیت‌الله مجتهدی را آغاز کرد (سال ۷۱)، در میان ناموران علمی دوران دو چهره بودند که طلاب به مکانت آنان رشک می‌بردند و آنان را به مثابه الگو می‌خواستند، آیات: حسن حسن‌زاده آملی و عبدالله جوادی آملی. البته در همان دوره، مراجع و اعلام فراوانی حیات داشتند، اما این دو، از سر جامعیت و حضور مداوم در عرصه اندیشه و فرهنگ و نیز ارائه آنچه مورد نیاز و علاقه جوانان بود، بیشتر به چشم می‌آمدند. ضمن اینکه شلتاقِ شبهاتِ جماعتی که آن روز «روشنفکر دینی» خوانده می‌شدند و امروز، تقریباً از هر آن‌چه رنگ دین دارد، عقب نشسته‌اند، طلاب را به چنین نماد‌هایی سوق می‌داد. من در میان این دو بزرگ، اما به اولی بیشتر دل می‌دادم، به لحاظ لطافت و ملاحتی که در سیره‌اش وجود داشت. این خصال را صرفاً می‌شد با خواندن «الهی نامه» و «نامه‌ها، برنامه‌ها» یش نیز دریافت. با این همه در آن دوره، در ذهن جوینده نوپایی، چون من، این پرسش مطرح بود که چگونه می‌توان او را دید و از نزدیک شناخت؟
دو: دیری نپایید که اعلام شد: نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه تهران (به مدیریت آقای سیدعباس حسینی قائم مقامی)، برای استاد نکوداشتی برگزار می‌کند. وقتی در موعد مقرر خود را به تالار علامه امینی این دانشگاه رساندم و درون و برون آن را سرشار از طلاب و دانشجویان مشتاق دیدم، دریافتم که خیلی‌ها با این کمترین همدل‌اند! از آن جلسه، دو نکته به خاطرم مانده؛ یکی بی‌میلی استاد به ستایش از او و اینکه رضایتش به برگزاری این بزرگداشت، تنها از سر تشویق جوانان به آموختن بوده است و دیگری اینکه در خلال سخنان کوتاهش فرمود: «خاطرم است در دوران کودکی، برخی مساجد زادگاه مرا، به محل نگهداری استران تبدیل کرده بودند! قدر تحولی را که امام خمینی ایجاد کرده، بدانید و از آن برای ارتقای علمی و معنوی خود، استفاده کنید...» خروج آن بزرگ از سالن هم والذاریاتی داشت! جوانان که از دیدن علامه به وجد آمده بودند، فرصت پایان جلسه را برای عرض ارادت و تبرک جستن از او غنیمت شمردند! او که قلب بیمارش توان این همه ازدحام و مراجعه را نداشت، چند بار از جمع کناره گرفت و به گوشه‌ای پناه برد! تا اینکه تنی چند از محترمین، از حاضران خواستند که ملاحظه سلامت استاد را کرده و خروجش را تسهیل کنند. شیرینی آن جلسه را در ذائقه و انتشارات آن کنگره را هنوز در کتابخانه‌ام دارم.
سه: دیدار بعدی، در اسفند ۷۵ و بزرگداشت زنده‌یاد آیت‌الله‌العظمی سیدرضا بهاءالدینی، در مدرسه دارالشفای قم دست داد که برای خود داستانی داشت! پیش خود حدس می‌زدم که علامه حسن‌زاده، در زمره آنان است که فضایل آن مرجع والا را باز خواهد گفت، اما نام ایشان در زمره سخنرانان همایش نبود! روز اول نکوداشت گذشت و در روز دوم، ساعت ۷ صبح بود که از پنجره‌ای در طبقه اول و رو به حیاط، علامه فقید را دیدم که به تنهایی وارد مدرسه می‌شود! سریع دوستان همراه را باخبر کردم و بر گردش حلقه زدیم! با ما به گونه‌ای تواضع ورزید که گویی همتراز این جمع نورسته است! لَختی بعد، حجت‌الاسلام محمود محمدی عراقی (ریاست کنونی دفتر رهبری در قم)، نزد ایشان آمد و باب سخن مفتوح شد! علامه با بیان دلنشین خود سخن آغاز کرد که: دیروز به مراسمی در یکی از نهاد‌های علمی رفته بودم و بنای صحبت نداشتم. از من خواستند سخن بگویم، اول قدری ناز کردم و بعد به جایگاه رفتم و گفتم: ... «بیش از آنکه محتوای سخنش مرا بگیرد، کردارش مرا مجذوب می‌کرد، گویی متفاوت از بقیه است و متعلق به دنیایی جذاب، اما ناشناخته! آن روز، او را قدری بیشتر شناختم!»
چهار: در آغازین روز‌های فروردین ۷۸، به قم رفته بودم، برای پخش کردن کارت مجلس ولیمه‌ای که برای بازگشت والدین از حج برقرار کرده بودیم. شب قبل از آن در اخبار شنیدم که عارف والاقدر، آیت‌الله سیدعبدالکریم رضوی کشمیری، جهان را ترک گفته است. از قضا زیارتم در حرم مصادف شد با لحظه تدفین آن بزرگ در مسجد بالاسر آستانه. به ناگاه دیدم که جمعی متراکم، در گوشه‌ای از مسجد، ایستاده و نشسته، حلقه‌ای شکل داده و آن را به مدفن متصل کرده‌اند! وقتی جلوتر رفتم، دیدم که آن عده، بر گرد علامه حسن‌زاده جمع شده‌اند که آمده تا صاحب سِرِّ خویش در عرفان را در این لحظات دشوار تنها نگذارد! او بر زمین نشسته و عصای متفاوتش را - که در عکس‌ها نیز نمایان است- بر دوش گرفته و سر به زیر، به حال ذکر بود! و من در آن دقایق، بیش از آنکه میل کنم به عرض سلام و تجدید ارادت، دوست داشتم همچنان او را در این حال ببینم و در رؤیت آن لحظات، متوقف بمانم!...
پنج: خاطره رفتار متواضعانه علامه حسن‌زاده آملی، در چند مورد پیشین ما را به این خیال انداخته بود که دیدار با او نیز بسان مراجع است و در روز‌ها و ساعت‌هایی معین، پذیرای علاقه‌مندان می‌شود! این بود که روزی به ساده دلی و شوق، با دوستان به دربِ بی‌نشان منزلش، در کوچه ممتاز خیابان صفائیه قم رفتیم و زنگ زدیم. صدای دلنشین ایشان از آن سوی اِف اِف آمد و خود را معرفی کردیم. با بیانی لطیف و به یاد ماندنی گفت: «عزیزانم! باور کنید که نه من اینقدر دیدنی هستم و نه وقت شما اینقدر کم ارزش! بروید و به درستان برسید و به جای تحمل زحمت تشریف آوردن به اینجا مرا از دعا خود محروم نکنید! این رفت و آمد‌ها کم‌کم دارد مریضم می‌کند! از این دیدار‌ها واقعا خسته‌ام...» حقیر و رفقا اگر چه در آن لحظه از خجالت آب شدیم، اما دانستیم که آن پیر پرفضیلت، برای برنامه و برقراری خویش، ارج قائل است و با این زنهار، ما را نیز به این مهم می‌خواند.
شش: نگارنده می‌تواند این رشته خاطره‌گویی را تا بخش دهم این مجموعه یادداشت هم بکشاند! اما گمان می‌برد که خواننده دقیق النظر و دلداده، از همین اندک به بسیار پی خواهد بُرد. در این میان، اما مهم این بود که بدانیم آن دانشی مرد، عمری در کدامین عالَم می‌زیست؟ عرفان و طریقت علامه فقید، تابعی از فقاهت و شریعتش بود. عرفانی که مرز‌های حلال و حرام را درنوردد، نوعی لاابالی‌گری است که به یک پول سیاه هم نمی‌ارزد، نکته‌ای که خویش بار‌ها بر آن اصرار ورزید! او بر صراط قویم و مستقیم سلف صالح، نشو و نما یافت و به مقامات والا رسید، چنانکه خود گفته است:
«تولدم اواخر سال ۱۳۰۷ بوده است. خدای تعالی را شاکرم که از سینه‌ای پاک شیر خورده و در دامانی پاک تربیت شده‌ام. الحمدلله که حقا مادرم دیندار خالص و موحد مخلص و فانی در نور ولایت بود. سال دوم ابتدایی بودم که مادر عزیزم را از دست دادم و بعد از آن که کلاس ششم را به اتمام رساندم، به سبب پیشامد برخی رویدادها، چند ماهی به رسم عادت بگذشت که بسیار حیف شد تا دوباره لطف الهی یار شد و توفیق آنسویی مددکار که در مدرسه جامع آمل به تحصیل مشغول شدیم. حدود دو سه ماهی، به فراگرفتن مسائل اولی دینی و از بر کردن نصاب‌البیان و امثله و شرح امثله و صرف میر و عوامل منظومه جرجانی سرگرم بودیم و به کتاب عوامل ملامحسن رسیدیم. درس روز ما «واو ربّ» از حروف جاره یا «کان» از حروف مشبهه بالفعل بود و شاهد شعر «و نحر مشرق اللّون کان ثدیاه حقان...» که ناعی از منزل به مدرسه آمد و از وفات پدر خبر آورد که لطیم شدیم و باز تا حدود یک سال، فترتی مدهش و موحش روی آورد، ولکن آن بارقه الهی که به عرصه دل روی آورده بود، مجدداً ما را به روش فطری و خواهش عقلی سوق داد. در قصیده تائیه «ینبوع‌الحیات»، اشاراتی به لطائفی شیرین و دلنشین، در این موضوع دارم. شش سال تمام در آمل، با جد و جهد وافر و عشق و شوق و ذوق کامل، به جامع‌المقدمات و شرح سیوطی بر الفیه ابن مالک و شرح جامی و شرح نظّام و مغنی و مطوّل در ادبیات تازی و گلستان سعدی و کلیله و دمنه در ادبیات پارسی و رساله کبری و کتب حاشیه‌ملاعبدالله بر تهذیب و شرح شمسیه در دانش ترازو و معالم تا عام خاص قوانین در فن اصول و تمام تبصره علامه و تمام شرایع محقق و اکثر کتب شرح لمعه در علم فقه و تعلیم خط و مشاقی، دلداده و سرسپرده بودیم. آمل آن زمان ما به نعمت وجود روحانیون بزرگواری متنعم بود که در حوزه‌های آمل، تهران، اصفهان و نجف درس خوانده بودند. از آن جمله آیات معظم: جناب میرزا ابوالقاسم فرسیو و جناب محمد آقای غروی و جناب آقای شیخ عزیزالله طبرسی و حجج اسلام حضرت آقای حاج شیخ محمد اعتمادی و حضرت آقای شیخ ابوالقاسم رجایی و حضرت آقای شیخ عبدالله اشراقی و تنی چند از بزرگوارانی دیگر، در تدریس و تعلیم و تأدیب ما اهتمام شایان داشته و زحمت فراوان کشیده‌اند، جزاهم الله عنا خیر جزاء المعلمین. ما هم خوب درس می‌خواندیم و کار می‌کردیم؛ چنانکه پایه درس و بحث ما در آمل چنان قوی شده بود که اواخر اقامت در آمل، کتب درسی پیشین را برای دیگران تدریس می‌کردیم و همچنین به تهران که آمدیم، همه کتب یادشده را در مدارس تدریس می‌کردیم. روحانیون بزرگوار ما از طلبه شدن ما بسیار خوشحال بودند که باز در مسجد جامع آمل چند نفر طلبه نو بر گرد هم آمدند و درس و بحث کتب دینی و نشر معارف قرآنی، شروع شده و کفر بی‌دست و پا، آن همه تلاشی که کرده است تا چراغ الهی را خاموش کند و دین و قرآن را از یاد مردم ببرد، نتوانسته و نشده است و هم هرگز نه می‌تواند و نه می‌شود، انا نحن نزلنا الذکر و انا نه لحافظون...».
آن پیر معرفت اندیش در ابیات ذیل آمده، سیر برآمدن و به پیش شدن خویش را چنین آورده است:
کند احوال هر پیری حکایت
 ز اوصاف جوانیش برایت
چو هر طفلی بود آغاز کارش
 کتاب شرح حال روزگارش
هر آن خوئی پدر یا مادرش راست
 همان خو نطفه‌ی او را بیاراست
غذای کسب باب و شیر مامش
 بریزد زهر یا شکر به کامش
چو از پستان پاکت بود شیرت
 توئی فرخنده کیش پاک سیرت
منی بذر و نسا حرث و تو حارث
 به جز تو حاصلت را کیست وارث
اگر پاک است تخم و کشتزارت
 هر آنچه کشته‌ای آید به کارت
و گرنه حاصلت بر باد باشد
 تو را از دست تو فریاد باشد
نفخت فیه من روحی شنیدی
 ولی اطوار نفخش را ندیدی
که اندر نطفه هم بابا و مادر
 نماید نفخ هر یک‌ای برادر
تو سبحان الذی خلق الازواج
 بخوان در خلقت نطفه امشاج
دمد هر یک ز روح خویش در وی
 ازین ارواح طومارش شود طی
بر این همه بیفزایم که به رغم رفعت مقام، از خودنمایی و افاضه پراکنی‌های با یا بی‌موقع، گریزان بود و هماره رو به سکوت و گوشه‌نشینی داشت. در دو دهه واپسین حیات نیز تقریباً در لاک عزلت رفت، تا عیش خود در این نشئه و نیز آمادگی برای سفر به ابدیت را افزون سازد! او در دوران حیات و ممات، پرده‌هایی از ناملایمات زمانه را نیز دید، اما از آن نردبان صعود ساخت و مقام خویش را افزون ساخت، چنانکه خویش این همه را به ترتیب ذیل منظوم ساخته است:
هر آن زخمی که دیدم از زمانه
برای فیض حق بودی بهانه
ز مردم تا گران‌جانی بدیدم
به القائات صبوحی رسیدم
ز ادبار و ز اقبال خلایق
ندیدن جز محبت‌های خالق
هر آن چیزی تو را کز آن گزند است
برای اهل دل آن دلپسند است
بدان راهست بر ما حقِّ بسیار
چو حق مردم پاکیزه کردار
بسی در جزر و مد روزگارم
بدان را دیده‌ام آموزگارم
مرا استاد کامل کرد آگاه
که التوحید ان تنسی سوی الله
بی‌تردید پس از کوچ آن دُردانه، دنیای ما تا دهه‌ها و حتی شاید قرن‌ها، چون وی را نخواهد یافت! در روایات وارده داریم که یکی از علائم آخرالزمان، هجرت عالمانی است که جایگزین ندارند، آن هم در دوره‌ای که ناراستی و فریب، از در و دیوار زندگی خلق الله بالا می‌رود! او که عمری دعوت حق را لبیک گفته بود، ۴۰ روز پیش دنیای خویش را تغییر داد و رو به ابدیت نهاد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار