چاپ چهارم کتاب «از دامن مادر»؛ روایتهایی از زندگی روحانی شهید سیدمهدی اسلامیخواه روانه بازار نشر شد.
به گزارش «جوان» چاپ چهارم کتاب «از دامن مادر»؛ روایتهایی از زندگی روحانی شهید سیدمهدی اسلامیخواه، نوشته محمد حکمآبادی به همت انتشارات «راه یار» منتشر و روانه بازار نشر شد.
بنابرین گزارش، کتاب از دامن مادر روایتهایی است از دامن مادر تا معراج شهادت سیدمهدی اسلامیخواه؛ طلبهای مبارز و خستگیناپذیر که برای تحصیل و تبلیغ، فرسخها و مدتها از خانهاش دور میشد. آشنایی با افرادی، چون سیدعلی اندرزگو، در نگاه و مشی سیاسی سیدمهدی تأثیر فراوانی گذاشت. شب و روزش در تبوتاب انقلاب میگذشت. فشار ساواکیها گرچه او را از جوار حضرت معصومه (س) دور کرد، اما نتوانست خوی مبارزه با ظلم و طاغوت را از جانش جدا کند. تا پیروزی انقلاب، یک دم از مبارزه دست برنداشت و در دست خالی گذاشتن مأموران رژیم خبره شده بود. آمدن امام خمینی (ره) آغاز دوره جدیدی از فعالیتهای سیدمهدی بود. او چه در ارتش، چه در جهاد و چه در حوزه علمیه، تأثیر زیادی روی اطرافیانش، به ویژه جوانها گذاشت. پای کار تمام میدانها بود و رفتارش مصداق عینی حدیث «کونوا دعاه النّاس بغیر السنتکم». وقتی برگشت روستای مادریاش، اِستیر، مسجد امام صادق (ع) را که مدتها بسته بود، رونق داد و کرد پایگاه انقلاب. روستایی که در دهه ۶۰، ۲۰۰ خانوار بیشتر نداشت، ۳۱ شهید تقدیم اسلام کرد که بیشتر تربیت شده و بزرگ شده مسجد امام صادق (ع) بودند. شهادت سیدمهدی تغییر زیادی در حالوهوای جوانان روستا ایجاد کرد. او دومین شهید روستاست که آرامگاهش کمکم به مسجد وصل شد و اکنون مراسمهای مختلف روستا آنجا برگزار میشود.
در بخشی از این کتاب میخوانید: «رفته بود نماز بخواند. به خانه که برگشت، آستینها را زد بالا و پای لگن مسی توی حیاط کنار مادرش نشست. مادرش گفت: «پاشو پاشو. این کارها رو نکن. پسر بزرگ نکردم که بشینه وردل من رخت بشوره. الان یکی بیاد ببینه آخوند روستا داره رخت میشوره، چی فکر میکنه؟!» سیدمهدی ولکن نبود و تا آخرین تکه، رختها را کنار مادرش شست. همه کار کمک مادرش میکرد: از گردگیری و سبزی پاککردن گرفته تا آشپزی. میل و قلاب دستش میگرفت و به خواهرش بافندگی یاد میداد. با همان دستهایی که گره در کار رژیم میانداخت، گوشه پارچه گرههای محکمی زد و با آنها یک جانماز درست کرد. مادرش رو به قبله، منتظر اذان نشسته بود. سیدمهدی رفت کنارش. جانماز دستساز سفید سادهای را جلو آورد و به مادرش هدیه داد. مادر همانجا پهنش کرد. آن جانماز با هر جانماز دیگری برای مادر فرق داشت.»