دفاع مقدس جلوههای مختلف زیادی دارد که بحث تبلیغات یکی از آن جلوههای زیباست. ناصر گیوهای از همان بدو ورودش به جبهه وارد کار تبلیغات شد و با دوربین عکاسیاش نیز از رزمندگان عکس میگرفت. حالا پس از گذشت سالها از آن روزها، گیوهای تجربیات و خاطرات گرانبهای زیادی از آن روزها دارد و عکسهایش نیز ارزشی تاریخی پیدا کرده است. این رزمنده زنجانی در گفتگو با «جوان» از لزوم تبلیغات در جبهه و علاقهاش به عکاسی از رزمندگان میگوید که در ادامه میخوانید. سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: دفاع مقدس جلوههای مختلف زیادی دارد که بحث تبلیغات یکی از آن جلوههای زیباست. ناصر گیوهای از همان بدو ورودش به جبهه وارد کار تبلیغات شد و با دوربین عکاسیاش نیز از رزمندگان عکس میگرفت. حالا پس از گذشت سالها از آن روزها، گیوهای تجربیات و خاطرات گرانبهای زیادی از آن روزها دارد و عکسهایش نیز ارزشی تاریخی پیدا کرده است. این رزمنده زنجانی در گفتگو با «جوان» از لزوم تبلیغات در جبهه و علاقهاش به عکاسی از رزمندگان میگوید که در ادامه میخوانید.
در چند سالگی عازم جبهه شدید؟
من در سال ۱۳۶۱ قبل از عملیات بیتالمقدس در ۱۶ سالگی عازم جبهه شدم و تا پایان عملیات والفجر ۸ که به پشت جبهه آمدم و دیگر توفیق نداشتم به صورت پیوسته در عملیاتهای بعدی شرکت داشته باشم. در عملیات مرصاد هم در پشتیبانی بودم.
چه مسئولیتهایی را در تیپ برعهده داشتید؟
من مسئول تبلیغات و مخابرات یکی از گردانهای لشکر ۸ نجف به فرماندهی شهید حاجرحیم تاران بودم. جانشینشان هم شهید حسن آندی بود که در مرحله دوم عملیات بیتالمقدس در شلمچه به شهادت رسید. بعد از عملیات بیتالمقدس به لشکر ۱۷ علیبنابیطالب (ع)، لشکر ۳۱ عاشورا و تیپ انصارالمهدی که مستقل استان زنجان بود، رفتم. اوایل جنگ استان زنجان تیپ و لشکر مستقل نداشت و به مرور زمان تیپ استان تشکیل شد. در بخش تبلیغات گردان حسینیه را برای نیروها مهیا میکردیم تا بچهها به عبادتشان برسند. همچنین برنامههایی مثل برگزاری دعا، مراسم صبحگاه و شامگاه هم جزو کارهای ما بود. در عملیاتها هم پای فرمانده گردان بودیم. بعد از اینکه خط میشکست ما با بلندگوی دستی و رادیو ضبطی که آن زمان داشتیم، مارش جنگی پخش میکردیم و به رزمندگان روحیه میدادیم. شبهای عملیات هم کار تبلیغات نمیکردم، یک نیروی رزمی بودم. توفیق بودن در جوار پنج فرمانده گردان شهید را دارم. شهیدان مهدی محمدی، محمد اشتری، حمید احدی، حسن باقری و حاجرحیم تاران، فرماندهانی بودند که با آنها به طور مستقیم کار کردم.
خودتان به بحث تبلیغات علاقه داشتید؟
یکی علاقهمندی خودم بود و دیگر آنکه، چون کم سن و سال بودم سعی میکردند ما را از رزمی جدا کنند. من جزو کادر گردان که شامل مسئول تدارکات، مسئول تخریب، مسئول امداد و نجات، مسئول نیروی انسانی و تعاون میشد، بودم و تبلیغات هم جزو سازماندهی گردان بود. از روزی که برای عملیات بیتالمقدس رفتم دوربین عکاسیام را همراه خودم بردم و این دوربین تا آخرین روزی که در جبهه بودم، همراه من بود.
بحث تبلیغات در جبهه تا چه اندازه روی رزمندگان تأثیرگذار بود؟
بسیار زیاد! ما حسینیه میزدیم و بچهها را جمع میکردیم و میگفتیم دعای کمیل یا زیارت عاشورا داریم. همچنین ورزش صبحگاهی برگزار میکردیم. مداحی، سرود و آهنگهای حماسی برای رزمندگان میگذاشتیم. عملیات یک شب بود و نیروها برای همان یک شب باید چند ماه در منطقه میماندند و نباید روحیهشان خسته میشد. کار تبلیغات بود که روحیه رزمندگان را تازه نگه میداشت. شب عملیات همه چیز دست فرمانده گردان بود و بعد از عملیات تبلیغات دوباره کارش را شروع میکرد.
فرماندهان هم به بحث تبلیغات اهمیت میدادند؟
تبلیغات رکن اصلی گردان بود و فرماندهان اهمیت زیادی برایش قائل بودند. وقتی رزمنده دو، سه ماه را برای شب عملیات در منطقه میماند و نباید روحیهاش در این مدت خسته میشد. حاج صادق آهنگران و کویتیپور و حاج اصغر گنجخانلو از مداحان زنجان به گردان میآمدند و برای رزمندگان مداحی میکردند که باعث شادابی روحیه رزمندگان میشد.
چطور شد دوربین عکاسی با خودتان به جبهه بردید؟
من از بچگی به دوربین و عکاسی خیلی علاقه داشتم. زمانی که پایم به جبهه باز شد دوربینی را که از قبل داشتم، با خودم به جبهه بردم و شروع به عکاسی کردم. آن زمان فیلمهای ۱۳۵، ۱۲ تایی و ۳۶ تایی بود و بردنشان به جبهه و نگه داشتنشان در هوای گرم منطقه خیلی سخت بود و خیلی مراقبت میکردیم تا عکسها از بین نرود. من بیشتر سعی میکردم عکسهای دستهجمعی بگیرم و کمتر پیش آمده عکسهای تک نفره یا دو نفره بگیرم. آن زمان تهیه فیلم سخت بود و به خاطر همین بیشتر عکسهای جمعی میگرفتم. نگهداری از نگاتیوها هم سخت بود و محدودیت زیادی داشتم. پس از عکاسی نگاتیوها را با دردسر به شهرستان میبردیم و چاپ میکردیم و بعد به دست رزمندگان میرساندیم. عکاسی را خودآموز یاد گرفته بودم و در طول دفاع مقدس نزدیک به ۲ هزار قطعه عکس از رزمندگان زنجانی انداختم. نگاتیوهایش را به روایت فتح دادهام تا از بین نرود.
در دوران دفاع مقدس، چون رزمندگان خیلی اهل دوربین نبودند، کار عکاسی در جبهه را سختتر میکرده است؟
بله، دقیقاً! فرمانده عزیز به نام شهید علی مولایی داشتیم که هرگاه میخواستم از ایشان عکس بگیرم میگفت ناصر از من زیاد عکس نگیر. من اصرار میکردم تا از ایشان عکس بگیرم. وقتی جایی میرفتیم من پنهان میشدم تا وقتی ایشان میآید چند فریم عکس از او بگیرم. یا در خط مقدم بچهها دوست نداشتند عکس شان گرفته شود و من سعی میکردم بدون خبر دادن عکسشان را بگیرم. عکسهایی هم دارم که رزمنده دستش را روی صورتش گذاشته تا عکسش را نگیرم.
ما در دوران دفاع مقدس در بحث رسانه زمان ضعفهایی داریم که الان حسرتشان را میخوریم؟
متأسفانه در بحث رسانه در دوران دفاع مقدس با کمبود امکانات روبهرو بودیم و بیشتر دوربینهای عکاسی، دوربینهای خانگی بود و خیلی حرفهای نبود. البته بچههای قم، تهران، اصفهان، مشهد و تبریز دارای دوربین فیلمبرداری بودند و امکاناتشان بهتر بود. اما برای بچههای شهرهای دیگر امکانات خیلی زیاد نبود. فقط صداوسیما که از زنجان به جبهه میآمد با دوربین حرفهای فیلم میگرفت. الان حسرت همین کمبود امکانات را میخوریم و وقتی با بچهها جمع میشویم میگوییم کاش مثل الان موبایل دستمان بود و چقدر میشد عکس و فیلم از شهدا گرفت. الان وقتی بچهها عکسهایشان را میبینند باورشان نمیشود و میگویند کجا این عکس را گرفتی. الان تازه متوجه بزرگی کار میشوند. من آن زمان رادیو ضبط هم داشتم و گاهی اوقات صدای رزمندگان را هم ضبط میکردم که بسیار خاطرهانگیز است. رزم شبانهها را در نوار کاست ضبط کردم و آنها را هم نگه داشتهام. ذوق زیادی برای انجام کارهای تبلیغاتی و رسانهای داشتم.
زیباترین و سختترین صحنههایی که عکاسی کردید، مربوط به چه صحنههایی بوده است؟
من یک عکس از غروب شب عملیات والفجر ۸ دارم که برایم بسیار باارزش است. در جریان عملیات والفجر ۸ در اروند وقتی جزر و مد میشد آب در کانالها بالا میآمد و در این زمان باید عملیات را شروع میکردیم. قبل از آغاز عملیات، قایقها مستقر شده بودند و همه منتظر بودند غروب تمام شود و آفتاب برود و آب بالا بیاید. با بالا آمدن آب، کانالها پر میشد و بچهها میتوانستند سوار قایق شوند و به خط بروند. من در آن غروب عکسی گرفتهام که خیلی دوستش دارم. از صحنههای شهادت رزمندگان هم گرفتهام. در عملیات والفجر ۸ پشتیبان غواصان خطشکن بودم و وقتی غواصان خودشان را به خط زدند و خط را شکستند، ما وارد عمل شدیم. آن زمان از غواصانی که تازه شهید شده بودند با لباس غواصی عکس انداختم. یکی از شهدا پسر حاجاصغر گنجخانلو به نام ناصر بود که با لباس غواصی کنار اروند افتاده است و من عکس پیکرش را گرفتم. انتقال دادن شهدا به پشت جبهه را عکاسی کردم. از خواب رزمندگان عکس گرفتهام که بسیار زیباست. بچهها خط را شکستهاند و پشت خاکریز خوابیدهاند و من عکسشان را گرفتهام.
پس شما شب عملیات اسلحه و دوربین را همزمان داشتید؟
من آچارفرانسه فرمانده گردان بودم. شب عملیات نقش پیک، مهماتچی و مخابرات را بازی میکردیم تا شب به صبح برسد. صبح که خط شکسته میشد تازه کارم شروع میشد. بلندگو با رادیو ضبط را برمیداشتم و سرودها و آهنگهای حماسی میگذاشتم. از خط مقدم پیاده راه میافتادم و به رزمندگان روحیه میدادم. عکسی در خط مقدم دارم که بچهها من را نگه داشتهاند و بلندگو را وسط گذاشتهام و سینه میزنند.
فکر میکنم عکاسی از شهدا باارزشترین قابهایی باشد که عکاسی کردهاید؟
مسلم است. دفاع مقدس یک دانشگاه بزرگی بود که بچهها آمدند، فارغالتحصیل شدند و رفتند. من هم سعی کردم در جبهه از چهرههای نورانی شهدا عکس بگیرم. سوژههایم همه خاص بودند. رزمندگان را امام خمینی بهتر از همه شناخت.
در پایان اگر خاطرهای از آن روزها دارید برایمان بگویید.
معمولاً من سعی میکردم از بچههایی که نوربالا میزدند، عکس بگیرم. شهید حسن آندی قبل از عملیات روزه بود و بیقراری میکرد. آخر سر یک روز به ایشان گفتم چرا بیقرار هستی؟ بیا ناهار و شامی با هم بخوریم. گفت من چند شب دیگر با برادر شهیدم دیدار خواهم کرد. چند روز به سالگرد شهادت برادرش مانده بود. من نفهمیدم چرا این حرف را گفت. گفتم چرا چنین حرفی را میگویی. گفت به زودی میفهمی. عملیات که شروع شد و تازه میخواستیم در خط برویم و تقریبا ۳۰ قدم بیشتر نرفته بودیم که با دشمن درگیر شدیم و ایشان یک گلوله خورد و همانجا شهید شد. جالب اینکه درست در سالگرد برادرش به شهادت رسید. من در مخابرات بودم و فرمانده گردانمان هم زخمی شده بود. گردان را باید هدایت میکردیم. با بیسیم به شهید محمد اشتری زنگ زدم و گفتم حاجی زخمی و حسن شهید شده و کسی نیست گردان را هدایت کند. ایشان شب عملیات خودش را به ما رساند و نیروهای زنجان را تا شهر خرمشهر هدایت کرد.
یک رزمنده در عملیات محرم داشتیم به نام نصرتالله صفری که در همین عملیات به شهادت رسید. جوانی رعنا از سلطانیه بود. ما در تبلیغات حنا داشتیم و ایشان آمد و از من حنا گرفت. گفتم نصرت میخواهی چه کار کنی؟ گفت دو روز دیگر شب دامادی من است و میخواهم حنا بگذارم. حنا را روی دست و صورتش گذاشته بود و دو روز بعد در جریان عملیات به شهادت رسید.