کد خبر: 105518
تاریخ انتشار: ۰۴ آبان ۱۳۸۸ - ۱۷:۱۱
لبه تاریکی
-« اوناهاش. اومد بیرون، بچه‌ها! خوب حواستو نو جمع کنید که گمش نکنیم.»
سهراب با گفتن این حرف‌ها کمی خود را از بقیه جدا کرد و مرد ثروتمند را به طور کامل زیر نظر گرفت. مازیار با خونسردی گفت:« هنوز خیلی طول میکشه که ساکشو پیدا کنه.بریم روی صندلی بشینیم.»
آنگاه به آرامی حرکت کرد و روی یکی از صندلی‌های سالن انتظار فرودگاه نشست. به دنبال او هدی راه افتاد و روی صندلی کناری‌اش نشست. سپس کیانوش نیز با کمی‌تأخیر به کنار هدی آمد و نشست.
هر سه نفر بی‌آنکه حرفی بزنند به مرد خیره شده بودند. مرد تک‌تک ساک‌ها را نگاه می‌کرد ولی ساک خود را نمی‌یافت. بیست دقیقه‌ای طول کشید تا چشمش به ساک‌خودش خورد بلافاصله آن را برداشت و به دشواری جابه‌جا کرد. معلوم بود که ساک پر بود و وزنش زیاد. آن را روی زمین گذاشت و روی چرخ‌هایش کشید و حرکت داد. سهراب شتابان خود را به بقیه رساند:« بلند شید بچه‌ها! همه چیز ردیف دیگه؟ هدی با من بیاد، کیانوش و مازیار هم از هم جدا شن. زود باشید که کسی مشکوک نشه.»
هدی سرش را به طرف مازیار برگرداند. برای لحظاتی چشم در چشم به‌هم خیره شدند. او سپس بلند شد و کنار سهراب ایستاد. کیف زنانه کوچکش را روی دوشش انداخت. لحظاتی بعد آن دو از بقیه جدا شدند و مانند یک زوج در کنار هم به راه افتادند. کیانوش نیز از روی صندلی بلند شد و رو به مازیار گفت:« من هم رفتم، تو هم دیگه اینجا نشین.»
مازیار پاسخی نداد و از روی صندلی هم بلند شد. سهراب و هدی دور و دورتر می‌شدند و مازیار به آنها خیره مانده بود. انگار به فکر عمیق فرو رفته بود و توجهی به اطراف خود نداشت. حتی وقتی هدی که حالا از او بسیار دورتر شده بود، لحظه‌ای برگشت و لبخندی تحویلش داد، باز هم چهره مازیار تغییر نکرد.
سهراب و هدی نزدیک مسافران شدند و ساکی را که از قبل آنجا گذاشته بودند، برداشتند و در کنار مسافران دیگر راه خروج از فرودگاه را پیش گرفتند. سهراب چندباری سر خود را برگرداند و مرد مورد نظر را با چشم ورانداز کرد:« یه کمی یواش‌تر برو هدی! بذار بهمون برسه.»
آن دو سرعت خود را کم ‌و کم‌تر کردند. وقتی مرد نزدیک آنها شد، سهراب کاغذی را که در جیب خود گذاشته بود، بیرون آورد. نگاهی به نوشته روی کاغذ انداخت و آنگاه در حالی که خود را بسیار سرگردان نشان می‌داد و طوری وانمود می‌کرد که انگار به دنبال کسی می‌گردد تا از او راهنمایی بخواهد.
با نزدیک‌تر شدن مرد مورد نظر به آن دو، سهراب خود را به او رساند و گفت:« ببخشید آقا! ممکنه بنده رو راهنمایی کنید؟»
آنگاه کاغذ را جلوی مرد گرفت و ادامه داد:« میخوام برم به این آدرس.»
مرد نگاهی به نشانی نوشته شده روی کاغذ انداخت و سپس شروع به صحبت کرد. سهراب خود را بی‌خبر از همه جا نشان می‌داد و وانمود می‌کرد که با دقت در حال گوش دادن به حرف‌های‌اوست. در این لحظه مرد برای آنکه سهراب منظور او را به طور دقیق بفهمد مجبور شد از دست‌هایش نیز کمک بگیرد و به همین دلیل برای دقایقی ساک خود را روی زمین گذاشت. هدی که کنار سهراب ایستاده بود و هیچ حرفی نمی‌زد، لحظه‌ای سرش را برگرداند و زیر چشمی نگاهی به مازیار که چند‌متر دورتر از آنها ایستاده و منتظر بود، انداخت. مازیار اطراف خود را بررسی کرد و وقتی مطمئن شد کسی او را زیر نظر ندارد با سرعت زیاد حرکت کرد و در یک لحظه ساک مرد را قاپید و گریخت. مرد که شوکه شده بود پیش از آنکه بتواند کاری کند یا حتی فریادی بزند، شخص دیگری را رو به روی خود دید. کیانوش سراسیمه آمد و گفت:« کیف شما بود آقا؟ الان گیرش می‌اندازم.»
آنگاه به سرعت به دنبال مازیار دوید. مرد نیز به دنبال او و دوان دوان رفت و شاهد ماجرا بود. مازیار سوار یک موتور سیکلت شد و کیانوش نیز در حالی که همچنان وانمود می‌کرد در تعقیب اوست سوار بر موتور دیگری به دنبالش رفت و هر دو از آنجا دور شدند. مرد فریب خورده در حالی که به درستی به یاد نمی‌آورد که اموالش چگونه به سرقت رفته‌اند با ناامیدی به طرف سهراب و هدی برگشت اما آنها را نیافت. کمی که بیشتر فکر کرد تازه متوجه نقشه آنها برای سرگرم کردنش شده بود.
سهراب و هدی سوار ماشین شدند، قرار بود تا یک ساعت دیگر همه آنها در خانه سهراب جمع شوند. آن دو خیلی زود به خانه رسیدند و منتظر بقیه ماندند. کیانوش هم چند دقیقه بعد رسید اما مازیار کمی‌دیر کرده بود. هدی گفت:« خیلی دیر کرده‌ها، مگه چقدر راه بود؟ تازه خیلی هم شلوغ نبود.»
سهراب در حالی که قدم می‌زد، تلفن همراهش را بیرون آورد و شماره مازیار را گرفت. او پس از چند بار تلاش با لحنی شگفت‌زده گفت:« تلفنش چرا خاموشه؟»
کیانوش بدون اینکه چیزی بگوید سعی کرد تا با تلفن خودش با او تماس بگیرد:« راست میگی، تلفنشو خاموش کرده. بچه‌ها به نظر من که خیلی مشکوکه.»
سهراب دستی به سرش کشید و در حالی که یک مسیر چند متری کوتاه را به سرعت می‌رفت و می‌آمد و معلوم بود که به شدت نگران است، سعی کرد کمی لحن خود را تغییر دهد:«البته هنوز زیاد دیر نشده، یک ساعت و نیم خیلی زیاد نیست.» هدی با عصبانیت رو به او کرد و در حالی که تقریباً فریاد می‌زد، گفت: یعنی چی که دیر نشده؟ مگه چی‌کار می‌خواست کنه؟ ما که از اون دیرتر راه افتادیم یک ساعته که اومدیم. به نظر من که داره ما رو دور میزنه.»
کیانوش روی مبل نشسته و قیافه ناراحتی به خود گرفته بود، اما حرفی نمی‌زد و هنوز امیدوار به آمدن مازیار بود، به همین دلیل گوشی را زمین نمی‌گذاشت و پیاپی برای گرفتن شماره مازیار تلاش می‌کرد.
ساعت به 12 شب نزدیک می‌شد. حالا همه از نیامدن مازیار مطمئن شده بودند، جر و بحث آنها بالا گرفته بود. آنها هیچ نشانی و تلفن دیگری از مازیار نداشتند و به همین دلیل هر یک از آنها به خاطر فریبی که از او خورده بودند، دیگری را متهم می‌کرد. هدی از بقیه بیشتر سروصدا می‌کرد.
این اولین تجربه دزدی مشترکشان بود. در واقع از آشنایی آنها با یکدیگر زمانی زیادی نمی‌گذشت به جز کیانوش و سهراب که از قبل همدیگر را می‌شناختند. مازیار هم که همه آنها را فریب داده بود و تنها چهار روز بود که پس از آشنا شدن با سهراب به جمع گروه اضافه شده بود. هدی دست بردار نبود. او بیش از کیانوش سهراب را مقصر می‌دانست و با او مشاجره می‌کرد. رفته رفته برخی همسایه‌ها نیز از دعوای آنان باخبر شدند. کیانوش سعی در آرام کردن آن دو داشت، اما نتیجه‌ای به دست نیاورد و سرانجام هدی با حالت قهر و با عصبانیت خانه را ترک کرد:«از همون اولش باید می‌فهمیدم که شما عرضه‌شو ندارین.»
شب از نیمه گذشته بود که هدی از خانه سهراب خارج شد. بلافاصله شماره دیگری از مازیار را که تنها در اختیار او بود، گرفت. مازیار به محض برداشتن گوشی با نگرانی گفت:« کجایی پس؟ چرا این قدر دیر کردی؟ مگه قرار نبود تا 11 بیای بیرون؟»
-« مجبور شدم. نباید کاری می‌کردم که شک کنن، ولش کن دیگه، الان کجایی؟»
-« یک ساعته منتظرتم. تا سر کوچه‌پیاده بیا، ماشینو می‌بینی.»
هدی خود را به مازیار رساند و سوار ماشین شد. نقشه آنها مو به مو درست و همان گونه که می‌خواستند پیش رفته و تنها مرحلة آخر آن باقی مانده بود. پرواز پس فردا به خارج از کشور.
- « چی شده مازیار؟ چرا این قدر دمقی؟»
مازیار که به فکر فرو رفته بود، نفس بلندی کشید و با چهره درهم و گرفته‌اش به آرامی پاسخ داد:« هیچی، چیزی نشده؟»
-« پس چرا گرفته‌ای؟ بلیت‌ها آماده‌اس دیگه؟»
-« هدی! تو ساک این یارو پول نقد نبود، یعنی بود ولی ارزششو نداشت. فقط یه کارت عابر بانک بدون رمز داره، همین.»
هدی روی تخت دراز کشید. اگر آن دو تا فردا راه دیگری پیدا نمی‌کردند باید از فکر خروج از کشور بیرون می‌آمدند. همه امیدشان به پولی بود که از این سرقت با فریب همدستانشان به دست می‌آمد.
-« نگران نباش هدی! فردا یه جوری درستش می‌کنیم.»
اما هدی نگران بود و به همین دلیل خواب به سراغش نمی‌آمد.
ساعت که نزدیک 7 صبح شد، چشم‌های هدی باز شدند. مازیار مشغول صحبت کردن با تلفن بود.
-« من از کلانتری تماس می‌گیرم. شما دیروز گزارش دزدیده‌شدن ساکتونو تو فرودگاه دادید، درسته؟»
هدی بلند شد نزدیک مازیار آمد و کنار او ایستاد.
-« ما برای تحقیقاتمون به شماره رمز عابر بانک شما نیاز داریم.»
مازیار در حالی که هنوز مشغول صحبت کردن بود با اشاره دست از هدی خواست تا برای او کاغذ و خودکار بیاورد. آنگاه شماره‌ای را روی آن نوشت و پس از خداحافظی تلفن را قطع کرد.
-« چی‌کار کردی مازیار؟»
مازیار با خنده گفت:« شماره رمز شو گرفتم دیگه»
-« مطمئنی؟ یعنی اونم باور کرد که پلیسی؟»
-« آره بابا! یارو خیلی ساده تر از این حرف‌ها نشون میده به همین راحتی شماره رمز شو بهم داد.»
گرچه چیزی به هدی می‌گفت که نباید به این اتفاق امیدوار بود اما به هر شکل آنها چمدان‌ها را بستند و برای پرواز فردا آماده شدند. روز به نیمه نرسیده بود که مازیار برای انتقال موجودی حساب مرد به حساب خودش به بانک رفت. چند ساعت گذشت و او بازنگشت و هدی که روی مبل خوابش برده بود به یکباره بیدار شد.
در خواب، خودش و مازیار را در راه فرودگاه دیده بود، کمی که به خود آمد، شماره مازیار را گرفت به یکباره گوشی از دستش افتاد. آنچه از آن می‌ترسید، اتفاق افتاده بود. مازیار دستگیر شده و رویایش ناتمام مانده بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار