کد خبر: 100548
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۸۸ - ۱۸:۰۳
گفت‌و‌گو با همرزم شهید عباس بابایی



سرتیپ خلبان داود عسکری فر گفت:یکی از چیزهایی که همیشه بابایی را عروج داد، شهید بزرگ شد و امام آن کلمه بزرگ را روی عکسش نوشت که "خداوند رحمت فرماید این شهید سعید ما را "، علتش در تقوای او و نه تخصص و لباسش بود، چرا که اولین چیزی که او در خود خرد کرد آن منیت درونی بود.

سرتیپ خلبان داود عسکری فر از جمله دلیرمردان نیروی هوایی است که به دلیل دوستی عمیق با شهید بابایی و خویشاوندی با وی سخنان زیادی برای گفتن دارد. او علی‌رغم این‌که در آستانه شصت سالگی است اما بسیار بانفوذ و انر‍‌ژی سخن می‌گوید. در گفت و گوی حاضر کوشیدیم پاره‌ای دیگر از وجوه اخلاقی بابایی را به تصویر بکشیم.


*سوال: ابتدا خودتان را معرفی کرده و از علل گرایشتان به رشته خلبانی بگویید.

من در سال 1327 در یکی از روستاهای شهرستان لنگرود از توابع استان گیلان متولد شدم. پس از سیر دوران دبیرستان در مناطق روستایی در سال 1335 جهت ادامه تحصیلات به شهرستان لنگرود مهاجرت کردم. پس از اخذ دیپلم در سال 1347 جذب نیروی هوایی و بخش همافری که فنی بود شدم، چون بنده در یک خانواده بسیار مذهبی اما فقیر متولد شدم به خاطر مسائل معشتی جذب این نیرو شدم. پس از طی مراحل معاینات خاص در سال 48 وارد بخش همافری شدم، پس از آن در پایگاه هفتم شکاری در شیراز به عنوان فنی هواپیمای اف‌دی4 مشغول شدم. وقتی بچه‌های خلبان را پرواز می‌دادم عاشق پرواز شدم. پس از تلاش‌ها و نامه‌نگاری‌های زیاد در معاینات خلبانی قبول و به تبع آن وارد دانشکده خلبانی شدم، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا رفتم. پس از دو سال در تاریخ 1/3/57 فارغ‌التحصیل شده، به ایران بازگشته و به پایگاه هشت شکاری برای پرواز با اف4 رفتم. در آنجا با شهید بابایی که از اساتید من در آموزش خلبانی بود، آشنا شدم. ما یک دوران شلوغی را تا مهر 57 در ابعاد مختلف پروازهای اف4، کابین جلو و کابین عقب با آمریکا داشتیم که با مسائل انقلاب و تحولاتی که در ایران در حال انجام بود مصادف شد واین پروازها متوقف شد. در این ایام تغییراتی قبل از جریان22‌بهمن در نیروی هوایی شروع شد و بچه‌های حزب‌اللهی همدیگر را پیدا کردند، در این راستا من با شهید بابایی ارتباط تنگاتنگ کاری پیدا کردم. نکته حساسی که وجود دارد این است که در تاریخ28/10/57 یعنی 2روز بعد از فرار شاه، خلبان‌ها را جمع کردند که اگر بخواهند شاه را به‌طور غیر مستقیم به ایران برگردانند آیا خلبانان به این پرواز تمایل دارند یا خیر، که بچه‌های حزب اللهی من‌جمله من و شهید بابایی به این سوال فرماندهان عالی‌رتبه جواب منفی دادیم و به دنبال آن هم که جریان 19بهمن در نیروی هوایی و پس از آن 22‌بهمن رخ داد.

*سوال: در واقع این مسئله مطرح بود که اگر بخواهند شاه را برگردانند آیا برای خلبانان امکان حمایت هست یا خیر؟

بله، ولی به‌هر‌صورت 22‌بهمن به وقوع پیوست. دوستی من با شهید بابایی مستحکم‌تر شد تا به جایی رسید که بنده در سال 58 با شهید صیاد در جریانی در شهر برخورد کردم و با ایشان آشنا شدم. این سبب شد که یک دوستی دیگری با شاخه دیگری با شهید صیاد که خودش تشکیل‌دهنده نیروی توپخانه مرکزی اصفهان بود به‌وجود آید. ایشان به من گفت که در نیروی هوایی و در بخش خلبانی چقدر تبحر عمل دارید من گفتم چون شاگرد بودم و در نیمه راه هم آمریکایی‌ها ما را نیمه تمام گذاشتند در بحث عملیات تبحر خاصی ندارم ولی کسی را می‌شناسم که دارای ویژگی‌های منحصر به‌فردی است- آن زمان شهید بابایی درجه سروانی داشت- شهید صیاد درباره ایشان پرسید و من گفتم از نظر اخلاقی و اعتقاد دینی و تعهد در حد بسیار بالایی قرار دارد، بر این اساس در آن جلسه بنا شد که شهید بابایی و ایشان را با هم آشنا کنیم.

*سوال:این آشنایی که با شهید صیاد داشتید به چه واسطه‌ای پیش آمد؟

در یک درگیری در شهر که ایشان حضور داشت و احتمال داد که من نظامی باشم، از من پرسید و من هم خودم را معرفی کردم این باعث ارتباط ما شد.

*سوال:شما از نزدیکترین افراد به بابایی بودید. درباره کمک‌هایتان به روستاهای اصفهان بگویید.

شهید بابایی ویژگی‌های خاصی در ابعاد مختلف داشت. ایشان به‌عنوان رئیس انجمن اسلامی پایگاه انتخاب شد، به این دلیل که همه گروه‌ها او را قبول داشتند.
ایشان تشکیلاتی را درست کرد برای این که از سال 59 شروع به ساخت و ساز در شهرهای خیلی کوچک علی الخصوص روستاهای اطراف اصفهان کنیم. با سرمایه‌گذاری فردی خودش و با کمک گرفتن از بعضی بچه‌ها موتور برق می‌خرید و دوستانی که در تاسیسات بودند خانه روستائیان را برق می‌کشیدند. شروع کار جهادی ایشان از مسائل ساخت‌و‌ساز حمام و برق‌کشی‌ها بود که در روستاهای اطراف اصفهان انجام شد. به‌دلیل وجود یک عرق مذهبی خاص بین خانواده‌های ما استحکام رفاقتمان بیشتر شد.
در سال 59 قبل از این که جنگ شروع شود وصلتی هم بین ما رخ داد به این شکل که همسر من سید بود و ایشان خیلی دوست داشت که یک داماد سید داشته باشند، در نتیجه برادر همسر من با خواهر ایشان ازدواج کرد و یک ارتباط خانوادگی این چنینی هم پیدا کردیم. تا این که جنگ تحمیلی رخ داد چیزی که او را رنج می‌داد برنامه‌های ضعیفی بود که درمقابله با تهدیدات هوایی باید انجام می‌دادیم، یعنی ما می‌توانستیم خیلی بهتر عمل کنیم. ایشان تلاش‌های زیادی انجام داد و ارتباط‌های تنگاتنگی را با علما برقرار کرد، من جمله با آیت‌الله صدوقی رفاقت بسیار بالایی داشت. ایشان در اواخر سال60 از درجه سروانی به درجه سرهنگی فرمانده پایگاه هشت ارتقا یافت. او تجربه چندانی نداشت اما به خاطر توکل به خدا، اعتقاد راسخ به دین، انجام شعائر اسلامی و اعتقاد به امام موفق بود. علت تاکیدم بر امام این است که ایشان در سال 58یا 59 دقیقاً خاطرم نیست نامه‌ای به دستش می‌رسد مبنی بر این که یک نفر به دیدن امام برود. او با ناراحتی نزد ما آمد و گفت: نمی‌دانم چه کسی را بفرستم. من آنجا به او گفتم حالا که رئیس انجمن اسلامی هستی دوست دارم خودت به دیدن امام بروی. آنجا وجود امام زمان یعنی ولایت امر است، اگر بروید تغییر خاصی در شما به وجود خواهد آمد و در نتیجه مجموعه‌ای که زیر دست شما هستند بهتر کار خواهند کرد. به‌این‌دلیل پس از دیدار او با امام ایشان خودش را تکان داد، یعنی حالتی به او دست داد که بعدها در عمل بیشتر این را اثبات کرد. او همیشه می‌گفت باید اول خودم عمل کنم تا دیگران مرا ببینند و اجرا کنند به همین دلیل وقتی جنگ تحمیلی شد سخت‌ترین پروازها را انجام می‌داد.
در اف14 پروازی به‌نام پرواز سگی داریم که از ساعت 11شب به بعد بی‌خوابی کشیدن خیلی سخت است. حتی زمانی که فرمانده پایگاه یا معاون عملیات بود، شب‌ها به اصفهان می‌آمد و خودش پرواز ساعت 11 را قبول می‌کرد. این‌ها او را آب‌دیده‌تر می‌کرد. ما هم از وجود متبرک ایشان و شهید صیاد که رهنمود می‌دادند که در نیرو چه‌کنیم، استفاده می‌کردیم.
یکی از خاطرات من با ایشان در جریان طبس بود، همه معتقدند که معجزه آنجا برخورد با طوفان شن است اما جمله‌ای را از زبان شهید بابایی می‌گویم که تا به حال هیچ جا نیامده است. ایشان معتقد بود که معجزه اصلی چیز دیگری بوده است. ساعت 10:45 رادیو اسرائیل اعلام می‌کند که هواپیماهای آمریکایی به‌دلیل بدی آب و هوا در طبس زمین‌گیر شده‌اند. در ساعت 12:45 یعنی دو‌ساعت‌و‌نیم بعد، اولین هواپیما برای پوشش از این مسائل از ایران بلند می‌شود، چون به‌دلیل نداشتن انسجام نیرو همه هواپیماها خوابیده بودند. آمریکایی‌ها که ماه‌ها عملیات‌های تمرینی را انجام داده بودند، چرا بعد از این مسئله نیامدند و ایران را بمباران نکردند؟ اگر آن‌ها حرکت می‌کردند خیلی راحت می‌توانستند خیلی جاها را منهدم کنند. بابایی معتقد بود که خدا گفته ما دشمنان شما را از احمق‌ها آفریدیم، ایشان می‌گفت معجزه بالاتر از طوفان شن این است که آن‌ها به عقلشان نرسید که عملیات خودشان را از پایگاه‌های متحرکشان مثل ناوها، پایگاه‌هایی که با کشورهای دیگر دارند یا پایگاه‌های ثابتی که خودشان داشتند ادامه دهند تا به نتیجه برسند. این مسئله را در یک دیدار خصوصی با آقای خلخالی مطرح کردیم، ایشان در این راستا رهنمودهایی را دادند که در پایگاه چه کارهایی را انجام دهیم.

*سوال:وقتی شهید بابایی فرمانده پایگاه 8 شکاری شد تحول اجتماعی رخ داد.مثلاً با اینکه یک خلبان دوره‌دیده در آمریکا بود، ولی در پایین‌ترین سطح خانه‌های سازمانی (محدوده مربوط به درجه‌داران) سکنا گزید. این نوع کارها چه معنایی داشت؟

سوال خیلی خوبی است. وقتی من خودم به ایشان گفتم چرا می‌خواهی آنجا بروی، گفت: من می‌خواهم خودم را لمس کنم و گرفتاری‌های آنها را ببینم. او با اتوبوس به اداره می‌آمد. الان که آقای احمدی‌نژاد به استان‌ها می‌رود و با مردم صحبت می‌کند، این تفکری است که او در اواخر سال60 به‌عنوان فرمانده پایگاه داشت. ما اصطلاحی به‌عنوان آماده‌شدن هواپیما داریم، تا زمانی که هنوز بنی‌صدر ملعون فرار نکرده و فرمانده کل قوا بود، آمادگی رزمی هواپیماهای ما 5 یا گاهی 3 بود. آمریکا گفته بود اگر ما برویم همه هواپیماها می‌خوابند چون هیچ کدام نمی‌توانند پرواز کنند، و اگر ما نباشیم توان پرواز با هواپیما را نخواهند داشت. اما وقتی شهید بابایی فرمانده پایگاه شد، جسارت و اعتماد به‌نفسی به بچه‌های فنی داد مبنی بر این که ما باید خودمان باشیم. همان‌طور که امام فرمود: ما در زمان شاه به‌عنوان افسر، درجه‌دار، کارمند و نظامی خدمت می‌کردیم، اما خودمان را گم کرده بودیم. یکی مثل امام پیدا شد و گفت خودتان را پیدا کنید و آقای خودتان باشید. یک تحول این چنینی را امام مطرح کرد و عباس در پایگاه با رفتار عملی به آن عینیت بخشید، یعنی قبل از این که خودش به دیگران امر کند به‌صورت عملی پیاده‌اش کرد. بنابراین در زمان او هواپیماهای آماده ما در کوتاه‌ترین زمان به 5/67 رسید که این جهش بالایی بود، یعنی ما در یک روز 18 فروند هواپیمای اف14 و موشک‌های دور برد بالا داشتیم.

*سوال:پس به دلیل همین آمادگی بود که برای حمایت از کشتی‌های نفت‌کش مشکلی نداشتید؟

بله! وقتی به ما می‌گفتند کاروان کشتی‌های نفتکشی که از خلیج فارس عبور می‌کنند را پوشش دهید ما مشکلی نداشتیم و خلبان با دل و جان پرواز می‌کرد. اگر امروز می‌بینید بابایی زنده است به‌خاطر رفتار، صدق گفتار و ساده‌زیستی اوست. من معتقدم انسان‌ها دارای تاریخ مدونی هستند: تولد، بلوغ، ازدواج، استخدام، بازنشستگی و مرگ، اما برخی انسان‌ها در این تاریخ تدوین شده خداوند تغییراتی ایجاد می‌کنند. مثل جوان بسیجی 13‌ساله‌ای به نام حسین‌فهمیده که نیم ساعت تفکر می‌کند و همان هم می‌ماند، وگرنه شما به جای یک نارنجک، 1000 تا نارنجک ببند و به زیر تانک برو و همه را منفجر کن، به تانک هیچ خدشه‌ای وارد نمی‌شود، چون از فلز خاصی تشکیل شده که نارنجک نمی‌تواند آن را منهدم کند. ولی تفکر او تا ابدالدهر باقی می‌ماند. عباس هم در این تاریخ مدون با هدایت امام و بهره‌بردن از سرچشمه زلال ولایت تغییر داد و امروز تا تاریخ هست بابایی‌ها، صیادها، باکری‌ها و همت‌ها هم هستند. او می‌توانست در بهترین شرایط زندگی کند، اما از خودش گذشت و با مردم همرنگ شد. بسیار احتیاط می‌کرد چیزی را که می‌گوید ابتدا در بچه‌ها و خانواده خودش پیاده کند، به‌همین دلیل از سرباز تا فرماندهان عالی‌رتبه او را دوست داشتند.

*سوال:به نظر می‌رسد شهید بابایی با زیرکی و بصیرت در مدتی کوتاه توانست اوضاع را بشناسد و ابتکار عمل را در امور بدست گیرد. این امر چگونه اتفاق افتاد؟

درست است. ایشان زیرکی خاصی داشت. البته من در حاشیه بگویم در آن سال 10 فرمانده در 10 پایگاه فرمانده شدند اما تنها کسی که موفق شد، عباس بود که آن هم به‌دلیل زیرکی او بود، به این معنا که وقتی فرمانده شد هیچ کس را کنار نزد حتی کسانی که ملی‌گرا بودند، بلکه در بحث آموزش تاکتیک و مدیریت از آنها استفاده کرد، یعنی شب‌ها ساعت‌های فراغتی که برایش باز می‌شد به خانه تک‌تک فرمانده‌ها، آنهایی که از او ارشد بودند می‌رفت، افرادی بودند که وقتی ایشان فرمانده شد او را قبول نداشتند، اما با یک ظرافتی خاص از تخصص، دانش و مدیریتی که آنها در آمریکا دیده بودند برای بهینه‌سازی پایگاه استفاده می‌کرد. به همین دلیل در جنگ، اف14 بیشترین بهره را داد که آمریکا اصلا فکرش را هم نمی‌کرد و ما هنوز هم از این هواپیما استفاده می‌کنیم. روز‌به‌روز برای او یک تحول خاص درونی ایجاد می‌شد، بچه‌هایی که با او پرواز می‌کردند این را به عینه می‌دیدند. یکی این که او شدیداً به اول وقت و جماعت نماز خواندن، اجرای شعائر اسلامی در زمان خودش و ولایت اعتقاد خاصی داشت و به شهدا بسیار اهمیت می‌داد. با وجود این که مطهری فرمود انسان‌های دیگر با اصحاب امام حسین قابل قیاس نیستند اما اجازه دهید این جا مثالی بزنم. من در یک سخنرانی‌ هم گفتم اگر بهشتی، بهشتی شد هنر نکرد، چون خودش یک آیت‌الله‌زاده و شاگرد امام بود، می‌بایست رهبری اسلام را برعهده بگیرد، اما بابایی‌ها که در آمریکا، مهد شیطان بزرگ که در آنجا فقط می‌خواستند ارزش‌ها را از بین ببرند و کشورهای دیگر را استعمار کنند، تحصیل کرده و برگشته‌اند. این‌جا است که بهشتی شدن هنر است. بابایی‌ها جز مقداری خاطره چیزی ندارند و مثل دوستانی چون مطهری نیستند، که کتاب‌هایی را داشته باشند و سال‌ها بعد هم کتابش را بخوانند می‌فهمند که ایدئولوگ بود، اما خلبان فقط مقداری خاطره است. من همیشه این مقایسه را می‌کنم. شهید مطهری درباره حر کلامی دارد که می‌گوید: حر روز تاسوعا با حر روز عاشورا هیچ فرقی نمی‌کند، روز تاسوعا نماز می‌خواند، روزه می‌گرفت، به پیغمبر، قرآن و ائمه اعتقادی خاص داشت. آن جمله بزرگ و شاخص او را که در همه مجالس ذکر می‌شود، می‌دانیم مبنی بر این که وقتی جلوی امام حسین را می‌گیرد امام حسین از او می‌خواهد که اجازه دهد تا آنها برگردند. حر پاسخ می‌دهد من مامورم و معذور ولی چه کنم که مادر تو فاطمه است. فرق حر تاسوعا و عاشورا در یک چیز بود و آن این که او در روز عاشورا نیم ساعت تفکر کرد و فهمید آن دنیای ابدی را از دست خواهد داد، جواب پیغمبر را چه کسی خواهد داد؟ لذا خودش را پیدا کرد و روز عاشورا رهبری را به امام داد. بابایی‌هایی هم که در ایران به‌وجود آمدند در زمان شاه همه فرایض را در حد وسع خودشان که آن زمان تبلیغ می‌شد انجام می‌دادند، اما یک دفعه امام می‌آید و غبارها را کنار می‌زند. لذا بابایی‌ها متوجه این امر می‌شوند که او رهبر است. به‌همین دلیل با وجودی که در دامن آمریکا دوره دیدند ولی برگشتند، چنان ضربه‌ای به آمریکا زدند که هنوز که هنوز است نمی‌تواند سر بلند کند. هر چه جنگ طولانی‌تر می‌شد او در اعتقاد و تخصصش قوی‌تر می‌شد. اگر بگوییم که ما با ابزارمان توانستیم درجنگ دفاع کنیم اشتباه کردیم؛ ما سه نوع هواپیمای شکاری مثل اف4-اف14و اف5‌غربی در آن زمان داشتیم، آمریکا صد نوعش را داشت، ما جمعاً پانصد، ششصد هواپیما داشتیم آمریکا 10برابرش را داشت. آن چیزی که ما را در دفاع موفق کرد اعتقادی بود که امام در قلب‌ها تزریق کرد. به‌همین دلیل است که ما پروازی با عباس داشتیم که 12‌ساعت طول کشید، یعنی 5 غروب قبل از افطار بلند شدیم و بعد از سحری روز بعد نشستیم، تصور کنید دو روز تمام گرسنگی و تشنگی را تحمل کردیم. این‌ها از ابتکارات شهید بابایی بود، یعنی یک هواپیما به جای 12هواپیما به کار می‌رفت. اگر ما می‌خواستیم با آمریکا مقابله دفاعی کنیم باید هر یک ساعت یک هواپیما می‌دادیم که در یک روز 24‌هواپیما می‌شد. هر هواپیمایی که می‌رفت وقتی برمی‌گشت زمین‌گیر می‌شد، باید قطعات هواپیما بر اساس پرواز تامین می‌شد، ما هم که تحریم اقتصادی بودیم و به ما قطعات نمی‌دادند. در نتیجه ابتکاری به خرج دادند که غیر ممکن را ممکن کرد به این معنا که ما 12‌ساعت مثل یک هواپیمایی ایرلاین پرواز کردیم که اعتقاد، ایمان به خدا و عشق به ولایت آن را ممکن ساخت.

*سوال:درباره آن لباس‌های بسیجی‌ که بابایی می‌پوشد هم بفرمایید. این مسائل بر اساس چه اعتقاداتی بود؟

ما روی لباس پرواز، لباس فشار می‌پوشیدیم که اگر بیرون پریدیم چتر و ما را به هم وصل کند. ایشان پس از جریان والفجر8 به‌جای لباس پرواز لباس بسیجی پوشید. علت را در امیدیه در سال 65 پرسیدم، در سکوت محض و در فضای آرام شب با آن لهجه شیرین قزوینی گفت: "برادر عزیزم هر جایی که طبقه و درجه وجود دارد، شیطان خوب نفوذ می‌کند، مثلاً در روحانیت ثقه الاسلام، حجت الاسلام و آیت‌الله داریم، شیطان70 سال عبادت‌کننده مستجاب الدعوه زمان موسی را از راه به در می‌برد؛ در انقلاب که زیاد است و اجازه بده نام نبرم چون خودت بهتر می‌دانی. در ما ارتشی‌ها که دیگر شیطان خوب نفوذ می‌کند، تنها لباسی را که دیدم شیطان بسیار کم می‌تواند نفوذ کند، لباس بسیجی است ". این جمله‌ای است که یک انسان آمریکا دیده به‌عنوان یک الگو بیان می‌کند. امروزه می‌بینیم که شهیدهای بزرگ ما هم خوب از این کلام استفاده کردند لذا ایشان همواره می‌گفت: من نسبت به بسیجی‌ها که این لباس را تنشان می‌کنند غبطه می‌خورم.

*سوال:موضوع دیگر خستگی ناپذیری بابایی بود. او چگونه این همه فشار را تاب می‌آورد؟

بله. ایشان در پروازها خستگی‌ناپذیر بود، یعنی اگر شب با ما پرواز می‌کرد، فردا صبحش به همدان و عصرش هم به جای دیگری می‌رفت. با وجود این که می‌توانست از هواپیما استفاده کند، بیشتر در مسیر از ماشینی که آیت‌الله صدوقی به او داده بود، استفاده می‌کرد. من به او می‌گفتم که چرا با ماشین می‌روی، خطر دارد. می‌گفت من‌که وقت نمی‌کنم فکر کنم، ولی در این چند ساعتی که از این پایگاه به آن یکی می‌روم برای بهسازی آنجا تفکر می‌کنم. بیشتر خودش پرواز می‌کرد و جوان‌ها را استراحت می‌داد. در تعطیلی‌ها و ایام عید اجازه می‌داد که جوان‌ها به دیدار خانواده‌شان بروند.
احتمالاً شنیده‌اید که ایشان به مکه نرفت. وقتی او را در هواپیما گذاشتیم از در دیگر پیاده شد. از او پرسیدم چرا نرفتی واجبت را انجام دهی؟ گفت: مکه و کربلا همین جاست. اگر ما درجنگ شکست بخوریم، عبادت را از دست داده‌ایم. من نمی‌توانم یک‌ماه در مکه باشم و این‌جا جوانان ما پرپر شوند. منظور او فقط خلبانان نبود بلکه دلش برای نیروهای 18‌ساله هم می‌سوخت. همیشه به من می‌گفت خدا در هر برهه و زمانی بهشتش را به حراج می‌گذارد، این برهه، برهه امام است. اگر به سمت حراج نرفتی حتماً می‌بازی. این مسئله برای من همیشه یک الگو بود.

*سوال:رابطه‌شان با شهید صیاد شیرازی چگونه بود؟

روز‌به‌روز عمیق‌تر می‌شد. ایشان را بعد از حمله بدر در‌حالی‌که گریه می‌کرد دیدم، علت را که جویا شدم گفت: حق علی صیاد این بود که شهید شود، تشبیهی به کار برد و گفت: دنیا مانند یک زباله‌دان است، که در آن زباله‌های مختلفی وجود دارد. یک باغبانی یک شاخه گل را هرس کرده و درآنجا گذاشته، به‌دلیل موادی که دارد زود رشد می‌کند، اگر یک رهگذری آن را نچیند گل درون زباله می‌افتد و از بین می‌رود. می‌گفت علی باید در بدر شهید می‌شد، حیف خدا او را نچید. البته بعداً دیدیم که خدا طور دیگری او را چید. حرف ایشان هم این بود که او نباید در بستر بمیرد بلکه باید شهید شود.

*سوال:به زعم تمامی دوستان بابایی، او بی‌تکبر بود. در این‌باره چه خاطراتی از او دارید؟

از چیزهای که همیشه در زندگی من الگوست این است که او منیت و تکبر را در خودش از بین برده بود. یادم هست به محض این که فرمانده پایگاه شد، آن زمان روزی جناب صیاد که فرمانده نیروی زمینی بود می‌خواست آقای جلالی که بعدها فرمانده سپاه شد، را به‌عنوان فرمانده هوانیروز اصفهان معرفی کند. دستور داد که همه فرماندهان به باند پروازی بیایند تا ایشان بعد از مصاحبه تلویزیونی، آنها ازجمله عباس را ببیند. من تازه از پرواز برگشته بودم و لباس پرواز بدون درجه تنم بود، ایشان همیشه با لباس شخصی بود که با ماشینی که آقای صدوقی به او داده بود راه افتادیم. آن زمان هنوز پایگاه هوایی مسافربری از رو‌به‌روی گلستان شهدا به پایگاه منتقل نشده بود به‌همین دلیل باید به آنجا می‌رفتیم. وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتیم، من را جلو فرستاد و فرماندهان به من احترام می‌گذاشتند. بعد در چمنی نشستیم، هنوز شهید صیاد نیامده بود و فرماندهان و گروه موسیقی در باند بودند. یک جوان گروهبان3 که شیپور‌زن هم بود به‌دلیل گرمی تابستان به چمن آمده بود که شهید بابایی جلوی او را گرفت و گفت اجازه می‌دهی چند تا شیپور بزنم. من ناراحت شدم و گفتم تو الان فرمانده پایگاه شدی این چه کاری است. گفت: مگر بوق زدن بد است؟ در واقع می‌خواست به من بگوید شغل توی خلبان با شغل این آقا فرقی ندارد و این را با عمل گفت نه با بیان. گفتم لااقل به سمت دیوار بایست. ایشان باز اصرار می‌کرد و می‌گفت چرا این حرف را می‌زنی. مگر شغل و درجه این بنده خدا بد است؟ و چند بار در آن دمید که دید نمی‌تواند، گفت: ای جوان شغل تو هم خیلی مهم است. یعنی خواست به او بگوید که مبادا به خدا کفر بگویی. سرنوشت انسان‌ها مثل هم است، هیچ فرقی نمی‌کند. به من هم خواست بگوید آنجا که داشتند به‌عنوان فرمانده پایگاه به تو احترام می‌گذاشتند با این فرد فرقی نداری و مبادا مغرور شوی و فکر کنی فرمانده شدن یا صیاد شدن هنر است. انسان باید طور دیگر، یعنی با تکان دادن درون و زیاد کردن تقوا خود را درست کند.
یکی از چیزهایی که همیشه بابایی را عروج داد، شهید بزرگ شد و امام آن کلمه بزرگ را روی عکسش نوشت که "خداوند رحمت فرماید این شهید سعید ما را "، علتش در تقوای او و نه تخصص و لباسش بود، چرا که اولین چیزی که او در خود خرد کرد آن منیت درونی بود. امروز اگر هر‌کس بتواند آن منیت درونی را از بین ببرد در همه زمینه‌ها موفق است، یعنی انقلاب ما از 15خرداد سال 42 گرفته تا امروز می‌بینیم که اگر هر انسانی که در مجموعه‌ای قرار گرفت و مسئولیتی داشت منیت را در خودش از بین ببرد و به سمت مسائلی که امام ترسیم کرده، که همان ترسیم قرآن و ائمه است، برود خود به خود عروج پیدا می‌کند و در قلب مردم جای می‌گیرد.

*سوال:الان بعد از سال‌های سال همه به جایگاه او غبطه می‌خورند ولی آن چیزی که آدمی را متأثر می‌کند این است که چرا در جامعه شیعه ما الگوها اجرا نمی‌شود؟

رفتار و گفتار امام علی (ع) همه در کتاب‌هاست. بر فرض ما بگوییم علی معصوم خداست، اما عباس بابایی که معصوم نبود. او یکی مثل همه بندگان خداست. یک وقت از حضرت یوسف صحبت می‌کنیم می‌گویند خدا پشتیبان او بوده، اما شهید بابایی که یک فرد آمریکا دیده بود. من متأسفم از این‌که وقتی سالگرد او می‌شود مسئولان چنان داد و گریه می‌کنند و پوسترهایی از او می‌زنند، اما یک‌دهم رفتار عملی او در جامعه نظامی ما بخصوص در نیروی هوایی پیاده نمی‌شود که اگر اجرا شود ما امروز حتی در مسائل عملیاتی هم به یک توان خاص خواهیم رسید.

*سوال:دلیل این مسئله را چه می‌دانید؟

انتخاب‌ها درست نیست. خوب انتخاب نکرده‌اند. زمان امام فرصت کم بود، جنگ و تحریم وجود داشت، اما امروز آن قدر فشار نداریم انتخاب اصلح هم هست، ما نیازمند هستیم که هم از اصلح و هم از تجارب استفاده کنیم. گاهی می‌گویند جوان‌گرایی. من با جوان‌گرایی به این شکلی که در نیروهای مسلح است موافق نیستم. تصور کنید ساده‌ترین جراحی ختنه است. از هزار و پانصد سال قبل وقتی پیغمبر مبعوث شد آن را جزو برنامه‌ها آورد. در گذشته یک انسان هم دندان می‌کشید، هم سر می‌تراشید، هم دلاک بود و هم بچه‌ها را ختنه می‌کرد اما امروز مسئولی که پسر دارد اجازه نمی‌دهد یک جوان این عمل را انجام دهد و دنبال یک آدم با تجربه می‌گردد؛ ساده‌ترین چیز را مثال زدم. ما باید تجربه‌ها را بغل هم بگذاریم، وقتی می‌بینیم یک فرد قدیمی توانایی، انرژی و اطلاعاتش را دارد چرا او را کنار بگذاریم؟ در خارج از این تجارب استفاده می‌کنند. زمانی که آمریکا بودم دیدم از کسی که 10ساعت در ویتنام جنگیده استفاده می‌کنند. آنجا که نیروی هوایی و انسانی خوبی دارد، اما باز هم این تجارب را بکار می‌گیرند.
ما بحثی به نام پدافند و دفاع پدافند داریم، پدافند یعنی دشمن رخنه می‌کند و ما او را می‌زنیم، اما تعریف دفاع عمیق‌تر است. یعنی می‌گویند برو پایگاه منافقین را درعمق خاکشان بزن. ما می‌دانیم که توان مقابله با آمریکا را نداریم اما با تجربیاتی که در جنگ به‌دست آوردیم، می‌توانیم بزرگ‌ترین ضربه را به آنها بزنیم، که ضعف آنها درمسائل ناوگان است و با خوابیدن در کف یعنی بالای 20-30 پا روی آب می‌توانیم وارد عمل شویم. تجاربی که ما در جنگ به‌دست آوردیم در هیچ جنگ دیگری به دست نیامده، چون درهمه جنگ‌ها مقابله با هم بوده اما ما به تنهایی با تمام دنیا جنگیدیم. این چیزی جز اعتقاد نیست، هنوز هم این اعتقاد وجود دارد. امروز ممکن است ما نسل 5 هواپیماها را نداشته باشیم اما آن تجارب آن‌قدر به ما اعتماد به‌نفس داده و این تحول را در ما ایجاد کرده که اگر همین امروز به یک خلبان شصت‌ساله بگویند پشت این هواپیما بنشین برایش کار راحتی است.

*سوال:درباره ابتکاراتی که مرحوم بابایی داشت، بخشی ازدوستان خلبان این بحث را مطرح می‌کردند که تا سال 61 برتری هوایی با ایران بود از سال 61 تا 64 آمریکا به دلیل این‌که آن‌چه به ما آموزش داده بود را در اختیار عراق گذاشت تا حدی برتری هوایی را به‌دست آورد، اما ابتکارات شهید بابایی منجر به این شد که عملیات‌های فاو، والفجر 8 و کربلای‌5 را با پیروزی سپری کنیم، از شکل این ابتکارات بفرمایید؟

من یادم هست وقتی ایشان فرمانده پایگاه شد تلفنی با شهید فکوری بحثی داشت مبنی بر این که ضعف ما در سوخت‌گیری‌های هوایی در شب است که شهید فکوری گفت یک نواری پیدا کن و برای بچه‌ها کلاس بگذار که این قضیه چیزی حدود یک ماه طول می‌کشید. عباس گفت: این طولانی شدن باعث می‌شود که جنگ بر‌علیه ما تمام شود. یکی از ابتکارات ایشان همین بود که با برادری به نام جناب سرهنگ حسین نیک انجام، نیم‌ساعت قبل از این‌که غروب شود خود را به تانکر رساند و فقط به آن وصل شد و به‌راحتی در آن شب یک سوخت‌گیری تمرینی را انجام داد. بعد از آن آمد 5-6 نفر را بالا برد و به آنها یاد داد که پرواز شب را چگونه سوخت‌گیری می‌کنند.
یکی دیگر از مسائل سوخت‌گیری در ارتفاعات پایین است. همه می‌دانند که نباید سوخت‌گیری را پایین‌تر از ارتفاع 20000 پا انجام داد چون پایین‌تر، توربالانسی دارد که وقتی می‌خواهد شلنگ را وصل کند خود به خود شوک پیدا شده، کنده می‌شود و هواپیما دچار سانحه می‌شود، لذا باید ارتفاع سوخت‌گیری بالا باشد چون در ارتفاع بالا توربالانس نداریم اما او با ابتکار خاصی ارتفاع را تقلیل داد.

*سوال:علت این مسئله چه بود؟

چون ما هواپیمای کمی داشتیم. فرقی که ما با عراق داشتیم این بود که هر چه هواپیما می‌زدیم به‌جای آن 4‌هواپیمای دیگر هم شرق هم غرب به آنها می‌دادند. از همه بدتر اطلاعاتی بود که آمریکا در اختیارشان گذاشت که فقط در بحث آموزش نبود، ما هر وقت بالا می‌رفتیم آمریکایی‌ها از ناوشان اعلام می‌کردند که هواپیمای ناشناس، ارتفاع، سرعت و سمتت این است یا خودت را معرفی کن یا برگرد. این به معنای آن نبود که ما را بترسانند، بلکه می‌خواستند با این کار به عراقی‌ها اطلاعات کاملی بدهند. ما برعکس عراقی‌ها هر هواپیمایی که از دست می‌دادیم و هر خلبانی که اسیر می‌شد جایگزینی برای آنها نداشتیم. من گاهی مثال می‌زنم که شغل پروازی و جنگ مانند فوتبال است، به‌این معنا که وقتی در زمین فوتبال به کسی کارت قرمز می‌دهند مربی حق ندارد کس دیگری را به زمین بفرستد. ما در جنگ 8کارت قرمز گرفتیم یعنی خلبانان شهید، اسیر یا جانباز شدند و این جاست که خلبانان مجبور هستند به‌جای این که یک‌بار با هواپیمای اف5 بروند 5 بار بروند و یا با اف14 دوازده ساعت روی آسمان پرواز کنند. ما در سه چهار مرحله توان عملیاتی عراق را از بین بردیم تا به‌جایی رسید که آنها دیدند در مقابل نیروی هوایی این مملکت نمی‌توانند مقابله کنند، در نتیجه به گازهای شیمیایی متوسل شدند و گرنه کسی که این همه توان و پشتیبانی دارد چرا باید از آن استفاده کند؟ به‌همین دلیل است که می‌گویم ما 8کارت قرمز گرفتیم و در مقابل عراقی که دارای همه توانمندی‌ها بود ایستادیم و بازی را بردیم.

*سوال:پس استفاده بهینه از هواپیماها با درایت ایشان انجام گرفت؟

بله. استفاده بهینه از هواپیماها از ابتکارات شهید بابایی بود، مثلاً به هواپیماهای شکاری می‌گفت اگر احساس کردید هواپیمایی که سمت شما می‌آید شکاری است و می‌خواهد تو را شکار کند از آن فرار کن چون اگر او را بزنی و از بین ببری آنها باز هواپیما می‌گیرند، تو باید دنبال شکار هواپیماهای بمب‌افکن باشی که در جبهه‌ها مزاحمت ایجاد می‌کند و می‌خواهد بچه‌ها را بمباران کند، آنها را بزن که بچه‌ها راحت عملیات انجام دهند، حتی اگر نتوانستی آنها را بزنی همین که فرار کنند کافی است. به‌همین دلیل در عملیات والفجر از طریق رادار گفتند که 13 فروند هواپیما در حال بمباران کردن هستند، من به سمت آنان حمله کردم، دیدم 5 فروند از راست، 5 فروند از چپ و 3 فروند از جلو می‌آیند. من حقیقتاً ترسیدم ولی با آن اعتقاد به خدا، توکل و حمله کردم. دیدم سمت راستی نزدیک‌تر است اول به آنها حمله کردم، بمب‌هایشان را ریختند و فرار کردند. به سمت دیگر حمله کردم آنها هم رفتند، به‌جلویی که خواستم حمله کنم فرار کردند. وقتی رفتم از ارتفاع پایین صحنه‌ای که بمب ریخته بودند را دیدم، متوجه شدم همه را در بیابان ریختند، لذا ابتکار او در رفتارش بود یعنی محوریت بابایی به ما جرأت می‌داد که می‌توانستیم هزاران ساعت با یک فروند هواپیما عملیات انجام دهیم.

*سوال:منظورتان این است که اگر بر اساس استانداردها پرواز می‌کردیم همه هواپیماهای ما زمین‌گیر می‌شدند؟

بله. اما به خاطر تعهد اخلاقی و ملی اگر 4 اشکال هم بود خلبان عملیات را اجرا می‌کرد، چراکه می‌گفت من فعلاً می‌خواهم بمب بزنم حالا اگر ترمز من 90درصد می‌گیرد، از ابتدای باند می‌زنم تا آرام آرام در آخر باند بایستم. این ابتکارات خود بچه‌ها با هدایت او بود. می‌گفت اگر یک خلبان اشتباه کرد این به معنای آن است که این هواپیما اشکال دارد ولی نیاز جنگ این است که ما از آن استفاده کنیم.
در اواخر سال 65 یک روز در اصفهان با شهید بابایی هواپیمایی را برای تست بالا بردیم که یک دفعه آژیر قرمز زدند. من ترسیدم اما او گفت می‌توانم از تو اجازه بگیرم و با رضایتت سمت آن هواپیما برویم؟ گفتم این موشک ندارد و فقط هواپیمای تست است. گفت او که نمی‌داند ما چه داریم و چه نداریم. سمتش می‌رویم، خدا یک کاری می‌کند. ما رفتیم، وقتی که او دید یک هواپیمای اف14 در حال آمدن است برگشت، ابتکارات این گونه بود. بچه‌ها به‌هر نحوی که بود قطعه می‌ساختند، از آن قطعات تعویضی که در انبار شاه بود بچه‌های فنی خودشان را مسئول این کار می‌دانستند که ما باید این قطعات را به میدان برده و استفاده کنیم. ابتکارات او مانند جریان علی‌(ع) بود. ما در تاریخ شنیده‌ایم که زره او هیچ وقت پشت نداشت. شما هیچ سرداری را نمی‌شناسید که موفق باشد مگر این که خودش در جبهه جنگ در خط اول شمشیر بزند. ما رهبریتی مثل امام پیدا کردیم، لذا بابایی غیر قانونی اما به دلیل اعتمادی که داشت با وجود این که نباید برای بمباران می‌رفت، شب با هواپیمای اف14 درباره پوشش هوایی صحبت می‌کرد، صبحش به همدان رفته با فرمانده پایگاه یا یک خلبان دیگر با هواپیمای اف4 بمباران می‌کرد، روز بعدش در دزفول با خلبان هواپیمای اف5 برای بمباران می‌رفت. آن خلبان که می‌دید معاون عملیاتی این‌طور بمباران می‌کند می‌گفت من چرا باید ترس داشته باشم؟ او فرماندهی نبود که پشت جبهه باشد و دستور دهد، آن چیزی که در انسان‌ها عمل می‌کند رفتار عملی است. چرا امام یک دفعه ندا سر داد و ارتش و خلبانان صدای امام را شنیدند؟ چون خود عمل می‌کرد. اگر چه الگوی ما دینمان و سید الشهداست اما گاهی اوقات در هر باغی کسی پر‌بارتر می‌شود، عباس در نیرو هوایی یک الگو شد و در حال حاضر هم هست.
همین الان هم ما نمی‌توانیم با آمریکایی‌ها مقابله کنیم اما با تجربه‌هایی که به دست آوردیم می‌توانیم به آنها ضربه بزنیم به‌همین دلیل است که امام فرمود: جنگ نعمت است و واقعاً هم همین‌طور است. در حال حاضر با برنامه‌های خاصی که مخصوص خودمان است می‌توانیم حتی اسرائیل را هم بزنیم، چون کار خلبان زدن آنجاست حتی اگر خودمان شهید شدیم که آن فوز عظیم است.
منظور از ابتکارات، ابتکارات دینی و ابتکارات شهادت‌طلبانه بوده، یعنی مرگ در ایران حل شد. همان جوان 18ساله‌ای که در جوانی وقتی می‌خواهد عملیات انجام دهد خودش را روی مین یا سیم خاردار می‌اندازد، بیانگر این است. من خودم به‌عنوان یک خلبان در پایگاه 8 هنگام عملیات بچه‌های 13ساله را که می‌دیدم خجالت می‌کشیدم که این‌ها کجا می‌روند. به‌همین دلیل امام فرمود چه بمیریم و چه بکشیم در هر دو حالت پیروز ما هستیم یعنی ابتکارهای اعتقادی به‌دست آمد. یکی از آنها همان است که خدمت شما گفتم که ما دنبال هواپیمای شکاری نمی‌رفتیم، بلکه دنبال هواپیمای بمب افکن دشمن می‌رفتیم تا با این اندک ابزار حداکثر بهره را ببریم و جلوی مزاحمت او را بگیریم، در واقع یک هوهپیمای ما اندازه50 فروند کار می‌کرد و خستگی را هیچ‌کس احساس نمی‌کرد. ابتکار تا به‌جایی رسیده بود که خلبان‌ها در عملیات همدیگر را می‌خریدند تا خودشان به عملیات بروند. در واقع در ایران همه در فعالیت بودند و آدم شرمنده می‌شد.
یکی از ابتکارات دیگر این بود که ما وقتی به حدی می‌‌رسیدیم که سوختمان تمام می‌شد یک حداقل سوختی می‌گذاشتیم که اگر به آنجا رسید به پایگاه برگردیم، ولی فرد می‌گفت چون عملیات است من آن را به اتمام می‌رسانم اگر نمی‌توانم خودم را به پایگاه مثلاً اصفهان برسانم ولی در دزفول که می‌توانم بنشینم.

*سوال:در ارتباط با تشکیل پایگاه رعد هم بفرمایید، چه شد آنجا تشکیل شد. چرا که این‌جا برای انتقال هواپیما از جمله اف14ها صورت گرفت که به‌لحاظ منطقی خیلی‌ها امکان‌پذیر نمی‌دانستند و بعد توسط مرحوم بابایی صورت گرفت.

پایگاه ما در اف14 باید پوشش‌های هوایی را در ابعاد مختلف انجام می‌داد، مثلاً هواپیماهای بمباران که در ارتفاع بالا می‌رفتند، هواپیمای اف14 باید پوشش می‌داد، هواپیمای عکس‌برداری باید می‌رفت پوشش می‌داد. آن زمان پایگاه مادر ما اصفهان بود، ما وقتی ازآنجا بلند می‌شدیم تا به منطقه عملیاتی می‌رفتیم سوخت را از دست داده بودیم و نیاز بود سوخت‌گیری کنیم، اما امکان داشت که همان سوخت‌رسان مشکل داشته باشد و در نتیجه عملیات ما عقیم بماند، لذا او به دو هدف قرار‌گاه رعد را درست کرد: یکی این که تعامل خوبی را با سپاه داشته باشد، یعنی فاصله‌ای بین عملیات‌های نیروی هوایی با نیروی زمینی و سپاه وجود نداشته و با آنها تعامل داشته باشد. دیگر اینکه سوخت کمتر مصرف می‌شد یعنی وقتی فاصله زیاد باشد هم سوخت و هم زمان از دست می‌دهیم، بنابراین ابتکار خاصی به‌خرج داد و گفت به پایگاه امیدیه انتقال می‌دهیم و از طریق این پایگاه خودش در صحنه بود و نیاز بچه‌ها را ارزیابی و در عملیات‌ها کنترل می‌کرد که آیا هواپیما آن مسیری را که خودش ترسیم می‌کند می‌رود؟ آیا بمب‌ها دقیق می‌خورند؟ در واقع کنترل و نظارت، تعامل داشتن و استفاده بهینه از وقت و سوخت اصلی‌ترین علت تشکیل آن پایگاه بود.

*منبع: شاهد یاران


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار