
لیلا باقری - تمام حسرت یکجا توی چشمت موج میزند و سُر داده میشوی توی روزهایی که نه خیلی دورند و نه خیلی نزدیک.
حالا دیگر شمارهاش از دستت در رفته و باید حساب و کتابی سر انگشتی کنی تا یادت بیاید آخرین بار کی بود که روپوش مدرسه به تن، توی خیابانها تاب میخوردی و تا برسی به مدرسه کلی شیطنت کرده بودی. راهی که انگار کش میآمد زیر قدمهایی که گاه سلانه سلانه بود و گاه به دو. راهی پر از آلوچه و پفک و خنده.
چقدر دلت هوای پیاده روهای پر از بچه دبستانی را کرده که موقع تعطیلی یا بازشدن مدرسه انگار کل دنیا را مال خودشان میکردند. رفتن و آمدنی که حالا یادآوریش معطر به صدای اذان است و زنگ مدرسه یا نسیم صبحگاهی که حسابی حالت را جا میآورد.
راستی چند وقت است دیگر دغدغه صبحی و بعد از ظهری بودن هفته آغاز مدرسه را نداری. چند وقت است دیگر مجبور نیستی برای نمره انضباط منظم باشی و چه مدت است دیگر توی صف نایستادی تا دعای فرج دسته جمعهی بخوانی.
حالا از کنار دیوار مدرسهای اگر بگذری که نوای اللهم کن لولیک. . . از آن بلند باشد یک راست میروی به خاطره از جلو نظام گفتن و راهی شدن سمت کلاس و گذاشتن دفتر مشقها روی میز و خط کشیدن معلم روی مشقهایی که کلی زحمت کشیده بودی تا با مداد مشکی و قرمز بنویسیشان.
تمام حسرت یکجا توی چشمت موج میزند، وقتی دوستی موقع عتاب و خطابهای گذری محفل بزرگان میگوید «کار صبحیها بوده» و تو ضعف میروی از خنده و دلت غنج میرود برای روزهایی که خطا کردن و اعتراف به آن معصومانه بود.
روزهایی پر از ناظم و ناظمانی پر از خط کش و خط کشهایی پر از درد که حالا فقط شیرینیاش یادت مانده. التهاب به موقع رسیدن، قایم شدن از چشم ناظم مدرسه، چه خطا کار بودی و چه نبودی و در عوض مزه پراندن جلوی معلم کلاس و حکایت شیرین تمام وقتهایی که مدادت را میدادی تا او بتراشد.
تمام حسرت توی چشمت موج میزند وقتی دختر بچهای نشسته روی صندلی اتوبوس و هی درجا تکان میخورد و از پشت شیشه اتوبوس زُل زده به خیابان و شکلک و ادا در میآورد. در تمام مدت مسیر هم دست چپش را با زاویه 90 درجه نگه داشته تا مبادا گل توی دستش آسیبی ببیند.
میخواهد روز اول مدرسه اش را تجربه کند. همان روزی که معلم تو هم، کچ را سراند روی تخته سیاه کلاس تا بسمالله. . . بنویسد و صدای جیرجیر گچی که برایت تازه بود و شیرین. همان روز اولی که ذوق روپوشت را کردی و کیف و کفش نو را و بیشتر ذوق خوراکیهایی که تمام ساعت، تا رسیدن زنگ تفریح، گاه گاهی حواست را میبرد توی حیاط مدرسه. به یاد ماندنیتر، صدای گریه و خنده کلاس اولیهایی که چند روز زودتر باید بروند مدرسه تا با فضا اُخت شوند و حساب کار دستشان بیاید. اینکه مدرسه که میآیی مادرت نمیاید و زنگ تفریح و آبخوری و دستشویی و خیلی چیزهای دیگر فقط برای خودت نیست. باید اُخت شود با محیطی که وسعتش خیلی بیشتر از خانهشان است و آدمها زیادتر از افراد خانواده.
تمام حسرت توی چشمت موج میزند از این گذران آهسته و پیوسته عمری که فقط وقتی تو را به خودت میآورد که مجبور میشوی همیشههای روزهای شاد بچه دبستانی بودن را در قاب عکس پیدا کنی و خاطرههایی که با بازگشایی مدارس مرور میشود.