کد خبر: 98154
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۹:۱۳
لبه تاریکی
برای چندمین بار بود که شهاب و شاهین از جلوی در خانه پیرمرد می‌گذشتند. یک خانه ویلایی بسیار بزرگ و بی‌سروصدا. معلوم بود که پیرمرد تنها زندگی می‌کند. فقط چند روز بود که این خانه را شناخته و آن را زیر نظر گرفته بودند. هر بار که از جلوی خانه رد می‌شدند به قول شهاب خانه به آنها چشمک می‌زد. شهاب و شاهین که از دوستان و هم محلی‌های قدیمی بودند و از بچگی با هم بزرگ شده بودند سابقه چندانی در دزدی نداشتند. در واقع تنها سرقت‌های آن دو به یک کیف زنی و دزدیدن یک ضبط ماشین محدود می‌شد. اما این بار قضیه فرق می‌کرد. وسوسه سرقت از یک خانه بزرگ ویلایی که به طور حتم پول خوبی را نصیبشان می‌کرد لحظه‌ای دست از سرشان برنمی‌داشت، بویژه آنکه آنگونه به نظر می‌آمد تنها ساکن خانه مورد نظر یک پیرمرد بوده و این، راه سرقت را بر آنها هموارتر می‌کرد.
-« فکر کنم دیگه وقتشه که نقشه رو بریزیم. این جور که معلومه پیرمرده کسی رو نداره. اصلاً همین امشب یا فردا هم می‌تونیم کارو تموم کنیم. نظرت چیه؟»
شاهین حرف‌های شهاب را شنید، اما به قول خودش کمی منطقی‌تر از او فکر می‌کرد:« به نظر من که خیلی داری عجله می‌کنی. هنوز ما پیرمرده رو درست و حسابی نشناختیم. از کجا معلوم که کسی رو نداره؟ ما که صبح تا شب اینجا رو نپاییدیم.»
شهاب روی تخت خود دراز کشید و پس از کمی فکر کردن پاسخ داد:«خوب کاری نداره، فردا صبح تا شب زیر نظر می‌گیریمش.»
شاهین پس از نوشیدن آب، لیوان را روی میز گذاشت، سری به علامت تأیید تکان داد و به طرف دستشویی رفت.
سه ماه بود که خانه مجردی‌‌شان را کرایه کرده و در آنجا زندگی می‌کردند. در واقع شهاب و شاهین که تمام دوران مدرسه را نیز با هم گذرانده و صمیمی‌ترین دوستان یکدیگر بودند، در انتخاب کار نیز سرنوشت مشترکی داشتند. یک سال پیش همراه با هم برای استخدام به یک شرکت تولیدی رفتند. آن قدر به هم وابسته بودند که هیچ‌کدام دلشان نمی‌خواست بدون آنکه دیگری پذیرفته شود خود به استخدام شرکت درآید. چند روز بعد که برای گرفتن نتیجه درخواست شغلشان بار دیگر به شرکت مراجعه کردند، همان گونه که آرزو می‌کردند، هر دو با هم استخدام و مشغول به کار شدند. روال طبیعی زندگی‌شان ادامه داشت تا آنکه سه ماه قبل بعد از 30، 40 روز جست‌وجو توانستند خانه فعلی خود را بیابند و از آن پس با هم زندگی کنند. اما هنوز چند روزی بیشتر از این اتفاق یعنی دور شدن از خانواده و تجربه زندگی مجردی‌شان نگذشته بود که یک اتفاق بد همه چیز را تحت تأثیر قرار داد و آینده کاری آنها را خراب کرد؛ شهاب با مسؤول بخشی از شرکت که در آن کار می‌کردند درگیر شد و شاهین نیز در حمایت از دوستش به این نزاع اضافه شد. ماجرا آنقدر جدی شد و تا آنجا پیش رفت که همه چیز به نظر مدیر عامل بستگی پیدا کرد و سرانجام با نظر او هم شهاب و هم شاهین اخراج و از کار بی‌کار شدند. تلاش چند باره آنها برای استخدام مجدد در شرکت بی‌نتیجه ماند تا سرانجام قید آنجا را زدند و تصمیم‌گرفتند به دنبال شغل جدیدی بروند. اما کمتر از سه‌ماه جست‌وجوی کار نیز برای آنها فرجامی نداشت.
نزدیکی‌های ساعت 10 صبح بود که بچه‌ها از خواب بیدار شدند.
-« زود باش تا دیر نشده بریم سراغ خونه. اگر تا شب اون طرف‌ها بچرخیم و مطمئن بشیم دیگه...» شهاب با گفتن این حرف بلند شد و رفت تا آبی‌ به دست و صورتش بزند. شاهین اما هنوز از جای خود بلند نشده بود.
کمتر از یک ساعت بعد جلوی در خانه پیرمرد رسیدند. مطابق معمول کوچه خلوت بود و خبری از رفت و آمد به خانه پیرمرد نیز دیده نمی‌شد. چند دقیقه گذشت تا آنکه یک تاکسی جلوی در خانه ایستاد و دختر جوانی از آن پیاده شد. دختر زنگ خانه را فشرد و وارد شد. بچه‌ها از دور دختر را دیدند. شاهین گفت:« دیدی گفتم نباید عجله کرد؛ احتمالاً دخترش بود، نه؟» شهاب که از پیدا شدن سر و کله این دختر و خراب شدن نقشه سرقت کمی ناراحت شده بود اندکی فکر کرد و گفت:« همین امروز ازش سردرمیارم. تازه اینجوری بهتر هم شد.»شهاب می‌خواست تا از هر راه ممکن به دختر نزدیک شده و ضمن شناسایی او اطلاعات بیشتری از پیرمرد و خانه‌اش به دست آورد. دختر خیلی زودتر از آنچه بچه‌ها فکر می‌کردند از خانه بیرون آمد. شهاب که انتظار این اتفاق را نداشت، با علجه رو به شاهین کرد و گفت:« من رفتم، دختره رو می‌کشونم به یکی از همین رستوران‌های دور و بر تو هم دنبالمون بیا، ولی تا من نگفتم نزدیک ما نشو.» در حالی که دختر هنوز چند قدمی بیشتر از خانه دور نشده بود، شهاب به سرعت خود را به او رساند و گفت:« ببخشید خانوم! من قراره همسایه جدید شما باشم. می‌خوام یکی از خونه‌های نزدیک خونه شما رو بخرم. میشه یه کمی در مورد...»
دختر که ایستاده بود و فقط گوش می‌کرد ناگهان با صدای آرام خود حرف شهاب را قطع کرد و گفت:« ولی من ساکن این کوچه نیستم.»
شاهین کمی دورتر ایستاده بود و آنها را زیر نظر داشت. آنها بلافاصله راه افتادند و قدم زنان حرف‌های خود را ادامه دادند. شاهین نیز به دنبالشان رفت. وارد خیابان اصلی شدند. بیش از نیم ساعت بود که پیاده می‌فتند و در راه دو رستوران را نیز رد کردند. کم‌کم حوصله شاهین سر رفت. تصمیم گرفت تا با شهاب تماس بگیرد. اما در همین لحظه شهاب به همراه دختر وارد یک مغازه شدند و به همین دلیل شاهین نیز از تماس گرفتن منصرف شد و به دنبالشان رفت. شهاب و دختر پشت یک میز چهارنفره نشستند و آنگاه شهاب با چرخاندن سر خود به اطراف شاهین را پیدا و به او اشاره کرد که به کنار آنها بیاید. شاهین نیز به کنار میز آنها آمد، سلام کرد و روی صندلی نشست. شهاب، شاهین را به دختر که نامش ساناز بود، معرفی کرد و گفت:« ساناز خانم پرستار همون پیرمرد است، خودیه، قراره با ما همکاری کنه.»
شاهین که حالا راحت‌تر از قبل صحبت‌ می‌کرد، گفت:«معلومه نیم ساعته داری چه کاری می‌کنی؟ دو تا رستوران رو رد کردی‌ها»
-« آخه ساناز خانموم هوس بستنی کرده بود. این همه ما رو کشوندن به خاطر بستنی.»
در حالی که هر سه نفر با این حرف به خنده افتاده بودند، شهاب بلند شد تا سفارش بستنی بدهد. ساناز که از چند سال قبل به عنوان پرستار سالمندان در خانه‌ها کار می‌کرد سابقه چند مورد دزدی از این خانه‌ها را نیز داشت، هر چند همه آنها را از شهاب و شاهین پنهان کرد.
اما این بار قصد داشت تا با وارد کردن آن دو به نقشه سرقت، همه چیز را عادی جلوه داده و کسی به او مشکوک نشود. قرار بود تا فردای آن روز ساناز به طریقی پیرمرد را مسموم و سپس بچه‌ها را خبر کند تا آنها وارد خانه شده و با یک درگیری ساختگی ساناز را نیز مجروح و اموال پیرمرد را سرقت کنند.
ساناز کمی زودتر از هر روز به خانه پیرمرد رسید. در حالی که خود را بسیار خوشحال‌تر و پرجنب‌وجوش‌تر از همیشه نشان می‌داد به طرف پیرمرد رفته و از او احوالپرسی کرد. پیرمرد گفت:« امروز زودتر اومدی، راستی اون چیه دستت؟»
ساناز با لبخند پاسخ داد:« براتون بستنی گرفتم. الان آماده می‌کنم و میارم.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار