
موسسه فرهنگ ياران دفاع مقدس پس از انتشار سخنان موهن عبدالكريم سروش و توهين وي به ولايت فقيه نامه اي خطاب به وي به شرح زير صادر كرد. امروز پيداست كه شما سروش كدام مكتب هستيد شما هيچ زمان سروش اين ملت ستمديده و رنج كشيده نبوديد. گوش جان مردم ما هميشه به سروش ولايت بوده است.خدا را سپاس كه در آزمون كرامت و اخلاق، سرائر افكار را نه در «يوم تبلي السرائر» كه در ازمنه حاضر براي قضاوت تاريخ آشكار ساخت. نامه اخير عبدالكريم سروش بروز نيات و مقاصد شومي است كه كينهها و احقاد بدري و حنيفي را به بهانه انتخابات اخير روشن مينمايد. آقاي سروش
در آغاز از شكر و شكايت خواجه شيراز وام گرفتي، اما شما نه رند جهان سوزي و نه ولي شناس تشنه لب ديروز.
رندان تشنه لب را آيي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
لاجرم با كلمات خواجه با شما احتجاج نميكنيم و لطف غزل را به دفينه دلهايي ميسپاريم كه برخلاف شما ولي شناسند و تشنه لب تشنه كماكان خلوتهاي پنهان كه سي سال خطاب به ولي امرشان، عاشقانه زمزمه ميكنند:
آب حيات خصر را در رگ ما روانه كن
آينه صبوح را ترجمه شبانه كن
«ناسزانامه» شما خارج از انتظار نبود بالاخره عقدههاي خودشيفتگي و حقد آميخته با تحميق مزمن بايد روزي چون زخمي كهنه سرباز ميكرد تا تعفن انديشههاي متلون و آراسته با فريب طاووسانه لفاظي، مشام جانهاي در گرو ولايت را بياندازد و چه محملي بهتر از تزوير سبز.
ناخواسته واژه جواهر و تغيير حال مارا به بيست و چند سال پيش مي برد آنجا كه به تعبير خودتان درس دين ميداديد و هنوز در وسوسه جشن يك حكومت«فرا ديني» باز به تعبير امروزتان نبوديد.
آن روزگار كه شما معارف مي فرموديد و از «حركت جوهري» مي گفتيد مردان مردي نه از جنس تزوير سبز كه با منشوري از تكليف «اخدي الحسنين» با چفيه سادگي و پيشاني بند اخلاص كوله پشتي جهاد ميبستند و راهي دانشگاهي آن سوتر از مكتب تفاخر شما به معبر تواضع مي رسيدند و در مسير قرب الي الله گام مي زدند كه شما را به تعبير آن روزها در همان كلاس هاي تفاخر به ياد آژاهاي شاه مي انداختند.
آن به معراج رسيدگان با اشارت ولايت به مقام قرب رسيدند و شما بي بهره از چراغ «صدرالمتألهين» زيت انديشه خود را در تردد «قبض و بسط شريعت» مي جستيد تا امروز پس از سه دهه حكميت جهان را در همه چيز مصداق حقانيت راهتان بدانيد. حال آنكه همان امت ولايت محور علوي كه شما امروز به شعورشان مي خنديد بي بهره از دقائق آرا غزالي و بي خوانش حتي يك بيت از مثنوي هفتاد من كاغذ تاريخ ادبيات كه انبان ذهن شما را پر كرده فقط با يك سينه صدق با آينه دلشان بهتر از شيخ اشراق نوري را مي تابانند كه البته تلاء لو اين انوار به هيچ خفاش اعمايي نمي رسد كه در اين آينه صاحبنظران حيرانند.
خورشيد رهبري به فراست چه در عصر حضرت امام و چه در عهد رهبري آيت الله العظمي خامنهاي بدايت و نهايت انديشه و سلوك شما را ميديدند پس چندان متعجب نباشيد كه قتي ده دوازده سال پيش شما مرشد ما را نصيحتي از سر حقد كرديد او چنگ و دندان فتنه را به تفرس دريافته بود:
بندگان خاص علام الغيوب
در جهان جان جواسيس القلوب
اگرچه شما خوانده بوديد «اتقوا فراسه المؤمن فانه ينظر بنورالله» ولي او امروز را ميديد درست مثل مقتدايش علي و گفت: چشم فتنه را بيرون خواهم كرد و باز شما در جهل مركب او را در كسوت سلاطين تشنه تعريف و پيروانش مريدانش را صله جو و ثناخوان ناميدند كه البته اين حربه دها در تمام تاريخ بوده است كه بزرگان را به ثناخواهي و تملق پروري متصف و خود را آزادانديش و عدالت پيشه معرفي كنند و خدا ميداند كه مراد و مرشد ما نيز به زبان صدق و به تأسي از سيره امام المتقين علي (ع) كه فرمود: لا تكلموني كما تلكم مع الجبابره. عموم جامعه به ويژه طبقه اهل ذوق را از تمجيد و ثنا پرهيز دادند.
ايشان و امام عظيم الشأن مرتبت نوكري و خدمت به كوخ نشينان را با هيچ يك از مطامع دنيوي معاوضه نكردند و هيچ رنگي نگرفتند الا رنگ خدا؛ «صبغه الله ومن احسن من الله صبغه»
اما شما و معدودي كه امام زدايي را با شعار «تغيير» و با ترفند طغيان عليه استبداد ديني در دستور كار خود قرار دادهايد مدينه فاجرهاي را در آرمان شهر خود مي پرورانيد كه با صبغه سكولار ثغور آن را از بيت الشراب ديوار خانه هند و ابوسفيان تا سواحل هاوايي امتداد يافته است. «تمتعود فان مسير كم الي النار»
آري جهانيان در حوادث اخير ما را مذمت ميكنند حق داريد كه براي جهان استكبار حسابي باز كنيد و سنجه راه را از چاه گم كنيد. حتما از حافظه تاريخيتان نرفته است كه همان مبدع «جمهوري ولايي» امام راحل فرمود:
وقتي كه استكبار از شما تعريف كرد بدانيد كه به بيراهه رفتهايد.
آقاي سروش
امروز پيداست كه شما سروش كدام مكتب هستيد شما هيچ زمان سروش اين ملت ستمديده و رنج كشيده نبوديد. گوش جان مردم ما هميشه به سروش ولايت بوده است چه ديروز كه فرياد مي زدند:
چاووش علم بدوش مي خواندمان
خنياگر بزم نوش مي خواندمان
و چه امروز كه زن و مرد، پير و جوان، كسبه و دانشگاهي با زبان اشك التجاء مي كنند؛
تو فقط ابرويي به هم آور
مي شود خواب دشمن آشفته آقاي سروش
نياز به اين عبارات پرطمراق نبود امروز يك كشاورز روستايي تا يك جوان دانشگاهي هم ميدانند كه آبشخور آرمان شهر شما كجاست، مسيري كه براي موج سبز شما «شيمون پرز»، «نتانياهو»، «اوباما»، «هيلاري كلينتون» تا «بي بي سي فارسي»طراحي ميكنند و البته سهم «مشاركت» ميخواهند.
آنان ريههاي شما را از اكسيژني كه از حلقوم اطفال غزه ستانده شده و در كارگاه سرويسهاي جاسوسي داخل و خارج ذائقه وطني و خوش استنشاق يافته پر ميكنند پيداست كه بيت الاحزان رسانه ما به تعبير شما ديري است شوق سماع سياسي را از شما ستانده است پس نمي گوييم «فاين تذهبون» چرا كه شما به مدارجي ازسلوك رسيده ايد كه به عناصر اربعه با وساطت خدا فرمان مي دهيد آب را بگو خاك را و آتش را و....
و نه عجب كه گوشي شنوا يافته ايد كه صداي خنده خدا را مي شنويد و مسيح وار از روي صليب توهمتان با خدا درد دل مي كنيد فقط نگفتيد كه پسر خدا هستيد!
پس برويد به آنجا كه سرنوشت محتوم ووعده قرآني «الذين التخذوا ايات الله هزوا» است.
و پايان سخن اينكه بهتر بود آغاز مثنوي بلند اعوجاج انديشه تان رابا اين عبارت آشكار در آن «ناسزانامه» در همان ابتدا اظهار مي كرديد كه غير از خواص اهل بصر عموم دلهاي آينه سان بدانند هندوبچه كلمات و واژگاني كه كوشيدهايد جلبات «سحبان وائل» به خود بپوشد:
توان در بلاغت به سحبان رسيد
نه در كنه بي چون سبحان رسيد
هرچند شما به غير از داعيه سحباني يقه حضرت سبحان را نيز سال هاست گرفتهايد. آقاي سروش
اگر پوسته تعابير شما عريان شود مغز آن دو كلمه بيشتر نيست:
«ديروز درس دين داديد»
و امروز در وسوسه جشن حكومتي «فراديني» نشستهايد
حال اين شجره طيبهاي كه استناد كردهايد كدام است بماند براي قضاوت «يوم يقوم الناس لرب العالمين»