کد خبر: 96646
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۱:۴۵
کنکاش در ابعاد اجتماعی زندگی مرحوم آیت‌الله طالقانی در گفتگو با مهدی طالقانی
میثم رشیدی مهرآبادی
این مرد بزرگ وقتی به لطایف الحیل یا با تمام شدن مدت محکومیت به زندگی عادی برمی‌گشت، حضور اجتماعی پررنگی در خانه و جامعه از خود به نمایش می‌گذاشت که متأسفانه ابعاد گوناگون این حضور تا به حال مورد کنکاش قرار نگرفته است. بیشتر گفت‌وگوها و گزارشات تاریخی که تاکنون پیرامون این مبارز نستوه خوانده‌اید درباره مبارزات و فعالیت‌های سیاسی وی بوده است ولی در این گفت‌وگو کوتاه با فرزند آن مرحوم، فقط سؤالاتی پرسیدیم که جنبه اجتماعی شخصیت مرحوم طالقانی را مدنظر قرار داده بود.
ساعاتی مانده به افطار در حالی که مهدی طالقانی با زبان روزه، زحمت زیادی را متحمل می‌شد، همکلام او در منزل شخصی‌اش شدیم و او که تا به حال کمتر در این باب از پدر گفته بود با اشتیاق سؤالات ما را پاسخ گفت. انگیزه گفت‌وگو هم 19 شهریور سالروز رحلت آیت الله طالقانی بود.
بیشتر از هر چیز تاکنون به ابعاد سیاسی و مبارزاتی زندگی مرحوم آیت‌الله طالقانی پرداخته شده اگر موافقید این بار در مورد ابعاد اجتماعی زندگی ایشان صحبت کنیم.
مرحوم پدرم چون از دل اجتماع بیرون آمد، بیشتر ابعاد وجودی‌شان اجتماعی بود. در دوران تحصیل علوم حوزوی هم با اینکه دروس مقدماتی را خیلی زود در زادگاهش طی کرد ولی وقتی به قم رفت و لباس روحانیت پوشید، این پوشش هیچ فاصله‌ای بین او و اجتماع ایجاد نکرد.
پدر مرحوم طالقانی (پدربزرگم) برای اولین بار یک جلسه هم‌اندیشی دینی را در منزل عباسقلی بازرگان در تهران تشکیل می‌داد که آن زمان مقررات خاصی هم برای آن پیش‌بینی شده بود. این جلسات برای گفت‌وگو بین طرفداران ادیان و مذاهب مختلف بود و بعد از منزل پدر آقای بازرگان به مدرسه مروی رفت و در آنجا پیگیری شد. حتی افرادی از فرقه بهائیت هم شرکت می‌کردند و بحث‌های علمی و دینی مطرح می‌شد. آن روزها آسید ابوالحسن اصفهانی و مرحوم نائینی هم نامه نوشتند و از این جلسات حمایت کردند چون اولین جلسات بحث آزاد دینی بود که تا آن زمان هم سابقه نداشت.
مرحوم بدلا برای من تعریف می‌کرد که به همراه مرحوم پدرم از قم به تهران برای شرکت در این مراسم می‌آمدند و کنار در می‌ایستادند تا شرکت کنندگان را راهنمایی کنند. البته ایشان هم اگر می‌خواستند در بحث‌ها شرکت کنند باید از قوانین جلسه پیروی می‌کردند و این نشان از ویژگی‌های اجتماعی پدر بزرگم داشت که انگار به پدرم هم به ارث رسیده بود.
ارتباط مرحوم طالقانی با قرآن چگونه بود؟ در حقیقت از کجا شروع شد؟
همان موقع یادم هست که به این قضیه معترض بودند که چرا در دروس حوزوی و فعالیت‌های حوزه، توجه ویژه‌ای به قرآن و مفاهیم آن نمی‌شود. به همین جهت وقتی در سن جوانی به تهران آمدند، در مسجد پدرشان جلسات تفسیر قرآن را برگزار می‌کردند و اعتقاد داشتند که قرآن برای مراسم ختم و چهلم و سرطاقچه نیست.
آن زمان بسیاری از متدینین و برخی از روحانیون از مرحوم پدر ایراد می‌گرفتند که شما نباید وارد مسائل قرآنی بشوید و قرآن برای تبرک تیمن است و به همین خاطر بسیار تحت فشار بودند که مجبور شدند این جلسات را به منازل برخی علاقه‌مندان، خصوصاً جوانان ببرند. بعد از این جریان تفسیرشان بسیار مورد استقبال قرار می‌گیرد و رفته رفته در مساجد دیگر پیگیری می‌شود تا اینکه به مسجد هدایت می‌رسد.
ارتباط ایشان با رسانه‌‌ها هم خیلی خوب بود...
بله، از سال 21-20 بود که ارتباط مرحوم پدرم با رسانه‌ها آغاز شد. در کنار آن انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان و دانشجویان را هم تشکیل دادند که در حاشیه آن با انتشار مجلاتی اسلامی که مهم‌ترین آن آیین اسلام بوده، کار رسانه‌‌ای‌شان را آغاز کردند. افراد دیگری هم با مرحوم پدرم همراهی می‌کردند که در آن دوران کار بسیار سختی بود ولی متأسفانه بعد از انقلاب از آنها کمتر یاد شد.
رادیو هم که آن زمان با اسم سازمان انتشارات و تبلیغات فعالیت می‌کرد از مرحوم پدرم دعوت کرد تا به خاطر کم بودن برنامه‌های دینی با آنها همکاری کند. برخی از متدینین هم که داشتن رادیو را حرام می‌دانستند و شرایط سختی برای این کار بود. مرحوم پدرم به همین خاطر با برخی از علما مشورت کردند و پی بردند که نظر آنها این است که وجود رادیو بد نیست، بلکه باید استفاده از آن را مورد بررسی قرار داد تا بد نباشد. از همان زمان حدود یک سال و نیم هم از سال 1325 وارد رادیو شدند و تفسیر قرآن را ارائه دادند. حضور در رادیو هم باعث شناخت بیشتر مردم از ایشان شد و هم ارتباطشان با جوانان را قوی‌تر کرد. لذا تفسیرنوینی از قرآن را در آن مقطع آغاز کردند.
چون این اقدامات آقای طالقانی واقعاً خالصانه بود و هدفی غیر از رضایت خداوند را دنبال نمی‌کرد، باعث می‌شد که حرف‌هایش از دل بربیاید و لاجرم هم بر دل بنشیند. ایشان سعی می‌کرد با دشمنان و بدخواهان هم عادلانه برخورد کند و در ابتدا از سر دشمنی وارد نشود. همیشه دنبال این موضوع بود که افراد را به دینداری و اخلاق حسنه تشویق و جذب کند.
این نوع برخورد را حتی با بازماندگان رژیم پهلوی هم داشتند...
بله، در همان ابتدای انقلاب تأکید داشتند که عده‌ای از طاغوتی‌ها که جانی هستند و ظلم‌هایی در حق ملت کرده‌اند، حسابشان مشخص است ولی در مورد سایرین که از روی استیصال و نادانی جذب این تشکیلات شده‌اند و خطا کرده‌اند باید عفو عمومی صادر شود.
در تاریخ آمده که مرحوم طالقانی با مردم محله مسجد هدایت هم همین‌گونه برخورد می‌کردند و سعی داشتند آنها را جذب کنند. چیزی از آن روزها یادتان هست؟
پیرامون مسجد پر بود از کافه، سینما، صفحه فروشی، عرق فروشی، ورق فروشی و... حتی افرادی که پول استفاده از این مزخرفات را نداشتند هم می‌آمدند تا از دیدنش لذت ببرند. تصور کنید که در این وضعیت، یک روحانی می‌آمد رد می‌شد تا به مسجد برود، بنابراین برخی از آنها متلک می‌گفتند. مرحوم پدر فقط وقتی که به مقدسات توهین می‌شد، واکنش نشان می‌داد و الا به توهین‌های شخصی کاری نداشت. در عوض یکی، دوبار شاهد بودم که وقتی کسی به مقدساتشان توهین می‌کرد، بدون هیچ ترسی او را می‌گرفت و می‌زد!
برخی از این افراد هم آقا را می‌شناختند و مریدشان بودند. یادم هست یکی از اینها که در پاساژی روبه‌روی ساختمان پلاسکو دستفروشی وسایل قمار داشت، وقتی اذان می‌دادند، می‌آمد پشت آقا نماز می‌خواند و دوباره می‌رفت و کارش را ادامه می‌داد. آدم قلچماقی بود و از روی ضعف این کار را نمی‌کرد، حتی حساسیت ویژه‌ای به مرحوم پدرم داشت و وقتی می‌شنید که کسی به ایشان توهین کرده، می‌آمد و درگیر می‌شد.
مرحوم طالقانی چگونه این افراد را جذب می‌کرد؟
مثلاً یادم هست همین بنده خدا را که اسمش حاج عزیز بود را تشویق کردند که شغلش را عوض کند و البته کمکش هم کردند. بعدها دیگر او وسایل قمار نمی‌فروخت و کارش را عوض کرد. برخی هم کارمند و کارگر کافه‌های لاله زار بودند که آقا سعی می‌کرد کارهای دیگری برایشان پیدا کند تا در این محیط‌ها نباشند.
به هر حال علاوه بر دانشجویان و بازاریان، این افراد که در محل‌های فساد کار می‌کردند ولی فاسد نبودند، پای ثابت مسجد هدایت، خصوصاً جلسات تفسیر قرآن و مرحوم پدر بودند.
جمعیت نمازگزار مسجد هدایت در آن سال‌ها چقدر بود؟
البته جمعیت خوبی می‌آمد و دانشجویان هم حضور خوبی داشتند، ولی واقعیت این بود که به خاطر مواضع مرحوم پدر، خیلی از متدینین هم می‌دانستند که مأموران شهربانی یا ساواک در مسجد حضور دارند و به همین خاطر احتیاط می‌کردند که به مسجد هدایت بیایند. البته خود آقا هم این افراد را می‌شناخت. مثلاً یک بار که مشغول صحبت بودند، دیدند که یکی از مأموران چرت می‌زند. او را صدا کردند و گفتند: مگر نمی‌خواهی امشب بروی حقوق بگیری؟! چرت نزن، مطالبم را یادداشت کن و برو! که البته آن مأمور از خجالت آب می‌شد و دیگر جرأت نمی‌کرد بیاید.
مثل محله لاله‌زار، مرحوم طالقانی در مورد محله شهر نو هم نظراتی داشت، یادتان هست؟
بله، نظر آقا این بود که این افراد یعنی بیشترشان به خاطر استیصال و بدبختی به این کارها دست می‌زنند و واقعاً در رژیم پهلوی مورد ظلم واقع شده‌اند. به همین خاطر وقتی آنجا را آتش زدند ابراز ناراحتی کردند و حتی تیمی را به همراه یک روحانی به آنجا فرستادند تا مشکلات مردم بدبخت باقیمانده در آنجا را رسیدگی کنند. مقداری هم کمک‌های غیر نقدی و حتی نقدی به آنها دادند تا جان بگیرند. شایعه‌ای هم در مورد تأیید مرحوم پدر از فعالیت مفسده انگیزه آنها درست شده بود که آن را تکذیب می‌کنم. البته ایشان نظرشان این بود که باید افراد مظلوم واقع شده را به جایی در خارج از شهر ببرند و کارهایی را به آنها یاد بدهند تا بتوانند امرار معاش کنند یا اینکه دولت به از کار افتاده‌های آنها خرجی مختصری بدهد.
حضور در فعالیت‌های اجتماعی در مورد مرحوم طالقانی، شامل کارهای امدادی هم می‌شد. از جریان زلزله قزوین و بوئین زهرا چیزی یادتان هست؟
اتفاقاً در همان زمان زلزله به همراه مرحوم پدر در قزوین بودیم و یکی از نمازگزاران مسجد هدایت چند روزی ما را مهمان کرده بود. زلزله هم که آمد، همه به حیاط رفتیم و آقا از اینکه بیرون بیاید اکراه داشت و به آرامی راه می‌آمد. ساعت 8،9 شب بود و حتی شام هم نخورده بودیم. فردا صبح به سمت تهران آمدیم چون آقا نگران بود که مرکز زلزله در طالقان بوده باشد. بنابراین یک نفر هم برای آوردن خبر به آنجا فرستادند. وقتی هم به تهران رسیدیم متوجه شدیم که مرکز زلزله در قزوین بوده و یادم هست که آقا همراه جمعی از دوستانش تصمیم گرفتند بازسازی قسمتی را به عهده بگیرند که حسین‌آباد بوئین‌زهرا با کمک‌های نقدی آنها ساخته شد.
البته کمک‌ها به اینجا محدود نشد، یادم هست ایشان اولین نفری بودند که فطریه خود را برای کمک به فلسطین قرار دادند که باعث اوقات تلخی برخی خشک مقدس‌ها شد. عده زیادی هم با اعلام ایشان، فطریه‌شان را به همراه کمک‌های بیشتر برای فلسطین به آقا دادند.
اگر موافقید از همین جا گریزی بزنیم به حضور مرحوم طالقانی در خانه و خانواده...
بحث شورا که امروزه تشکیل شده و چند سالی به رغم قانون اساسی مسکوت بود، ریشه‌اش در نظرات مرحوم پدر بود. ایشان وقتی در زندان بود هم به ما توصیه می‌کرد که هر هفته یا دو هفته یک بار در منزل یک نفر جمع شوید و با هم تبادل نظر کنید و مشکلاتتان را با هم در میان بگذارید. جالب بود که وقتی به ملاقات می‌رفتیم هم حواسشان بود که این جلسات را پیگیری کنند.
نسبت به مشورت با افراد مختلف حتی کودکان و نوجوانان اصرار داشت و عقیده داشت که چند عقل، بهتر از یک عقل است.
در مورد ازدواج و زندگی فرزندان چگونه برخورد می‌کردند؟
من و برادرم حسین در یک زمان متأهل شدیم. البته مرحوم پدر در بافت کرمان تبعید بودند که ما آنجا رفتیم و ایشان در بیایان عقد ما را خواندند. همه چیز را ساده و صمیمی می‌خواستند.
اصرار زیادی هم به ساده‌زیستی داشتند. مثلاً وضع من بد نبود و برخی اوقات ماشین‌هایی را می‌خریدم که خاص بودند و سر و وضع ویژه‌ای داشتند. مرحوم پدر اکراه داشتند که سوار این ماشین‌ها بشوند و به نظر مردمی که ایشان را می‌دیدند احترام زیادی می‌گذاشت و حاضر نبود ذهن ‌آنها را خراب کند.
مرحوم طالقانی با اینکه از استوانه‌های انقلاب بودند ولی واقعاً هیچ‌گاه سهم خواهی نکردند...
بله، همان روزهایی که انقلاب شده بود، خانه‌شان را در پیچ شمیران به پایگاه انقلاب تبدیل کردند و برای زندگی به یک آپارتمان 80 متری رفتند.در حالی که خانه‌های مصادره‌ای زیادی وجود داشت. آقا اصرار زیادی داشت که روحانیون، زندگی ساده‌شان را حفظ کنند و با همه خودمانی باشند.
برخوردشان با بچه‌ها و کوچک‌ترها چگونه بود؟
من بعد از بچه‌دار شدن هم با آقا زندگی می‌کردم. بچه‌هایم را خیلی دوست داشت. ما هم که بچه بودیم با علاقه می نشست و با ما صحبت می‌کرد. مثلاً ما زورمان می‌آمد به حمام برویم و ایشان وقتی ما را به حمام می‌برد، برایمان داستان‌های قرآنی تعریف می‌کرد و وقتی به جای حساس می‌رسید، قطع می‌کرد و ادامه‌اش را به حمام بعدی موکول می‌کرد. با این ترفند ما را عاشق حمام کرده بود!
وقتی هم که عصبانی می‌شدند و برخی اوقات تلنگر کوچکی به ما می‌زدند، سریع ناراحت می شدند و مقداری پول می‌دادند تا بستنی بخریم و از دلمان در بیاید.
تربیت فرزندان در خانه شما به عهده پدر بود یا مادر؟
مادرمان که یک زن سنتی بود و پدر هم که بیشتر در زندان بودند. ولی به هرحال سعی می‌کردند مراقب کارها و درس‌های ما باشند.مثلاً در زندان هم که بودند از آقای فخرالدینی حجازی که معلمم در دارالفنون بود، جویای وضعیت درسم بودند و تذکراتی می‌دادند. این رابطه‌ها را از اسناد ساواک که منتشر شد، متوجه شدیم.
اما کارهای خانه و حتی خرید هم به عهده مادرم بود. هفته‌ای یک بار به میدان‌های تره‌بار می‌رفتیم و برای خانه خرید می‌کردیم. در حقیقت مادرم به نبود پدرم عادت کرده بود. چون برای اولین‌بار 3 سال بعد از ازدواج و در حالی که مادرم 16 ساله بود، مرحوم پدر را دستگیر کردند و هر موقع هم که ایشان در خانه بود، مادرم منتظر بود که هر لحظه مأموران بریزند و پدر را ببرند.
بعد از رحلت مرحوم طالقانی والده در چه وضعی زندگی می‌کردند؟
قبل از انقلاب مرحوم پدرم در مدرسه سپهسالار تدریس می‌کرد و وقتی که هم زندان بودند، نماینده مدرسه می‌آمد و حقوق آقا را می‌داد که آن موقع ماهی 400 تومان بود. ولی بعد از انقلاب آقا هیچ حقوقی نگرفتند. بعد از فوتشان هم هیچ حقوق اجتماعی و بیمه‌ای به مادرم پرداخت نشد و حتی یکی نیامد حال ایشان را بپرسد. وقتی مجبور شدیم منزل پیچ شمیران را بفروشیم، خانه کوچکی برای والده خریدیم و مقداری پول هم در بانک بود که از عواید آن هم امرار معاش می‌کردند.
به تازگی معلوم شده که ما از خانواده ایثاگران هستیم چون مرحوم پدر زندانی سیاسی قبل از انقلاب بود و.... ولی هیچ کدام از ما و حتی مادرم از خدمات بحق این عنوان‌ها استفاده نکردیم. من همین الان هم از هیچ بیمه‌ای برخوردار نیستم. مرحوم والده هم متأسفانه در همین وضعیت زندگی کرد. یکبار هم وقتی بستری شدند با توصیه آقایان رحیمیان و دهقان به بیمارستان خاتم‌الانبیا(ص) منتقل شدند.
مثلاً به خود من از پدرم دوعبای زمستان و تابستانی ارث رسید. حساب‌های شخصی ایشان هم چون با وجوهات شرعی وکمک‌های مردمی مخلوط بود، همه‌اش را به حساب امام (ره) واریز کردیم و ریالی از آن به ما نرسید. خانه هم که برای مادر گذاشتیم. املاک طالقان هم که وقفی است و ارزشی ندارد.
حالا که در آستانه سالروز رحلت آیت الله طالقانی هستیم، قدری هم در مورد مکان خاص مزار ایشان برایمان بگویید و اینکه چرا آنجا برای خاکسپاری انتخاب شد.
آخرین نماز جمعه‌ای که آقا خواندند، 17 شهریور بود که در بهشت زهرا و در قطعه شهدا برگزار شد. ساختمان غسالخانه را هم آن روزها ساخته بودند که قبل از نماز می‌روند و آنجا را افتتاح می‌کنند و حتی به غسال‌ها می‌گویند که احتمالاً همین روزها من را به اینجا می‌آورند من را خوب بشویید!
در همان روز وصیت می‌کنند که من را بین شهدا دفن کنید. بعد از فوتشان در 19 شهریور، صحبت‌های زیادی برای مکان دفنشان شد ولی من تأکید داشتم که چون وصیت کرده‌اند باید در همین محل بین قطعه‌های شهدا دفن شوند. به همین خاطر ایشان را وسط چهارراه به خاک سپردند، شهردار وقت تهران هم بعد از مدتی تصمیم گرفتند که گنبد و بارگاهی بسازند ولی چون می‌دانستیم مرحوم پدر به این کارها اعتقادی نداشت، با این کار مخالفت کردیم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار