
جلال آلاحمد به صورت پراکنده درباره کتابهایش و سبک نگارش آنها اظهار نظرهایی کرده و گفته است که از لوئی فردینان سلین و آلبر کامو بیشترین تأثیر را گرفته است.
جلال آلاحمد را به زبان سرخش میشناسند. کسی که با نوشتههایش حساب بسیاری از نویسندههای هم عصرش را (به تعبیر خودش) رسیده و بسیاری دیگر را از دم تیغ نقدش گذرانده؛ اما همین آدم مقابل بزرگان ادبیات کرنش میکند.
با این وصف چه بهتر که به جای پناه بردن به تأویل تفسیر و اظهارنظر درباره نوشتههای آل احمد جستوجویی میان صحبتهای خودش کنیم و از قول خود او به نتیجهای درباره کتابهایش برسیم.
این متن از زبان جلال است درباره جلال و برای جلال.
«من» یک آدمی هستم که وقتی شروع به نوشتن کردم، حتی هدایت را نمیشناختم یعنی حتی هدایت را هم نخوانده بودم، ولی حالا نمیتوانم بگویم در عالم ادبیات فرانسه حداقل چیز دندانگیری نوشته شود و من ندانم چه برسد به زبان فارسی.
اگر پز دادن است پز دادن تلقی بفرمایید! اگر هم واقعبینی است که هیچ. معتقد نیستم به اینکه آدمیزادی در نشست اول تخم دوزردهاش را بکند مثلا درباره «اورازان»، «تاتنشینهای بلوک زهرا» و «خارک» نقشه کلی برای چنین کاری نداشتم. جستوجویی کردم چیزهایی دیدم بعد هم نوشتم. ممکن است دنبال شود یا نشود چون اصولا به گوشههای این ولایت خیلی زیاد میروم ناچار قلمم را میزنم و هر بار به یک صورتی در میآید.
یک بار به صورت اباطیلی به نام «دارالعباد یزد» بارهای دیگر به صورت جدیتر و طولانیتر اما باز هم هست. مثلا «اورازان»تا حدودی خام است ولی «خارک» را دقیق حساب کردم. در خارک به یک جنگ رفتهام اما در اورازان راستش را بخواهید یک نوع بازگشت به کودکی است. در خارک که بودم یک چیز را خیلی دقیق دیدم. بولدوزر گذاشته بودند و همه چیز را میروفتند و من از وسط اینها میخواستم چیزی را نجات دهم.
اگر به نثر نوشتهها توجه کنید نثر خارک یک نثر خاص نیست، خارک برای من یک کار خیلی جدی نیست سرسری هم نیست؛ زیاد بهش دلبسته نیستم؛ نثرش هم زیاد حساب کرده، کارکرده و دقیق نیست. همین جور نوشتمش. راحت. اما پای نثر «مدیر مدرسه» خیلی کار کردم. مهمترین مشخصهاش این است؛ آماده و حاضر.
* من از سلین و کامو تأثیر گرفتم
من در «مدیر مدرسه» از کتاب «سفری به انتهای شب» لوئی فردینان سلین تأثیر گرفتم. به دلیل احساس تنهایی مشترک. در خانوادهام تنها ماندم. از سال 22-21 بعد با آقای دکتر وثوقی در اجتماع تنها ماندیم. بعد هم تنهاییهای دیگر.
تنهایی همین طور ادامه دارد و اگر بتوانم یک بیننده دقیق باشم فکر میکنم بهترین شانس را آوردهام چون دستم توی هیچ علاقهای آلوده نیست.
ما میخواهیم با هر آدمی در درون خودش در تنهایی خودش طرف بشویم یک شباهتهایی هم بین «مدیر مدرسه» من و «بیگانه» آلبر کامو هست.
بیگانه کامو بی اعتناست و بهتزده در حالی که مدیر مدرسه من سخت با اعتناست و کلافه. آقای بیگانه در دنیای اروپای بعد از جنگ با اگزیستانسیالیسم و بی اعتناییاش تنها میماند، چون حضرت کامو ماشین زیر پایش است اما مدیر مدرسه من کلافه است چون زیر ماشین له میشود اما نمیتوانم بگویم این احساس بیگانگی، مثل یک فوت و فن آگاهانه وارد شده، یعنی معتقدم اگر فوت و فن آگاهانه باشد خیلی خراب میشود.
مثلا در «از رنجی که میبریم» آنجا من گرفتاری خاصی دارم یعنی میخواهم از ادبیات سوسیالیست، رئالیست بسازم. خب دیگر خیلی بد شده است.
مسئله دیگر این است که عدهای به «دید و بازدید» گفتهاند گزارش تا داستان. من در این جور گزارشها مثل اینکه مقداری زبردستیهایی دارم یا تجربههایی. اینها گزارش آدمی است که نمیتواند عمیق باشد. یا مثلا «آفتاب لب بام» و «زیارت» بیشتر گزارش است. در گزارش به علت آن بی اعتنایی که طرف نشان میدهد همیشه خودش را کنار میگذارد یا نخستین علامت بیاعتقادی را از خود نشان میدهد. گزارشدهنده نمیخواهد در قضیه جان بگذارد اما میگذارد. از جان نمیخواهد حرف بزند، اما میزند. این یک نوع بازی دو سه طرفه است.
* من به ازای زبانم زندهام
درباره متن نوشتههایم گفتهاند که «شرقزدگی» است یا «آخوندزدگی» اما من حرف تمام آدمهایی را پرت میدانم که میخواهند زبان را از تأیید لغتهای بیگانه پاک کنند.
در زمانهای که کلاج و پیستون را به ضرب دگنک ماشین در عرض 2 سال تو مغز هر عملهای فرو میکنند، چرا من لغتی را رد کنم که با 1300 سال مذهب و سنت و فرهنگ آمده؟ من کلمه «عشق» را چه جور رها کنم؟ تمام این آدمها که مته به خشخاش لغتهای خودی و بیگانه گذاشتند تمام اینها اول یک نویسنده بودند اما درماندند یا چاهشان ته کشید دلو انداختند، سنگ آمد. این است که نشستند به زینت کردن چاه. این یکی از عاقبتهای زشت نویسنده بودن در این مملکت است.
من لغت را به عنوان یک مایه کار آماده در دست دارم. کتاب لغت برای من نیست. با همین تماس که با مردم دارم لغتم را گیر میآورم. نه تنها لغتم را که آدمهایم را هم گیر میآورم. با موضوع زنده سر و کار دارم. زبان زنده است. من به ازای زبانم زندهام. من گلستان سعدی را شاید بیش از 500 بار درس دادم. خواجه عبدالله انصاری را هم شاید بیش از 200 بار. این دو تا من را به این فکر انداخت که این نثر حجازی را نمیشود زنده کرد؟ یک کوششهایی کردم این کوششها توی «اورازان» شروع شد.
این خیلی دقیق است. عالم و عامد. بعد در مقالههای امثال «دارالعباد یزد» دنبال شد تا کتاب این حضرت فرانسوی «لوئی فردینان» دست ما آمد و خیلی روی ما اثر کرد. دیدم تجربهای است که دیگری کرده و چه خوب درآورده است. تمام زاویهها را ریخته دور. رابطهها را ریخته دور. فعل لازم نداریم. خیلی وقتها هست که مطلب فعل را با زمانش میگوید و الی آخر.