
کاسه صبر همدانیها لبریز شده بود. منصوریان فرصت زیادی نداشت و باید خودش را ثابت میکرد و نشان میداد که اولیایی و پورحیدری در اعتماد به او اشتباه نکردهاند. داش علی منصور استقلالیها روزهای سختی را پشت سر میگذاشت و هر روز شایعات از رفتنش از همدان در صورت نتیجه نگرفتن در دو سه هفته پیش رو حکایت میکرد و منصوریان نمیخواست اولین تجربهاش،اولین شکستش باشد.
سرانجام موعود بازی پاس و استقلال اهواز فرا رسید. منصوریان میدانست که طاقت همدانیها دیگر طاق شده و آنها حداقل در شهرشان برد میخواهند. در دلش آرزو میکرد که روز، روز پاس باشد. انگیزه شاگردانش در تمرینات قبل از بازی به او قوت قلب میداد که تیم او برای پیروزی چیزی کم ندارد، فقط خدا خدا میکرد که کمتجربگی شاگردانش که در بازی با مس یقه آنها را گرفته بود این بار به سراغ تیمش نیاید هر چند در روزهای گذشته شاگردانش را توجیه کرده بود ولی باز هم نگران بود. بازی شروع شد. 24 دقیقه نگذشته بود که همان بلایی که از آن میترسید به سرش آمد،دروازهبان جوان تیمش یک گل را به اهوازیها هدیه داد تا کابوس کرمان برای مربی جوان پاس در حال تکرار شدن باشد.
سکوها هم آرام و قرار نداشتند و سکوتشان نشان از نارضایتیشان داشت. منصوریان که میدانست تا پایان بازی دقایق زیادی باقی مانده و باید به شاگردانش روحیه بدهد از تیمش خواست سرتا پا حمله شوند ولی صبر تماشاگران لبریز شد و شروع به فحاشی به اولیایی و پور حیدری کردند.
مربی جوان پاس که از این شعارها جا خورده بود مصممتر از گذشته با فریاد بر سر شاگردانش آنها را رو به جلو فراخواند تا هم خودش را ثابت کند و هم با زبان بیزبانی بگوید اولیایی و پورحیدری در مورد او اشتباه نکردهاند. دقایق پایانی بازی پاسیها در عرض 6 دقیقه دو گل زدند و اولین 3 امتیاز را به مربی جوانشان هدیه دادند. هر چند منصوریان پس از بازی از دلخوریاش از تماشاگران میگوید و اینکه آنها با شعارهایشان قلبش را شکستهاند، اگرچه تیم او اولین بردش را کسب کرده و این پاداش تیمش نبوده.