در راه نوجوانى را دیدم که سینه خیز به طرف خاکریز خودمان مى رفت. خواستم بلندش کنم، گفت:
- نه ! برو. من مى توانم برگردم. تو برو یکى دیگر را نجات بده.
باز حرکت کردم. زیاد طول نکشید که احساس کردم کنار همان بوته قرار گرفتم. بدون آنکه او را شناسایى کنم و بدون اینکه به سنگینى بدنش بیندیشم، با تمام نیرو بلندش کردم و به طرف خاکریز دویدم. نزدیکى هاى خاکریز که رسیدم گرد و غبار از بین رفته بود و هوا داشت صاف مى شد. ناگهان خمپاره اى در نزدیکى من به زمین خورد و موج آن مرا به چند متر دورتر پرتاب کرد. فکر مى کنم براى چند لحظه بیهوش شدم. وقتى چشم باز کردم، خودم را میان یک گودال دیدم و از پیکرى که روى شانه داشتم خبرى نبود. حدس زدم کوله بار من باید در همان نزدیکى ها افتاده باشد، ولى حرکت کردن برایم مقدور نبود. باید منتظر مى ماندم تا فرصتى پیدا شود، یا هوا تاریک شود، یا دوباره گرد و غبارى از زمین بر خیزد. هوا کم کم داشت رو به تاریکى مى رفت و لحظات بسیار سنگین مى شد. کمى طول کشید که دشمن پاتک دیگرى را شروع کرد. آهسته سرم را از گودال برداشتم. در همین لحظه چند خمپاره در اطراف من به زمین خورد و دود و گرد وخاک اطراف مرا فرا گرفت. از جا برخاستم، تعادل خود را تا اندازه اى از دست داده بودم، با همان احوال نزار شروع کردم به جست وجوى کوله بارى که از شانه ام افتاده بود و به این طرف، آن طرف به هر سو مى نگریستم تا دیدم همان پسر جوان زخمى که قبلاً دیده بودمش هنوز با سینه خون آلود خود را به زمین مى کشد. با عجله دویدم، او را بغل کردم و به طرف خاکریز خودى رفتم، با زحمتى زیاد تمام نیروى خود را به کمک گرفته و با استعانت از پروردگار آن جوان مجروح را به پشت خاکریز رساندم. او را با عجله به زمین گذاشتم و بار دیگر با یک جست خودم را به آن طرف خاکریز پرت کردم. با تلاش بسیار کوله بار اصلى ام را یافتم. دیگر هوا تاریک شده بود. منور دشمن همه جا را روشن مى کرد. کوله بار، بى حرکت و سر و رویش پر از خون بود. نمى توانستم شناسایى اش کنم. کشان کشان و با تلاش بسیار، خودم را به آن سوى خاکریز رساندم و از حال رفتم. بى هوش نبودم ولى سراپایم را یک بى حسى رخوت انگیز فرا گرفته بود. فراموش کرده بودم کجا هستم. همه چیز از یادم رفته بود. وقتى بچه ها متوجه این موضوع شدند همه ما را در آمبولانس گذاشتند و به پشت جبهه فرستادند. بخشى از راه را در حالت نیمه بیهوشى سپرى کردم. من بودم و آن نوجوان زخمى. شاید اثر موج انفجار مرا دچار آن حالت کرده بود. در راه کم کم موضوع به یادم آمد و شروع کردم از بچه ها سؤال کردن. به سختى برخاستم و پرسیدم آن جنازه اى را که از منطقه آوردم کجا بردند؟ او احمد بود؟ یکى از بچه ها که کنار من بود گفت: بخواب. تو زخمى هستى. پایت ترکش خورده است و خونریزى دارد. با اصرار از او خواستم جنازه اى را که در کنار من است نشانم دهد.