کد خبر: 95018
تاریخ انتشار: ۰۷ تير ۱۳۸۸ - ۱۷:۰۷
کبرى آسوپار
اتفاق است دیگر! مى افتد. نیفتد که اتفاق نیست. مشکل آنجاست که با افتادن برخى اتفاق ها، تو هم بر زمین مى افتى! اصلش کار دلت است که زیر رگبار برخى اتفاق ها، آنقدر مى لرزد که تو را هم از پا مى اندازد. کمرت مى شکند زیر سنگینى یک اتفاق تلخ. کمر که بشکند، ایستادن محال مى شود، مگر آنکه دلت را قرص مهربانى هاى کسى کرده باشى؛ کسى مثل خدا! مثل که نه، خود خود خدا!
* * *
آن روز هم اتفاق بود دیگر! افتاده بود. خبرش مثل توفان در شهر پیچید و هواى همه دل هاى انقلابى را بارانى کرد. شهر که نه! تمام سرزمین دوست داشتنى من بهم ریخت. تو مى شود بنشینى و بگویى که هفتاد و دو نفر نبودند، که هفتاد و سه نفر بودند. من، اما، غصه ام اصلاً این نیست؛ من قرار است از نبودن کسى بنویسم که خودش یک ملت بود براى ملت ما! کسى که رفتنش گرچه اتفاق تلخى بود، اما اتفاقى نبود! یک نگاه ساده هم تو را از آن ۱۴ اسفند بنى صدرآلود! که دانشگاه تهران پر شده بود ازشعارهاى غفلت زده «مرگ بر بهشتى» ! مى رساند به ۷تیر خون آلود پر از مظلومیت هاى تفسیر ناشدنى!
و راستش، میان این دو که فاصله اى نیست؛ از همان روزهاى آغازین سخنرانى هایش در باب حکومت اسلامى و رفتنش به مرکز اسلامى هامبورگ و جلسات سیاسى تفسیر قرآنش و هزار جور بال و پر زدن دیگرش براى ستاندن حق مظلوم از ظالم، باید بهشتى را رفتنى مى دیدى؛ چنین رفتنى را مى گویم که ...
* * *
من خاطره اى ندارم از آن روزهاى بودنش و از آن روزهاى رفتنش! من هرچه دیده ام، روزهاى نبودن «او» بوده است. چه حیف! من و هم نسلى هایم، هواى بى حضور«او» را تنفس کردیم و قد کشیدیم. و دلمان پر شد از حسرت هاى بى جواب بى «او» بودن.
من، هر چه دیده ام روزهاى نبودن اوست. براى همین است که پى چشیدن دقایقى از سال هاى بودنش، آمده ام اینجا، درست روبروى سبزى سنگ مزارش، نشسته ام تا کسى را بیابم که برایم از آن «مرد بزرگ» بگوید.
عصر پنج شنبه است و هواى «هفتاد ودوتن»ى این سوى بهشت زهرا(سلام الله علیها)، پر شده از عطر ارادت هاى اول انقلابى. همه اش هم کار نسل اولى ها نیست؛ جوانان سرزمین من، سال هاست ثابت کرده اند، پاى داشته ها و نداشته هاى این انقلاب ایستاده اند. شاید براى همین است که اولین سوژه ام، مى شود جوانى هم سال انقلاب، که بعدتر مى فهمم طلبه حوزه علمیه است و از ارادتمندان «سید محمد بهشتى» :
«شهید بهشتى انسانى بود با تفکرى والا که مطابق روز حرف مى زد. اما متاسفانه در شناسایى ایشان به نسل جدید، صد درصد اجحاف و سهل انگارى روى داده است. هروقت مى خواهیم در مورد ایشان حرف بزنیم، فقط از سمت سیاسى شان صحبت مى کنیم. درحالى که ایشان فقط سیاسى حرف نمى زد. اجتماعى و معنوى و علمى هم حرف مى زد. نسل جدید ما فقط مى داند که بهشتى خوب بود، اما نمى تواند این خوبى را تشریح کند.»
جوان، بهشتى را خوب مى شناسد و کتاب هایش را، خوب خوانده است، هرچند زمان او را درک نکرده است.
حالا که سرشار شده ام از رویش هاى این انقلاب، مى روم سراغ کسى از نسل اولى ها که سلام نمازش هنوز خیلى از ما دور نشده و براى پاسخ به سؤالات من اندکى فرصت مى خواهد تا ذکر بعد از نمازش را بگوید و من منتظرش مى مانم تا مهمان حرف هایش شوم:
«اینجا که مى آیم، معمولاً حال خوبى دارم. یعنى یک حال آسمانى. غصه مى خورم که جامعه چه کسانى را از دست داده و به حال خودم و خودمان گریه مى کنم. اینجا بوى بهشت مى دهد.»
من، خواهان خاطره اى مى شوم از آن روزها و پیرمرد، برایم از روزهاى سخت آغاز مى گوید:
«زمان بنى صدر ملعون بدبخت، خیلى بى پروایى ها و تبلیغات غلط در مورد ایشان اتفاق افتاد. بعد هم بنى صدر مى آمد مقابل خبرنگارها و با چهره اى حق به جانب مى گفت ما همه چیز را به ملت مى گوییم. یادم مى آید چند روز بعد، شهید بهشتى آمد پشت تلویزیون و در پایان صحبت هایش، لبخندى زد بسیار متین و آرام، (پیرمرد بغضش مى شکند و بعد از چند ثانیه اى که باران، مانع کلامش مى شود، ادامه مى دهد) لبخندى زد بسیار آرام و متین وگفت به این آقا هم بگویید که این رسم برادرى نبود! (و باز باران چشمان پیرمرد، مهمان زلال دقایقمان مى شود).
فردا که رفتم سرکار، برخى همکارانم که مخالف شهید بهشتى بودند، بخاطر رفتار خوب ایشان، در مقابل کسى که آن همه شایعات و تهمت ها را به وجود آورده بود، نظرشان نسبت به ایشان برگشته بود.»
از پیرمرد تشکر مى کنم و خداحافظى. دلم براى «شهید بهشتى» تنگ مى شود؛ براى کسى که ندیدمش!
مى روم پاى حرف هاى مادرى مسافر مى نشینم که براى زیارت پیر جماران و فرزندان سفر کرده اش، راه زیادى را آمده:
«حس قشنگى دارم وقتى مى آیم اینجا. چون به زیارت کسى مى آیم که براى اسلام و انقلاب کار مى کرد و براى همین، خار چشم دشمنان بود. براى همین وقتى که رفت، مى گفتند سیه بپوشید که سپیدى ها رو کشتند.
ما اول انقلاب فضایى را تجربه کردیم که هرکس براى خدا کار مى کرد. الان مى آیم اینجا، سر مى زنم که آن حس
براى خدا کار کردن، با گذشت زمان در وجودم کمرنگ نشود.»
* * *
مى روم پاى حرف هاى چند نفر دیگر هم مى نشینم. راستش، تعارف که نداریم. دلم مى گیرد از اینکه، این همه، شناختم از «او» نزدیک به هیچ است! شهید خرازى مى گفت: «مطبوعات ما، جنگ را درشت مى نویسند، درست نمى نویسند!» و حال باید گفت، بازماندگان نسل انقلاب، شهدا را درشت نوشتند، همین! البته کنار این سهل انگارى هاى همیشگى، کم کارى هاى من و هم نسلى هایم هم در غریب ماندن همچون «او»هایى، سهم کمى ندارد. از گفته هاى همه بزرگوارانى که پاى کلامشان نشستم، دو جمله را حفظ کردم تا اینجا بنویسم: «مظلوم زیست و مظلوم رفت.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار