کد خبر: 914415
تاریخ انتشار: ۰۵ تير ۱۳۹۷ - ۰۹:۱۰
وضعیت بد معیشتی، اقتصادی و بی‌ثباتی بازار باعث التهاب میان فروشندگان و بازاری‌ها شده و این موضوع معطوف به روز گذشته هم نیست. اما تعطیلی بازار و مغازه‌ها بدون برنامه‌ریزی و با تهدید عده‌ای بود که بازاری نبودند.
جوان آنلاین: وضعیت بد معیشتی، اقتصادی و بی‌ثباتی بازار باعث التهاب میان   فروشندگان و بازاری‌ها شده و این موضوع معطوف به روز گذشته هم نیست. اما تعطیلی بازار و مغازه‌ها بدون برنامه‌ریزی و با تهدید عده‌ای بود که بازاری نبودند. برای همین در بازه‌ای از زمان این به‌اصطلاح اعتراض به اغتشاش و حمله به ماموران منتهی شد.


گفتند بازار شلوغ شده است و شهر به هم ریخته، مثل دیروز که علاءالدین و چارسو شلوغ شده بود و گفتند شهر به هم ریخته است. همین کانال‌های مجازی که همیشه می‌گویند و معلوم نیست کجای کدام کشور غربی و عربی نشسته‌اند و آشفته می‌نویسند.

مثل دیروز که از دفتر راه افتادم و چند قدمی برداشتم و در چارسو حاضر شدم و شعارها و حرف‌های معترضان را شنیدم، امروز هم از دفتر راه افتادم و حافظ تا بهارستان را هم تماشا کردم و هم حرف‌ها و اعتراض‌ها را شنیدم.

دیروز، امروز و شاید فردا بعضی شعارها بر آمده از درد مردم بود و بعضی دیگر بر آمده از یک بغض تزریق شده،  اما تفکیک دردمند از دشمن، در شعارها و رفتارهای معترضان کار سختی نبود.

پل حافظ را که رد کردم، جلوتر از چارسو، خیابان حالت عادی نداشت، نه اینکه صدای توپ و خمپاره باشد یا نشانی از تیر و تیراندازی، اما خب کرکره‌ها پایین بود و جز تعدادی از دکه‌ها و مغازه‌های خوار و بارفروشی، بقیه مغازه‌ها را تعطیل کرده بودند. ماموران نیروی انتظامی هم قدم می‌زدند و طبق روال همیشگی درصدد برقراری نظم بودند.

یک جوان بیست و چند ساله لباس تیم ملی را می‌فروخت، با شیپور، کلاه و پرچم سه‌رنگ؛ جمهوری در خلوت‌ترین حالت ممکن، اما خب وقتی پرسیدم چرا او هم بساطش را جمع نمی‌کند، خیلی آرام گفت باید اینها را بفروشد، مشکلی هم نیست. امشب اگر اینها را نفروشد معلوم نیست چندسال دیگر تیم ملی چنین وضعی داشته باشد، اسپانسر همین اسپانسر باشد و یوزپلنگ همین اندازه روی پیراهن. پس آنقدر اینجا می‌ماند تا همه‌اش را بفروشد. ضمن اینکه چارسو هم فوتبال را پخش می‌کند و نزدیک زمان پخش، مشتری‌ها بیشتر هم می‌شوند.

 کرکره‌ها را زوری پایین کشیدند

جلوتر رفتم و بیشتر به بازار و بعد هم بهارستان نزدیک شدم. راستش خودم نیز کمی می‌ترسیدم؛ هم تعداد ماموران زیاد بود و هم وضعیت غیرعادی نشان می‌داد. بیشتر به مغازه‌های بسته توجه کردم؛ همه بسته بودند اما نه بسته‌ای که رفته باشند، اکثریت مغازه‌ها از داخل بسته شده بودند و کرکره‌ها را پایین داده بودند، یعنی اگر دقت می‌کردی فروشنده و شاگرد و حتی مشتری داخل مغازه بودند. برای ورود به بیش از 10 مغازه تلاش کردم تا اینکه یک لباس فروش اجازه داد وارد شوم. وارد شدم و از ماجرا پرسیدم که دقیقا چه اتفاقی افتاده؟ ابتدا از گفته‌های مجازی شروع کرد و سپس به راسته مغازه‌های خودشان رسید. آقارضا می‌گفت: «صبح اول دیدیم که بچه‌ها و همکارها چندتا عکس فرستادن از بازار که اونجا شلوغ شده. تعجب کردیم، البته نه خیلی چون دیروز هم سمت حافظ و علاءالدین شلوغ بود. زنگ زدیم به رفقای بازار گفتیم ماجرا چیه؟ اون‌ها هم گفتن که یک عده شروع کردن به اعتراض به وضعیت قیمت دلار و جنس و... . تعدادشون زیاد نبود اما خب یک رویه‌ای پیش گرفتن که هم به تعدادشون اضافه کرد و هم باعث شد بازار کلا تعطیل بشه.»

پرسیدم یعنی چه کار کردند؟ گفت: «دوستامون می‌گفتن هر مغازه‌ای که درش باز بود روبه‌روش می‌ایستادن و فریاد می‌زدن بی‌غیرت، بی‌غیرت و ما هم از ترس مغازه‌ها رو می‌بستیم. البته حق هم داشتن. می‌گفتن مشتری که نداریم و جمعیت هم زیاد بود و تو شلوغی‌ها فقط به وسایلی که بیرون مغازه بود، خسارت وارد می‌شد و بعضی‌ها هم با هجوم میومدن تو مغازه و فقط خسارت رو دست آدم می‌ذاشتن.»

از خودشان پرسیدم و وضعیت خیابان جمهوری، ادامه داد: «اینجا هم وقتی وضعیت بازار و حرکت یک عده از بازار رو دیدیم خودمون مغازه رو بستیم. ماجرای اینجا هم شبیه بازار شده. ما از وضعیت راضی نیستیم، اعتراض هم داریم، ولی خب برنامه‌ای برای تجمع و اعتصاب نداشتیم. مجبور شدیم برای سلامت اجناس و مغازمون درها رو ببندیم و بشینیم داخل مغازه. خیلی از اینهایی هم که اصرار می‌کردن مغازه‌ها رو ببندید نمی‌شناختیم یا حداقل من نمی‌شناختم.»

 نگران بازار

صحبت‌هایم با آقارضا تمام شد و وقتی از مغازه خارج شدم به سمت بهارستان حرکتم را ادامه دادم. جلوتر از پاساژ حافظ و خیابان برلن چند نفر ایستاده بودند شیرپسته‌هایی را که از بهارترافیک گرفته بودند می‌خوردند. جلوی یک عکاسی ایستاده بودند. چند باری ماموران نیروی انتظامی به آنها گفته بودند که تجمع نکنند، اما خب تا مامور می‌دیدند به داخل دالان جلوی مغازه می‌رفتند و انگار قایم می‌شدند. ایستادم به صحبت با آنها، یکی‌شان می‌گفت: «هیچی ثبات نداره آقا، خون مردم به جوش اومده؛ نه ما می‌تونیم چیزی به مردم بفروشیم، نه مردم می‌تونن چیزی بخرن. خیلی اوضاع بدی شده، تحریم رو می‌دونیم وضعیت بد رو هم می‌دونیم، اما بعد 30 سال کار کردن تو بازار این رو هم می‌دونیم که اینها اثرات تحریم و این چیزها نیست و مدیرهامون ضعف دارن. حرصمونم سر همینه. ما که برای اعتراض نرفتیم و مثل بقیه رفقا مغازه‌ها رو بستیم و نشستیم تو مغازه تا تموم شه و کرکره‌ها رو بکشیم بالا. ولی خب اوضاع خیلی بده، امیدمون زنده بود به بهتر شدن اوضاع، اما چیزایی که می‌بینیم به‌خصوص تو این تلگرام روان‌مون رو به‌هم می‌ریزه؛ رئیس‌جمهور میره توچال هواخوری، ما اینجا تو این گرما برای چندرغاز ترس و دلهره داریم که نکنه امروز بفروشیم فردا نتونیم خودمون جنس بخریم.»

نشد که بیشتر حرف بزنیم، من هم برای اینکه شک نکنند می‌خواستم وارد مغازه بشوم، اما صاحب مغازه اجازه نداد و مجبور شدم بدون خداحافظی راهم را ادامه بدهم.

 انتظار از بهارستان

به یکی از دوست‌داشتنی‌ترین راسته‌های تهران رسیدم؛ جلوتر از سپهسالار، راسته ظهیرالاسلام و کارت عروسی‌فروشی‌هایش، همیشه که از اینجا می‌گذشتم دیدن زوج‌های جوان و پدر و مادرهایشان جذابیت زیادی داشت و انرژی خوبی می‌داد، به قول معروف اینجا بوی زندگی می‌دهد، اما الان بسته بود و به لطف کرکره‌های توری داخل مغازه‌ها باز هم مشخص بود و باز هم فروشندگانی که داخل مغازه کمی ترسان نشسته بودند. به اصرار وارد یکی از مغازه‌ها شدم که از قضا یک زوج جوان هم داخل آن بودند، کارت‌شان را انتخاب کرده بودند و به خاطر ترس عروس‌خانم داخل مغازه مانده بودند، آقای داماد اصرار می‌کرد که نترسد و می‌گفت خبری نیست، اما عروس‌خانم انگار نگران همسرش باشد، می‌گفت حالا اینجا باشیم و کارت‌ها را نگاه کنیم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و برویم.

با صاحب مغازه حرف زدم و از ماجرا پرسیدم، گفت: «صبح فهمیدیم بازار شلوغ شده، سریع به برادرم که داخل بازار مغازه داره زنگ زدم، گفت آره شلوغ شده و یکی‌یکی دارن مغازه‌دارها رو مجبور می‌کنن مغازه‌هاشون رو ببندن و منم دارم می‌بندم برم خونه. پرسیدم چرا؟ گفت یک عده که اصلا بازاری هم نبودن و ماهم نمی‌شناختیمشون اومدن و یک جوی رو راه انداختن و یک عده از بازاری‌ها هم همراه شدن، اما خب بقیه رفقا و قدیمی‌های بازار و کسبه تعطیل کردن رفتن خونه چون مشتری نداشتن و گفتن یک وقت به حجره‌هاشون خسارت نرسه.»

لابه‌لای حرف‌ها خنده‌های آن عروس و داماد هم موضوع جذابی بود؛ پسر جوان به همسرش می‌گفت (البته به شوخی): «توی بد مخمصه‌ای افتادما، الان بریم بیرون یک چیزی بشه میگن برای یک کارت عروسی خودشون رو به این روز انداختن، بخوایم جدا هم بشیم نمیتونم سکه برات بخرم مهریه‌ات رو بدم، اسیری شدیما!» (هر دو  می‌خندیدن)

فروشنده می‌گفت: «خیلی زود وضعیت عادی شده، اگه کسبه و بازاری‌ها جدی معترض می‌شدن به این زودی‌ها جمع نمی‌شد، اما خب این تعطیلی و تنش بازار هم اصلا به نفع بازاری‌ها نیست، بعیده کار رفقای ما باشه. همین امروز به‌خاطر این فضا مغازه‌ها رو تعطیل کردیم و تا چند روز دیگه هم مردم از ترس نمیان بازار و خلاصه اینکه وضعمون بدتر هم میشه و از نون خوردن افتادیم.»

چهارراه سعدی را رد کردم، نزدیکی‌های بهارستان وارد یک خوار و بارفروشی شدم و یک آب معدنی خریدم. پرسیدم شما چرا تعطیل نکردید، گفت: «بقیه مگه تعطیل کردن؟ یک عده قلچماق و قلدر تعطیل‌شون کردن، ما هم کوتاه نیومدیم و باز نگه داشتیم، من تعطیل کنم شما پنج میلیون سر ماه اجاره مغازم رو می‌دید یا اون قلچماق‌ها؟»

آب معدنی را خریدم و بالاخره جلوی مجلس رسیدم. مترو باز بود، مردم رفت و آمد می‌کردند، ولی خب زمزمه‌های زیرلب‌شان شنیده می‌شد. ایراد داشتند آن هم به مجلس و نمایندگان‌شان، فضای تجمعی وجود نداشت، اما خب حضور نیروها و اخبار مجازی و تصاویری که دست به دست شده بود همه را در جریان قرار داده بود. نق می‌زدند و از وضعیت معیشتی ناراضی بودند، ساختمان مجلس را می‌دیدند برای نمایندگان‌شان اظهار تاسف می‌کردند، می‌گفتند که از آنها انتظار دارند، یک عده هم به طنز از لیاخوف یاد می‌کردند. به هر حال آن چیزی که دیدم و شنیدم و نوشتم همه آن چند ساعتی بود که از حافظ تا بازار و بهارستان قدم زدم و با بازاری‌هایی که گفتند اعتصاب کرده‌اند گفت‌وگو داشتم. متفق‌القول می‌گفتند که اعتراض دارند و ناراضی‌اند، اما اغتشاش نمی‌کنند و اینهایی هم که به کانکس پلیس حمله کرده‌اند و موتور آتش زده‌اند بازاری نبوده‌اند، بازاری‌ها تهدید  و مجبور شده‌اند مغازه‌ها را ببندند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار