
همان زمان كه سوداي ساخت فيلمي مبتني بر حادثه پلاسكو از سوي مصطفي كيايي اعلام شد، ميشد درباره نتيجه كار ترديد كرد و ميشد حدس زد وسوسه ساخت فيلمي درباره حادثه پلاسكو بيش از همه ريشه در هيجانات و بازتابهاي خبري اين ماجرا دارد و فيلمساز جوان ما احساس كرده ميتواند به راحتي همه آن هيجانات را به فيلمش تزريق كند و اثري موفق در گيشه ارائه دهد.
اما واقعيت ماجرا اين است كه اساساً كيايي در پرداخت دراماتيك قصهاي كه آن را به ماجراي پلاسكو الصاق كرده توفيقي حاصل نكرده است. علت هم آن است كه فيلمساز از همان لحظهاي كه جرقه ساخت فيلم حول اين موضوع در ذهنش زده شده گرفتار بازنمايي صحنههاي آتش سوزي شده است. فيلم همين را نشان ميدهد. تلقي فيلمساز اين بوده كه اوج فيلم صحنههايي خواهد بود كه آتش نشانان غيور در راهروهاي ساختمان پلاسكو در حال تلاش براي خاموش كردن آتش هستند و لابد مخاطبان قرار است در تعليق ناشي از فروريختن ساختمان قرار بگيرند ولي كيايي به اين فكر نكرده كه همه مخاطبان از وقوع آن ماجرا خبر دارند و هر قدر هم كه او بخواهد با استفاده از برخي تمهيدات سينمايي مخاطب را شگفت زده كند اين اتفاق در نهايت نميافتد.
مصطفي كيايي خود را درگير ساخت صحنه هايي كرده كه اساساً ساخت آنها خيلي هم لزومي نداشت. او قرار بوده يك فيلم داستاني درباره حادثه پلاسكو بسازد نه يك مستند داستاني يا داكيو درام. پلانها و صحنههاي فيلم چهارراه استانبول بيش از همه به كار يك مستند داستاني ميآید. وقتي شما قرار است شرح يك حادثه واقعي را بدهيد بايد سعي كنيد صحنه هايي را كه لازم است بازنمايي كنيد ولي اساساً داستان كيايي به گونهاي پيش ميرود كه تقريباً سكانس طولاني حضور آتشنشانان در ساختمان پلاسكو اضافي از كار درآمده و تقريباً خسته كننده شده است. كاراكتر رئيس آتشنشانان با بازي مهدي پاكدل دقيقاً وسط قصه كيايي چه كاركردي دارد؟ چرا بايد روي اين كاراكتر اين اندازه مكث شود و مخاطب احساس كند كه قرار است سهم زيادي از بار دراماتيك قصه را به دوش بكشد اما اگر او را حذف كنيم خللي به قصه نيم بندي كه بايد به زور به حادثه پلاسكو الصاق شود وارد نميشود.
همه اينها نشان ميدهد كيايي در فيلمسازياش دقيقاً به همان درد هميشگي سينماي ايران مبتلاست؛ درد فيلمنامه. اي كاش هزينه ميلياردي را كه او صرف سلبريتيها كرده و فروش فيلمش تا امروز نشان ميدهد كه نتيجه نداده صرف فيلمنامه ميكرد؛ فيلمنامهاي كه به شدت از فراز و فرودها و شخصيتپردازيهاي دقيق رنج ميبرد و صرفاً قرار است روي حادثهنماييهاي ذهن فيلمساز پيش برود كه نميرود. اينكه كيايي خيلي علاقه مند بوده تا اداي ديني به شهداي آتشنشان انجام بدهد خوب است اما اين اداي دين به هيچ عنوان در چهار راه استانبول به بار ننشسته است. كيايي تقريباً نيمي از زمان فيلمش را به رفت و آمدهاي بيمورد آتشنشانان اختصاص داده، در صورتي كه مخاطب اصل اين صحنهها را يك سال پيشتر بارها از شبكههاي خبري مشاهده كرده است. اينكه آتشنشانان شهيد حادثه پلاسكو پيش از فروريختن ساختمان به اين سو و آن سو بدوند و از پلهها بالا بروند و فرمانده آنها مدام داد و فرياد كند و مثلاً بگويد فلاني سريعتر بدو... تو برو اونور... بيا پايين و از اين حرفها درام نميسازد. همين ساده انگاري باعث شكست فيلم در اكران عمومي ميشود و جار و جنجالهاي فيلمساز درباره ناعدالتي در اختصاص سالن حداقل اينجا خيلي وجاهت ندارد. اينجا ديگر نه چهره زيباي بهرام رادان گره گيشه را باز ميكند و نه بازي خيره كننده و استادانه سحر دولتشاهي فروش را تضمين ميكند اما اين وسط اتفاق بدي كه ميافتد اين است كه فيلمساز نداند و كسي هم به او نگويد كه فيلم بدي ساخته، دراماتيك كردن يك حادثه كار آساني نيست و بايد براي آن وقت و هزينه بيشتري صرف كرد.