
جواد محرمي
«سه بيلبورد خارج از ابينگ، ميزوري» را يكي از اصليترين شانسهاي دريافت جوايز اصلي اسكار امسال قلمداد ميكنند. فيلمي كه در آن جامعه و ساختار قضايي امريكا به بوته نقد گذاشته شده است.
آخرين فيلم مارتين مك دونا را ميتوان به لحاظ نشان دادن حفرههاي فرهنگي و اجتماعي جامعه امريكايي با فيلم «زيباي امريكايي» مقايسه كرد، اثري كه توانست در سال 1999 اسكار بهترين فيلم را از آن خود كند. به لحاظ قهرمان نااميد از قانون كه براي اجراي عدالت به طور انفرادي وارد عمل ميشود ميتوان اين اثر را با فيلم ايراني لاتاري مقايسه كرد اما بايد تا روز يكشنبه 13 بهمن منتظر ماند تا معلوم شود اين اثر اعضاي اسكار را آزار داده يا نه؟!
فيلم در بستر زيبايي خيرهكننده ايالت ميزوري روايت ميشود. از ابتدا تا انتهاي فيلم با قابهاي چشمنواز مواجهايم. لانگشاتهايي كه فضاي بصري فيلم را تحت تأثير قرار داده است اما تلخيهايي كه گريبانگير زندگي كاراكترهاست و اتفاقات تكان دهندهاي كه براي آنها حادث ميشود كنتراست تأمل برانگيزي ايجاد كرده است. دهكدهاي سرسبز به عنوان بخشي از جامعه امريكايي قرار است داستاني را ميزباني كند كه در آن عدالت اجتماعي و دستگاه قضايي امريكا در ميان روابط انساني و حوادث دراماتيك با چالشي جدي مواجه ميشود. اگرچه بار اصلي نقد اجتماعي بر دوش درام قرار دارد اما مانيفست فيلم يكبار به قدري كه گوش را آزار ندهد از زبان شخصيت اصلي شنيده ميشود. «وقتي نميشه به وكلا و اهالي تبليغات اعتماد كرد، امريكا قراره به كجا برسه؟»
درباره عدالت و قانونسه بيلبورد... درباره قانون، عدالت و نمايندگان آن در جامعه يعني پليس ساخته شده است، زني به نام ميلدرد هيز بعد از تجاوز و مرگ دلخراش دخترش سعي ميكند از راه قانوني پرونده او را دنبال كند اما راه به جايي نميبرد و با كمكاري پليس مواجه ميشود. ميلدرد سه بيلبورد اجاره ميكند و روي هر كدام از آنها جملات مختلفي مينويسد و همين باعث ميشود تا توجه رسانهها و پليس به بيلبوردها جلب شود. رئيس پليس سعي ميكند ميلدرد را قانع كند كه بيلبوردها را بردارد اما او مخالفت ميكند و اين باعث بروز اتفاقات مختلفي براي او و خانوادهاش ميشود. قهرمان فيلم همان ميلدرد است، كسي كه از قانون نااميد ميشود و رأساً براي پيدا كردن قاتل دخترش وارد عمل ميشود. شخصيتهاي سياه و سفيد فيلم يكي از وجوه مهم فيلم است. پليسها به عنوان افرادي كه در سيستم امريكا و با قوانين خاص خودش به آدمهايي مكانيكي تبديل شدهاند صرفاً قربانياني به تصوير كشيده شدهاند كه سير تبديل و تغيير شخصيت آنها از نقاط قوت اصلي فيلم است. نامههايي كه رئيس پليس دهكده پس از خودكشي به ميلدرد ، همسر و دوستانش مينويسد و نيز چالشهاي ديكسون (پليس اخراج شده) جزو بخشهاي از يادنرفتني فيلم سه بيلبورد هستند. بد من فيلم اساساً آدمها نيستند بلكه انگشت اتهام به سمت ساختار نشانه رفته است، پليس تنها يكي از اجزاي سيستمي است كه به آن انتقاد ميشود، در معناي كليتر قوانين، نظام قضايي و حتي بالاتر از آن سياستهاي امريكايي در فيلم نقد ميشود ولي مارتين مكدونا آنقدر زيركانه و ظريف اين كار را انجام داده كه مفاهيم هرگز سوار بر داستان و فضاي اصلي فيلم نميشوند و مانند سينماي اجتماعي ايران درصدد حقنه كردن به مخاطب نيستند.
طعنه به مصونيت نظاميان امريكاييديكسون پليسي است كه وقتي توسط رئيس جديدش خلع سلاح و اخراج ميشود از نشان پليسياش دل نميكند و تظاهر ميكند كه آن را گم كرده است اما پس از اخراج به طور ناخواسته درگير ماجراي قتل دختر ميلدرد ميشود. وقتي از بيان شنيدههايش درباره يك قاتل خطرناك نزد رئيس پليس نتيجه نميگيرد نشان پليس را از جيبش درآورده و ميگويد كه ديگر به آن احتياجي ندارد. فيلم غيرمستقيم سياست خارجي امريكا و حضور نظاميان در وراي مرزهاي اين كشور را نيز از انتقاد بينصيب نميگذارد. قاتل بيرحمي كه ديكسون ناخواسته در جريان قتلهاي او قرار گرفته يك نظامي است كه كاشف به عمل ميآيد قتلهايي كه با آب و تاب آن را براي دوستش تعريف ميكرده را خارج از مرزهاي امريكا مرتكب شده و پليس ايالتي اگرچه از اين موضوع اطلاع دارد ولي نميتواند او را دستگير كند چون جنايت يك نظامي در بيرون مرزهاي امريكا اساساً هيچ جاي دنيا قابل پيگرد نيست. اين همان مصونيت نظاميان امريكايي است كه در فيلم سه بيلبورد به آن اشاره ميشود. آنچه همه اين مفاهيم را باارزش ميكند شعاري نبودن و ريختن آن در قالب سينمايي است، همه معاني در لايهبندي فيلم خود را عرضه ميكنند. اگر ميلدرد در فيلم سه بيلبورد به طور دائم در پي اجراي عدالت براي قاتل دخترش است، اين عدالت طلبي هرگز شعاري از كار درنيامده بلكه در لابهلاي موقعيتهاي طنز، درامي ارزشمند قرار گرفته كه وجه انساني آدمهاي داستان را به تصوير ميكشد. ميلدرد با ظاهر خشن و بياحساس خود و البته اعمالي كه مرتكب ميشود، شكل و شمايل يك انسان درنده را به تصوير ميكشد اما او هم در خلوت خود از خشونت فراري است. او به دنبال برقراري آرامش در قلب خود است و تا زمان يافتن عامل مرگ دخترش آرام نميگيرد. وي نماينده نسلي است كه با تكيه بر قانون منتظر احقاق حق خويش هستند اما زماني كه حقي را به چشم نميبينند، راه و روشي انتقام جويانه پيش ميگيرند تا به اين شكل شهر را به تكاپو وا دارند.
فيلمنامه منسجم وكارگرداني استادانه و بازيهاي خوب سه بيلبورد را به اثري ماندگار در سينماي امريكا تبديل كرده است كه بيشك از حالا بايد آن را جزو تازه واردان ليست صدفيلم برتر تاريخ سينما محسوب كرد. تسلط مك دونا بر اجراي موقعيتهاي كميك و البته ديالوگهاي نافذ و بُرنده كه در دو اثر قبلي اين كارگردان نيز شاهدش بوديم، به خوبي اين نكته را به اثبات ميرساند كه بايد او را يكي از بهترينهاي سينماي معاصر دانست كه هم بر دكوپاژ مسلط است و هم در ديالوگ نويسي.
«سه بيلبورد خارج از ابينگ، ميزوري» شانس اسكار امسال به لحاظ قهرمان فردي نااميد از قانون در داستانش تشابه زيادي به فيلم #لاتاري دارد ولي بعيد است اعضاي #اسكار را آزار داده باشد.