آيدين تبريزي
يك: اشكال از كجاست كه غمها آدم را خيلي زود پيدا ميكنند، اما براي اينكه يك شادي كوچك بخواهد شما را پيدا كند بايد حالا حالاها در صف بايستي تا نوبتت شود و وقتي هم نوبتت شود بگويند متأسفيم تمام شد.
دو: من تقريباً به اين سن و سال كه رسيدهام جايي نبوده كه غم آنجا نتواند مرا پيدا كند. هر كجا كه خودتان را گم و گور كنيد غم به اندازه يك چشم بر هم زدن شما را پيدا ميكند. آشناي فلاني هستم و كارت فلان سازمان را دارم و وقت ندارم و برو بعداً بيا و از اين داستانها را هم نداريم. لب دريا برويد سه سوت، جنگل، 1000 متر زير زمين، هزار متر بالاي زمين، تابستان، زمستان، بهار، پاييز، هر وقت روز كه شما بگوييد، هر وقت شب كه شما خواب به چشمتان نميرود، غم مثل يك خدمتكار 24ساعته در خدمت شماست، حتي اگر شما نخواهيد كه غم در خدمت شما باشد.
سه: يك وقت ميبيني مراسم عروسي نشستهاي و داري آماده ميشوي كه اگر خدا بخواهد و اشكالي نداشته باشد و به جايي و به كسي هم برنخورد با اجازه بزرگترها سه چهار تا بشكن كاملاً خفيف مجاز بزني كه هم حال و هوايت عوض شود و هم انبساط خاطري در حد استاندارد داشته باشي، اما ميبيني كه ناگهان سر و كله غم پيدا ميشود. عادت هم دارد كه انگشتش را از دور اينطور ميكند- بندهاي انگشت اشاره دست راست را به حالت فراخوان به داخل جمع ميكند و باز ميكند، مرتب باز و بسته ميكند انگار كه كنترل از راه دور يك اسباب بازي دستش افتاده باشد و بخواهد با آن اسباببازي مشغول شود- و زل ميزند به چشمهاي تو و آن لبخند مشمئزكننده و بدجنسانه را صادر ميكند كه مو به تن آدم سيخ ميشود. آن وقت تو از دور خودت را ميزني به آن راه و نفر بغل دستيات را به عنوان يك طعمه نشان ميدهي كه آهاي! حواست كجاست؟ غم با تو كار دارد، اما غم ميآيد و صاف جلوي تو ميايستد كه هر گونه شك و شبههاي را برطرف كند. آن وقت با همان ترتيب قبلي بندهاي انگشت اشاره دست راست را به صورت پاندولوار به داخل باز و بسته ميكند و ميگويد نه! نه! جيگرجان! با خودت كار دارم. مثل يك ماهي كه از آب دور افتاده و دارد كف قايق دست و پا ميزند، آخرين تلاشهايت را براي بازگشت به زندگي خرج ميكني، باز خودت را به آن راه ميزني و نفر جلويي را نامزد ميكني و ميگويي ببخشيد من چشمهايم كمي انحراف ديد و آستيگمات است و خوب دور و برم را نميبينم فكر ميكنم با شما كار دارد. خلاصه هر كسي كه در آن مهماني يا عروسي نشسته نامزد ميكني براي غم كه غم دست از سر تو بردارد اما غم دست بردار نيست و فقط با تو سر و كار دارد و ميگويد: جيگر جان! ايرادي ندارد اگر چشمهاي تو خوب نميبيند، عوضش چشمهاي من مثل چشمهاي عقاب تيز تيز است.
چهار: حالا اگر شادي بود چه؟ ميرفتي جلويش و خودت را به چهل تكه مساوي و نامساوي در قطعات لوزي، مربع، دايره، بيضي و اشكال غيرهندسي تقسيم ميكردي كه بالاخره شادي تو را ببيند. به خودت فسفر ميپاشيدي، كت و شلوار براق دلقكي ميپوشيدي، يك در ميان با ماژيكهاي جيغ روي خودت خط ميكشيدي، خودت را بين گيومه باز و گيومه بسته قرار ميدادي و فونت را تا آخرين حد ممكن بالا ميبردي و علامت بولد را هم ميزدي كه خوب و درشت ديده شوي، بلكه توجه شادي به تو هم جلب شود. كارهاي محيرالعقول ميكردي، خلاصه به هر دري ميزدي تا بالاخره شانست ميزد و شادي از آن بالا ميگفت: «تو!» و تو ناباورانه خودت را نشان ميدادي كه: «من؟ با من بوديد؟» و شادي ميگفت: « بله! با شما هستم.» دوباره ناباورانه ميپرسيدي:«من؟» و باز شادي ميگفت: « بله! شما! چرا باورتان نميشود؟» با شادماني زايدالوصف ميرفتيد پيش شادي و با چشم خودتان ميديديد كه شادي هم دارد ميآيد پيش شما، از خوشحالي قلبتان ميافتاد بيرون، باورتان نميشد كه قرار است تا چند لحظه ديگر با شادي دست بدهيد، اما به محض اينكه به نزديكترين فاصله با شادي ميرسيديد انگار كه شما روح هستيد شادي از شما رد ميشد و ميرفت با كسي ديگر دست ميداد و شما تازه متوجه ميشديد كه در تمام اين مدت دچار سوءتفاهم شده بوديد و شادي با نفر پشت سري شما حرف ميزده است.
پنج: برخلاف شادي كه هيچ استعدادي براي كش آمدن ندارد غم كش ميآيد، آن هم چه كش آمدني. شك ندارم در اين عكسهاي تبليغاتي كه پنيرهاي پيتزا به طرز باور نكردني كش ميآيند. حتماً اين پنيرها را با غم فرآوري ميكنند وگرنه امكان ندارد پنير پيتزاي معمولي آنقدر كش بيايد. غم در حد آدامسهايي كه كف كفش آدم ميچسبد سمج است. ديدهاي اين آدامسها چطور كف كفشت ميچسبد؟ ميخواهي با يك لنگه، آدامس را از كف كفشت بكني كه كنده ميشود، اما بلافاصله ميچسبد به لنگه ديگر. آن وقت آن يكي لنگه را به كار ميگيري كه از شرش خلاص شوي-كه ميشوي- اما آن شر ميرود ميچسبد كف لنگه ديگر و مگر رهايت ميكند. حالا شادي چطور؟ شادي مثل شيشه عطر است. به راحتي ميپرد و ميرود، مثل آب خوردن و معلوم نيست كجا و چطور؟ نه كسي ميبيند و نه ميتواني جايش را نشان بدهي و ردش را بگيري و برگرداني.
شش: غم مثل اين آدمهايي است كه كافي است كسي را يك بار ببينند، آن وقت براي يك عمر ميروي در حافظهشان و مگر ميشود قيافه تو را از حافظهشان بيرون كشيد. اما شادي چه؟ شادي مثل اين آدمهايي است كه بايد هر دو دقيقه يك بار خودت را برايشان معرفي كني، اما هنوز به آخر دو دقيقه نرسيده از تو ميپرسند: « راستي! تو چه كسي بودي؟ و كارت چه بود؟ و اصلاً چرا مزاحم من شدهاي؟» حالا هي بگو و سند و مدرك و دليل بياور كه خودت را بچسباني به آن آدم و مثلاً بگويي: «بابا من پسر تو هستم و تو پدر من هستي» و سه بار پشت سر هم بگويي: « بابا! بابا! بابا!» و بزني زير گريه و دوباره سه بار پشت سر هم بگويي: « بابا! بابا! بابا!-اين بار باباها را كمي كشدارتر بگويي- ما رابطه خوني با هم داريم»، اما مگر بابا قبول ميكند. دقيقاً مثل يك غريبه با تو رفتار ميشود چون حافظهاي ديگر نمانده است و سيناپسها و نورونها خوب كار نميكنند و انتقالدهندهها از كار افتادهاند و تو براي كسي كه تا چند وقت پيش پسر بودي حالا غريبهاي بيش نيستي!