
احمدرضا صدري
29 سال پيش در چنين روزهايي، آيتالله حاج شيخ فضلالله محلاتي نماينده امام خميني در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، در مأموريت بازديد از جبهههاي جنگ به شهادت رسيد و پرونده بيش از چهار دهه مبارزه و تكاپوي مخلصانه وي بسته شد. او از ياران ديرين و ايثارگر رهبركبير انقلاب بود و از منش فردي و اجتماعي ايشان رواياتي شنيدني داشت. آنچه پيش رو داريد، شمهاي از اين روايتهاست كه مدتي قبل از شهادت در يكي از گفت و شنودهاي تاريخي بيان داشته است. اميد آنكه تاريخپژوهان انقلاب را مفيد افتد.
جاذبهاي كه مرا به سوي امام كشاند...
شهيد آيتالله حاج شيخ فضلالله محلاتي، در جريان مسافرتهاي تابستانه امام خميني به محلات با ايشان آشنا شده است. او در اين آشنايي مجذوب منش رهبر كبير انقلاب ميشود و تا پايان حيات، دل در گرو انديشه و مسير ايشان مينهد. او خود در اين باره ميگويد: «انس من با ايشان زياد بود. امام تابستان كه به محلات ميآمدند، حاجآقا مصطفي 13، 14 سالش بود، من هم 13، 14 ساله بودم، با هم به باغ و گردش ميرفتيم و از همان زمان با آقامصطفي آشنا شدم. اين آشنايي باعث شد در قم هم بتوانم به منزل ايشان آمد و شد بيشتری داشته باشم و انس بيشتري با هم پيدا كنيم. پدرزن من مرحوم آيتالله شهيدي، از دوستان امام بود و در محلات هم كه بودند، امام بيشتر ميآمدند به منزل ايشان. ارتباط خانوادگي هم داشتيم. در نتيجه انس زياد من به امام، علاقه من روز به روز به ايشان بيشتر ميشد و با روحيات و افكارشان آشنا ميشدم. امام به محلات كه تشريف آورده بودند، يك ماه رمضان، رأس ساعت پنج بعد از ظهر ميآمدند و در مسجد جامع مينشستند و مؤمنان هم ميآمدند و ايشان براي آنان درس اخلاق ميگفتند. همان درسهاي اخلاقي كه در كتاب اربعين آمده است و من يك مقدارش را هم استنساخ كردهام. جاذبهاي كه مرا به سوي امام كشاند، همان درسهاي اخلاقي بود كه ما در سن 14 سالگي در مسجد جامع پاي آن مينشستيم. اصلاً مردم محلات هم از همان وقت به ايشان ارادت داشتند.»
تفريحات امام در دوران نوجواني
طبيعي است كه هر گرايشي، معلول جاذبهاي است. شهيد آيتالله محلاتي در سيره امام جذابيتهايي ديده كه تا پايان حيات در كمند پيروي از وي مانده است. او در ادامه اين گفت و شنود، به پارهاي از اين موارد اشاره دارد: «آنچه براي من و همه در درجه اول اهميت و جذابيت قرار داشت، معنويت امام بود. ما قبل از انس با ايشان، درباره روحياتشان شنيده بوديم. امام در زمان جواني طلبه خشكي نبودند كه هميشه مثلاً روزه بگيرند و ذكر بگويند و نخندند و تفريح نكنند. تفريح هم داشتند؛ تفريحاتي نظير اينكه شبهاي پنجشنبه دور هم جمع شوند و تاس كبابي درست كنند يا در مدرسه كتهاي درست كنند ولي از همان اول جواني نقل ميكنند كه ايشان نماز شبشان ترك نشده بود. از آن اول جواني مقيد بودند غيبت نكنند. حتي ما و شاگردهاي ايشان وقتي نزد ايشان مينشستيم، جرئت نميكرديم از كسي حرف بزنيم، زيرا ايشان با يك نگاه تند، در همان كلمه اول، ما را ساكت ميكردند. ايشان در اين موارد جذبه خاصي داشتند. امام به چند چيز مقيد بودند؛ نماز جماعت اول وقت، تهجد، غيبت نكردن. حتي در زمان جواني، زماني كه هنوز عيال هم نداشتند، دوستان ايشان ميگفتند حتي از گناه صغيره اجتناب ميكردند. ايشان اين طور منزه و پاك بودند. بعد با عرفان آشنا شدند و استادشان در اين زمينه مرحوم شاهآبادي بود كه گاهي در كتابهايشان در مورد مرحوم استادشان ميگويند شيخ عارف ما روحي له الفداه. ايشان با آن مسائل عرفاني كه آشنا شدند، ديگر انس خاصي با خدا داشتند؛ تضرع و زاري و انس با خدا».
شما خيرالموجودين و اميد ملت هستيد!
ارتباط امام خميني با زندهياد آيتالله سيدابوالقاسم كاشاني رهبر روحاني نهضت ملي ايران، از سرفصلهاي قابل مطالعه در حيات سياسي رهبر كبير انقلاب است. شهيد محلاتي كه از فعالان نهضت ملي و هواداران جمعيت فدائيان اسلام در آن دوره است، از اين ارتباط صميمي خاطراتي شنيدني دارد. او به عنوان مصداقي در اين باره ميگويد: «مرحوم آيتالله كاشاني به امام خيلي معتقد بود. قبل از 28 مرداد، جبهه ملي نسبت به ساحت آيتالله كاشاني خيلي بد عمل كرد و روزنامههايي مثل شورش - كه مال كريمپور بود- خيلي [به ايشان] بد ميگفت و جسارت ميكرد. روزهاي آخر، عكس معظمله را به گردن سگي انداخته و در خيابانها گردانده بودند. امام در پامنار تهران، در منزل پدر همسرشان آيتالله ثقفي تشريف داشتند. اين خبر را كه به ايشان دادند، فرمودند ديگر خدا صبر نخواهد كرد! چندي بعد دوران جبهه ملي سپري شد و بدتر از آنان سر كار آمدند. يك بار هم آيتالله كاشاني بيمار بود و در خانهاي در دزاشيب استراحت ميكرد و امام هم در تهران بودند. من با اتومبيل يكي از رفقا رفتم و امام را به ديدار مرحوم آيتالله كاشاني بردم. وقتي رفتم، ايشان روي تختخواب خوابيده بود. امام پاي تخت نشستند و دست مرحوم آيتالله كاشاني را گرفتند. آستينشان را بالا زدند و دستشان را مدتي نگه داشتند و براي آيتالله كاشاني دعا خواندند. آيتالله كاشاني به همان لهجه خودشان، مرتب به اين مضمون به امام فرمودند ميدانيد كه من اهل تملق نيستم. به جدم قسم شما خيرالموجودين و اميد ملت هستيد. شما را در بين مراجع از همه بهتر ميدانم و اين، اعتقاد من است».
من اميدي به اين آقايان ندارم!
از آغاز نهضت اسلامي در سال 1341، تلاش امام خميني بر آن بود كه با همگامي تمامي بخشهاي روحانيت، جريان اعتراضات را به پيش برد. اين رويكرد با چالشهايي نيز همراه بود كه شمهاي از آن در خاطرات شهيد آيتالله محلاتي آمده است: «جريان شش ماده كه پيش آمد، خيلي از علماي تهران كه با دربار بودند، با شاه مخالفت كردند. مسائل اصلاحات، موقوفات و مسائل ديگري بود كه شايد انگيزهاي شد كه آنان به مخالفت برخيزند، و الّا آنان جزو طرفداران شاه بودند. يادم است كه يك روز به خانه مرحوم بهبهاني رفتيم، 10، 20 نفر از علماي تهران هم آنجا جمع بودند، اسدالله علم را هم خواسته بودند. نصيري هم آمده بود كه در آن وقت رئيس شهرباني بود. آن جلسه، جلسه بسيار بدي بود كه وقتي تفصيل آن را براي امام تعريف كردم، ايشان خيلي ناراحت شدند. آقاي بهبهاني مسئله را بدجوري مطرح كرد. خدا رحمتش كند، گفت اين كارها خلاف شرع است. در تقسيم اراضي، برخي موقوفات هست كه عدهاي از اينها استفاده ميكنند، برخي فقرا و علما از آن استفاده ميكنند. خلاصه، به نحو بدي مطرح كرد كه موجب تضعيف روحانيت شد. در آن شرايط، آن مردك ـ علم ـ گفت ما به مصرفش كاري نداريم. زمين در دست يك نفر بوده، حالا ميدهيم به يك عدهاي بكارند و پولهايش را ميدهيم به خود آقايان و مصرفش هم به عهده خود آقايان باشد. بعد، مرحوم بهبهاني مرا خواستند و گفتند شما به قم برويد و به آقايان بگوييد كه اقدام كنند. من به قم رفتم و خدمت امام رسيدم. ايشان گفتند برويد با آقايان ديگر هم مذاكره كنيد. من نزد آقاي گلپايگاني و نجفي رفتم و با آنان صحبت كردم و قرار شد ترتيب جلسهاي در منزل يكي از فضلا داده شود و بعد من نتيجه را به علماي تهران اعلام كنم. شب، جلسه تشكيل شد و مرحوم داماد و آقاي حائري هم آنجا بودند. جلسه چند ساعتي طول كشيد. بعد مرا خواستند و گفتند ما در اصل مطلب حرفي نداريم، وليكن راه قانوني را شما عرضه كنيد تا مطالعه شود. امام از اساس، مخالف مطرح كردن مسئله اصلاحات ارضي بودند و ميفرمودند صلاح نيست. به اين آقايان بگوييد كه صحبت از مالكيت نكنند و اصلاً اسمش را نياورند، براي اينكه اينها تمام رعيتها و روحانيت و كارگرها و تمام زنها را عليه روحانيت ميشورانند، ما با ديكتاتوري شاه مخالفيم و شاه نبايد در رفراندوم دخالت كند و طبق قانون اساسي بايد عمل كند، به آقايان بگوييد در عين حال اين مسئله را مطالعه كنند كه محور مبارزه با شاه چه باشد. بعد از جلسه من تا خانه ايشان را همراهي كردم. در بين راه امام فرمودند من اميدي به اين آقايان ندارم. من اين دفعه با شاه طرفم. ميدانم اگر اقدام كنم، مرا تنها ميگذارند و عقب ميكشند و وسط راه ميگويند آقا! وظيفه شرعيمان تغيير كرده. نميتوانيم كه گردنش را بزنيم. ميگويند تا به حال وظيفه شرعيمان بوده ولي حالا ديگر نيست! اين آقايان اين طورند و روحيهشان اين است... برويد به آقايان بگوييد خطر دارد. خطر زندان و كشته شدن دارد. به اينها بگوييد، ببينيد حاضرند؟»
ميدهم بيرونت كنند، مگر تو نوكر امريكا و اسرائيل هستي؟!
سخنراني روز عاشوراي امام خميني، از فرازهاي شاخص در اوجگيري نهضت اسلامي است، چه اينكه ايشان در اين نطق تاريخي، شخص شاه را مستقيم آماج انتقادات و حملات خويش قرار داده و منويات خويش را به صراحت خطاب به او بيان داشتند. شهيد محلاتي- كه در آن دوره از فعالان نهضت اسلامي بود- در اين باره روايتي شنيدني دارد: «قسمت عمده برنامههاي تهران دست من بود. به امام عرض كردم برنامههاي تهران دست من است و آنجا لنگ ميماند. ايشان گفتند پس يكي، دو تا گوينده بفرستيد. سخنرانها را نام بردم و بالاخره ايشان موافقت كردند آقاي مرواريد و آقاي سيدغلامحسين شيرازي را بفرستيم تا در روز عاشورا صحبت كنند. من به امام عرض كردم شما خودتان صحبت نفرماييد، چون خيلي ناراحتيد و ممكن است مسائلي پيش بيايد. فرمودند فعلاً كه قصد ندارم صحبت كنم. بعد، دستورالعملهايي هم براي برنامه تاسوعا و عاشورا دادند و من به تهران برگشتم و آن آقايان را فرستادم و برنامه از روز تاسوعا شروع شد. هيئتهايي كه آماده بودند، آمدند. نوحهها عوض شده بود. سينهزنيها به شكل ديگري جلوه ميكرد. شب تاسوعا و شب عاشورا آقاي فلسفي در مسجد آذربايجانيها منبر رفتند و آن مسائل را گفتند. روز عاشورا، امام خودشان تشريف بردند مدرسه فيضيه و آن سخنراني عجيب را فرمودند. آن سخنراني مستقيماً حمله به شاه بود و اسرائيل. امام در آن سخنراني فرمودند ميدهم بيرونت كنند، مگر تو نوكر امريكا و اسرائيل هستي؟! در تهران هم برنامه طوري تنظيم شده بود كه روز عاشورا از جلو مدرسه حاجابوالفتح در ميدان قيام (ميدان شاه سابق) به طرف كاخ و به طرف دانشگاه حركت كنند. از همان جا حركت كردند ـ شايد صدها هزار نفر شركت كرده بودند ـ و به سوي دانشگاه رفتند. وقتي كه جلوی كاخ رسيدند، آن شعارهاي كوبنده را بر ضد شاه دادند. اين بود كه دستگاه احساس خطر كرد و توطئه چيد و شب دوازدهم محرم كه مصادف بود با شب پانزدهم خرداد، تصميم گرفت كه حكومت نظامي اعلام و امام و سران روحاني را كه در اين نهضت مداخله داشتند، دستگير كند».
شما صلاحيت اينكه مرا بازجويي كنيد نداريد!
امام خميني پس از آزادي از حبس، شمهاي از حالات و شرايط خويش در دوران دستگيري را براي شهيد محلاتي نقل كردهاند. اين بخش از خاطرات آن شهيد بزرگوار، از اين جنبه كممانند و استثنايي است. وي در اين باره ميگويد: «امام در زندان حتي حاضر نشده بودند يك كلمه به سؤال آنان پاسخ بدهند و فرموده بودند شما صلاحيت اينكه مرا محاكمه و بازجويي كنيد، نداريد! حتي يك مرتبه 24 ساعت يا 48 ساعت امام را به سلول انفرادي برده بودند كه خود امام به من فرمودند در آنجا تنفس براي من بسيار مشكل بود ولي خدا علاقهاي در دل من قرار داده بود كه انس با قرآن داشته باشم، با اينكه جاي تاريكي هم بود و روشنايي كمي داشت، معذلك من با قرآن مأنوس بودم، آن مدت را با قرآن گذراندم، بعد از اينكه آمدند مرا بردند از آنجا در يك اتاق معمولي، گفتند معذرت ميخواهيم ما جا نداشتيم، ميخواستيم جاي بهتري براي شما در نظر بگيريم! من به آنها پاسخ دادم نخير، شما ميخواستيد به من نشان دهيد كه ما چنين جايي را هم داريم ولي شما كور خواندهايد، اينكه چيزي نيست، ما براي بدتر از آن آمادهايم، ما براي شهادت آماده هستيم! در هر صورت نتوانستند با اين اعمال روحيه امام را خرد كنند، بلكه عظمت امام زيادتر شد و اصلاً امام خودشان را نشان دادند و آنان ضرر كردند. يادم است كه برنامهاي تنظيم شد تا آنها نتوانند طبق قوانين آن موقع، امام را محاكمه كنند. چهار نفر از علما، اجتهاد ايشان را گواهي كردند. با اينكه اجتهاد امام مسلم بود و به نظر بنده ايشان اعلم بودند، در عين حال براي اينكه مدركي هم باشد، چهار نفري نوشتند. در اين زمان، با اينكه من مخفي زندگي ميكردم، رفتم با آقاي ميلاني صحبت كردم، آقاي ميلاني نوشت، آقاي نجفي نوشت، آقاي شيخ محمدتقي آملي نوشت و يك نفر ديگر هم نوشت. رژيم ديد كه عظمت امام بيشتر شد، تصميم گرفت برنامهاي تنظيم كند كه شخصيت ايشان را تنزل دهد. از اين رو، توطئه چيدند و دولت را عوض كردند و منصور را سر كار آوردند. بعد هم به امام گفتند شما آزاديد! ايشان را به داووديه برند. آقاي قمي و مرحوم آيتالله محلاتي را هم آزاد كردند. امام كه وارد خانه شدند، من پس از يك ساعت خدمت ايشان رسيدم و سه روزي كه در داووديه بودند، من در خدمت ايشان بودم. بايد گفت شايد بدترين شبي كه بر امام گذشت، شبي بود كه ايشان از زندان آزاد شده بودند، براي اينكه خبر هيچ يك از جناياتي را كه در آن مدت اتفاق افتاده بود، به اطلاع امام نرسانده بودند. نگفته بودند 15 هزار نفر از مردم در 15 خرداد شهيد شدهاند و چقدر را مجروح كردهاند. انساني با اين عاطفه، يك مرتبه اين گزارش را دريافت كند، چه حالي پيدا ميكند؟ [يكدفعه] همه حوادث 15 خرداد و دستگيريها و كشتارها را به ايشان گزارش دادند و ايشان خيلي ناراحت شدند».
من تكليفم را انجام دادم!
بر حسب اسناد، بنا بود كه لايحه مصونيت مستشاران امريكايي، به گونهاي مخفي در مجلس مطرح و قانوني شود. اين برنامه به دلايلي امكان تحقق نيافت و اخبار آن به بيرون از مجلس و نيز شخص امام خميني منتقل شد. شهيد آيتالله حاج شيخ فضلالله محلاتي درباره شيوه اطلاع امام از اين خبر و پيامدهاي بعدي آن ميگويد: «ما يك نفوذي در مجلس شورا داشتيم كه اخبار داخل آنجا را برايمان ميآورد. البته از نمايندهها نبود، بلكه از افرادي بود كه در دفتر آنجا كار ميكرد. او صورت مذاكرات و مسائلي را كه در درون مجلس ميگذشت، براي ما ميآورد و قرار شد ما آنها را براي امام ببريم. يك روز بعد از اذان صبح، به اتفاق آقاي مولايي مدارك لازم را برداشتيم و رفتيم قم و خدمت امام ارائه داديم. قرار بود امام به مناسبت كاپيتولاسيون صحبت كنند. ايشان خيلي عصباني بودند. وقتي ما رفتيم خدمتشان، فرمودند اين از آن اموري است كه ما بايد دنبال و عزت اسلام را زنده كنيم. اين قصه رأي زنها نيست كه آنها به ما وصله ارتجاعي بچسبانند. اين قصه تقسيم اراضي نيست كه به ما بگويند طرفدار مالكيت هستيد. اين مسئلهاي است كه تمام آزاديخواهان دنيا اين مسئله را قبول دارند كه ما براي آزادي ميجنگيم. ما هدفمان يك هدف ارتجاعي نيست، اين است كه از زير يوغ استعمار امريكا و اسرائيل بيرون بياييم. ما ميخواهيم يك ملت مستقل باشيم، نه زير يوغ استعمار امريكا كه مستشارانش در مملكت ما هر چه جنايت ميخواهند بكنند، بكنند و هيچ دستگاه قضايي حق نداشته باشد آنها را دستگير كند. امام آن روز يك سخنراني كردند كه در تاريخ ثبت [شده] است. بعد به اتاقي تشريف بردند و ما رفتيم خدمتشان. در آنجا فرمودند حالا ديگر راحت شدم! من تكليفم را انجام دادم، حالا هر چه ميخواهد پيش آيد، بيايد. آنچه مهم است، انجام وظيفه است و عمل به تكليف شرعي».