محمد تبريزي
يك: چند سال پيش در جايي يك تحقيق علمي ميخواندم. تحقيقي صورت گرفته بود درباره هوشمندي بدن انسان و اينكه چگونه بدن در سيطره افكار و ايدهها و گمانهاي ما قرار دارد و به آن واكنش نشان ميدهد. اگر بخواهم مقاله را در چند جمله خلاصه كنم ميشود اينكه: وقتي بدن يك انسان افسرده و دلمرده متوجه ميشود كه فرد به افسردگي و ملال روزافزون - و نه يك ملال زودگذر - دچار شده واكنش نشان ميدهد و براي اينكه او كمتر درد بكشد از طول عمر او كم ميكند. در واقع بدن به اين نتيجه ميرسد كه بايد خود را از بين ببرد چون اين خواسته نزديك به آن چيزي است كه فرد در ذهن خود دنبال ميكند، اين به آن معناست كه بدن خواستههاي ذهني شما را به سرعت درمييابد و در جهت آن خواستهها خود را هماهنگ ميكند. اگر شما طوري ميانديشيد كه به بدن پيام «من حس خوشبختي دارم و زندگيام را دوست دارم» ميفرستيد بدن نيز با اين پيام شما هماهنگ ميشود، همچنان كه اگر نقطه عكس اين ماجرا باشد باز بدن خود را با آن پيام تطبيق ميدهد.
دو: همه ما در همين بدنهاي هوشمند زندگي ميكنيم و تجربيات مشابه خود را داريم و احتمالاً ميتوانيم تأييد كنيم كه وقتي سر حال هستيم چگونه بدن ما هم به خاطر آن حالت سرحالي و وجدي كه در ذهن و روح ما وجود دارد سرحال و قبراق ميشود و برعكس وقتي افسرده و دلمرده هستيم چگونه بدن ما هم در خود فرو ميرود و مچاله ميشود. سادهترين و ملموسترين مثال اين است كه آدمهاي دلمرده و افسرده، نايي براي خنديدن ندارند و حتي اگر به خاطر مصلحت يا محرك بيروني بخندند از دو فرسخي معلوم ميشود كه خنده آنها طبيعي نيست، نميشود يك حالت وجد و شادي ذهني را در يك بدن دلمرده و مچاله قرار داد چون به محض اينكه آن حالت وجد و نشاط دروني در يك بدن قرار بگيرد واكنش خود را نشان خواهد داد و برعكس يك بدن شاد با ايدههاي تاريك و تيره ذهن نميتواند كنار بيايد.
سه: همه ما تجربياتي از اين دست را از سر گذراندهايم و ميدانيم كه بدن ما چطور زير سايه افكار ما به جوش ميآيد يا يخ ميبندد. وقتي خبر بدي را به شما ميدهند چه اتفاقي ميافتد؟ زانوهاي شما سست ميشود، انگار كه تاب وزن بدن شما را ندارد. چرا؟ اين زانوها كه تا چند ثانيه پيش به راحتي وزن شما را تاب ميآوردند حالا چه شد كه ديگر آن زانوها نميتوانند وزن بدن شما را تحمل كنند. يك خبري را به كسي ميدهند و او ناگهان به بالا و پايين ميپرد، جست و خيز ميكند، داد ميزند و سر از پا نميشناسد. انگار ناگهان در ظرف بدن او كلي ماده انرژيزا ميريزند اما او به هيچ قوطي نوشابه انرژيزا دست نزده است و هيچ ماده مخدري هم مصرف نكرده است. پس آن بالا و پايين پريدنها از كجا ميآيد؟ او كه تا همين چند لحظه پيش آرام در جايي و گوشهاي نشسته بود. چه چيزي آن جنبشها و تكانها را در بدن او ايجاد ميكند؟ فكر و هيجان و خبر. خبري به كسي ميدهند اين خبر در دستگاه فكري و ذهني و رواني فرد مورد تحليل قرار ميگيرد و منافع و مضار و خوشاينديها و ناخوشاينديهايش از غربال ذهن و روان و شخصيت فرد عبور ميكند و تأثير خود را بر بدن فرد نشان ميدهد.
از اين زاويه ميتوانيم بگوييم اگر كسي ميخواهد بدن آرامي داشته باشد بايد افكار و انديشهها و ايدههاي آرامبخشي هم در او باشد. اگر كسي ميخواهد بدن شادي داشته باشد بدني كه از رخوت و سستي و ضعف دور باشد ذهن و روان او بايد از افكار رخوتناك و مأيوسكننده و سياه و تلخ بركنار باشد وگرنه آن افكار اجازه نخواهند داد كه بدن در حالت شادي قرار بگيرد. اگر كسي ميخواهد بدني پرانرژي داشته باشد نميتواند مدام به جمله «من ميدانم ما شكست خواهيم خورد» بچسبد.
چهار: نكتهاي كه در اين باره ميتوان گفت اين است كه بدن ما از ذهن و روان ما الگو ميگيرد و القاپذير است. مثالهاي بسياري در اين باره ميتوان زد. كسي ميآيد و به شما ميگويد: چرا ورزش نميكني؟ شما ميگوييد: ولي من ورزش ميكنم. او ميگويد: خيلي خوب است ولي شما قانع نميشويد و ميپرسيد: چرا به من گفتي ورزش نميكني؟ از كجا ميدانستي من ورزش نميكنم؟ او مِن و مِن ميكند و ميخواهد طفره برود اما شما پيگير هستيد و اصرار ميكنيد و آخر سر ميگويد: آخر فكر كردم كه كمي اضافه وزن داري. فكر كنيد دو سه نفر اين حرف را به شما بزنند و به شما القا كنند كه شما اضافه وزن داريد. آن وقت به احتمال بسيار زياد شما خواهيد پذيرفت كه اضافه وزن داريد و تحت تأثير اين القا، بدن خود را زشت و بيقواره خواهيد ديد اما بدن شما همان بدن ديروز است اما چون به شما القا شده كه اضافه وزن داريد حالا كه در برابر آينه ايستادهايد و نگاهش ميكنيد آن را زشت و بيقواره و بدون تناسب ميپنداريد. مثال معروف آن استاد مكتبخانه هم شاهد ديگري از سيطره تصورات ما بر بدنمان دارد. يكي از شاگردان ميآيد مكتب و طبق تبانياي كه با هم شاگرديها كرده است به استاد ميگويد خير باشد استاد، چرا امروز اينطور رنگ و رويتان پريده و زرد و نژند و پژمردهايد. استاد واكنش تندي نشان ميدهد و ميگويد اتفاقاً حال من كاملاً خوب و رو به راه است. شاگرد دوم و سوم و چهارم هم همين كار را ميكنند و استاد آرام آرام عقبنشيني ميكند و هنوز تمام شاگردان به كلاس نيامده چنان بيمار ميشود كه انگار مرگ او كاملاً نزديك است.
چرا اين اتفاق براي آن استاد روي ميدهد؟ به خاطر اينكه آن افكار مبتني بر القاي مريضي و بيماري در او كارگر ميافتاد و آن گمانها و ظنها و پندارها كاري با او ميكنند كه او كاملاً در قالب يك مرد بيمار درآيد. آيا اين به آن معنا نيست كه همه ما در معرض اين القاپذيريهاي بيروني هستيم؟ مسلماً اين گونه است. افكاري كه در ما به وجود ميآيد چه منشأ اين افكار فرآوردههاي فكري خودمان باشد يا اينكه آنها را از فرآوردههاي فكري ديگران و قضاوتها و داوريهايشان وام گرفته باشيم در مجموعه تن ما در آن قوت بازو و عزم به برخاستن و كاري انجام دادن و چيزي را دنبال كردن اثرگذار خواهد بود.