
محمد مهر
ما در طول زندگي، هر كدام دايرهالمعارف و لغتنامهها و دايره واژگاني خودمان را جمع ميكنيم. از چه زماني؟ اين كار از كودكي روي ميدهد. از كجا؟ از آدمهايي كه از همان كودكي كنار ما بودهاند. آنها كلمات را مثل گردهافشاني گياهان بيرون ميريزند و ما آنها را جمع ميكنيم. اگر دايره واژگاني هر كسي براي او مرئي ميشد به احتمال زياد تصوير روشنتري از شخصيت، منش، رفتار و ذهنيت خود داشت. ميديد كه در طول روز بيشتر از چه كلماتي استفاده ميكند. هر كلمهاي كه ما استفاده ميكنيم بار معنايي دارد. وقتي شما ميگوييد «خوب» اين كلمه با خودش بار معنايياش را هم ميآورد. مثلاً كسي از شما ميپرسد چطوريد؟ و شما ميگوييد خوبم. اين خوبم بار معنايي خودش را ميآورد و به ما نشان ميدهد كه فرد در تعادلي قرار دارد يعني اگر بخواهي از ذهن و زندگياش معدلي بگيري آن معدل كلمه خوب ميشود اما كسي كه ميگويد بد نيستم، در عين حال كه بد نيستم هم به خوب بودن پهلو ميزند، اما بار معنايي كاملاً متفاوتي دارد بنابراين كسي كه در طول روز در احوالپرسيها ميگويد خوبم يا كسي كه ميگويد بد نيستم دو منش و دو بينش متفاوت و دو منظومه واژگاني مجزا از هم دارند.
كودك دو ساله واژه «خستهام» را از كجا آورده است؟
ما در طول روز از لغات و واژگان متعددي استفاده ميكنيم و همچنان كه در بررسي آثار شعرا و نويسندگان گاه واژههاي آنها را به رايانهها ميدهند تا ببينند فيالمثل در فلان كتاب شعر از فلان شاعر چند بار از واژه غم يا شادي، روز يا شب، اميد يا يأس استفاده شده تا به تحليل روانشناختي شعر آن شاعر پي ببرند و مثلاً با خود بگويند بيجهت نبوده كه فلان كلمات با فلان بار معنايي در اين كتاب به كار رفته يا وقتي دورههاي شعري فلان شاعر را در چند كتاب مختلف او بررسي ميكنند به كمك بسامد و تكرار كلمات، به تحول ذهني و رواني آن شاعر پي ميبرند. اين اتفاق براي ما هم ميافتد و اگر كسي دايره واژگاني خودش را زير نظر بگيرد كه مثلاً در طول روز بيشتر از چه كلماتي در موقعيتهاي مختلف استفاده ميكند ميتواند به انفعال يا متعهد بودن شخصيت خود، فرافكن يا مسئوليتپذير بودن، خوشگماني يا بدگماني، اميدواري يا نااميدي و بسياري از مؤلفههاي ديگر پي ببرد.
اما بحث ما در اينجا اين است كه پدر و مادرها مراقب تأثير دايره واژگاني خود روي فرزندان و كودكان خود باشند. چند وقت پيش بود كه كودك دو ساله ما از واژه «خستهام» استفاده ميكرد. در عين حال كه شنيدن اين كلمه از زبان يك كودك دو ساله ميتواند شيرين باشد اما بعد از مدتي مرا به فكر فرو برد كه از كجا اين بچه ياد گرفته روي يك حس و دريافت خود نام خستگي بگذارد و بدون هيچ اتلاف زماني پي بردم كه از من و مادرش ياد گرفته است، چون ما در طول روز در مكالمههايي كه با هم يا ديگران داريم اين كلمه را بر زبان ميآوريم. مثلاً من با تلفن حرف ميزنم و ميگويم «امروز خستهام، نميتوانم بيايم» يا مثلاً من با همسرم صحبت ميكنم و او از من ميپرسد: با هم برويم بيرون؟ و من ميگويم: نه، باشد براي فردا و او ميپرسد: چرا؟ من ميگويم: امروز خيلي خستهام. از ياد نبريم كه در همه اين مكالمات كودك دو سالهام حي و حاضر است و سيستم شنوايي او كار ميكند و اين واژهها در ذهن و روان او دارد كاشته ميشود. او تا چند وقت پيش نميدانست اساساً خستگي يعني چه؟ اما حالا متوجه شده است. اما به اين فكر كنيد كه مثلاً همسرم از من ميپرسد: با هم برويم بيرون؟ و من ميگويم: بله اما اجازه بدهيد كه من اول يك دوش بگيرم يا مثلاً من ميگويم نه، و همسرم ميگويد: چرا و من ميگويم: امروز به استراحت نياز دارم. شما در اينجا به جاي اينكه پاي خستگي را با آن بار رواني بسيار منفي وسط بكشيد، از نياز به استراحت سخن ميگوييد. يا مثلاً به جاي اينكه بگوييد «خستهام» كه دربرگيرنده «من شما با مجموعه تن و ذهن و روان» است ميگوييد:« امروز بدنم نياز به استراحت دارد.» در اينجا ديگر پاي «من» را با همه مجموعههايش درگير نميكنيد، بلكه از نياز تن به استراحت سخن ميگوييد. به كار بردن عبارت «خدا قوت» به جاي «خسته نباشيد» هم از آن دست نمونههايي است كه دو احساس كاملاً متفاوت را منتقل ميكند.
و همان كودك «گاووووووو» را از كجا پيدا كرد و به پسرخالهاش گفت؟
كلمات در واقع نامگذاريهايي هستند كه شما روي حسها و دريافتهاي خود از خود و زندگيتان داريد و هر چقدر اين نامگذاريها آگاهانه و هشيارانه باشد در آن صورت اين فرهنگ از پدر و مادر به كودك هم سرايت خواهد كرد. وقتي من به عنوان پدر پشت فرمان خودرو نشستهام، جزء به جزء رفتار من از سوي يك پردازشگر قوي به نام كودك ارزيابي ميشود. فرض كنيد در حال رانندگي هستم و وسط چهارراه ناگهان يك تغيير مسير ناگهاني از جانب خودروي جلويي من اتفاق ميافتد. من دستم را به صورت كشدار روي بوق خودرو قرار ميدهم و داد ميزنم گاووووووو! يا ميگويم لعنتي! يا نكبت! در اين صورت اين رفتار چه بازتابي در ذهن كودك خواهد يافت؟ او ياد ميگيرد كه وقتي در موقعيتي مشابه قرار گرفت كه تصور ميكند حق با اوست – چون ما بعد از اينكه اين رفتار را انجام ميدهيم براي اينكه قضيه را ماستمالي و توجيه كنيم ميگوييم عجب آدمهايي پيدا ميشوند، اينها چرا اينقدر بد رانندگي ميكنند و اعصاب آدم را به هم ميريزند - شروع كند به داد و بيداد. ممكن است كودك ما فردا كه با پسرخالهاش بازي ميكند دقيقاً در جايي كه حس كرد حق او از سوي پسرخاله ضايع شود به شيوهاي كه ما به او آموزش دادهايم اعتراض خود را نشان دهد. مثلاً به او به صورت كشدار با همان كشدارياي كه بر زبان ما آمده بگويد: گاووووووو! يا لعنتي! آن وقت ما وسط مهماني ميخكوب ميشويم كه او اين واژهها را از كجا ياد گرفته است و همه چيز را گردن سريالها و فيلمها و بدآموزي از فلاني مياندازيم، در حالي كه آن صحنه وسط چهارراه به ذهن ما نميآيد.
خانهتكانيهايي براي پدر و مادر شدن
به نظر ميرسد وقتي ما ميخواهيم پدر و مادر شويم نياز به خانهتكانيهايي داريم. شما براي آمدن يك عيد ميرويد كلي خانهتكاني و گردگيري ميكنيد. چرا؟ براي اينكه ميدانيد عيد، روز شادماني و جشن و سرور است و بهتر است كه اين شادماني در يك خانه روشن و غبار گرفته انجام شود. آيا آمدن يك كودك به خانه ما كمتر از يك عيد نوروز است؟ آيا اين همان عيد شادماني و سرور نيست؟ بنابراين ما در اينجا نياز به گردگيري و خانهتكاني داريم و يكي از گردگيريها و خانهتكانيهاي مهمي كه به نظر ميرسد بايد صورت گيرد خانهتكاني و گردگيري از دايره واژگاني است، واژههايي كه ما به واسطه آنها حسها و دريافتهاي خود را اعلام ميكنيم. بسياري از والدين تصور ميكنند فقط يكسري از واژهها بايد از دسترس كودكان خارج شود و اگر آن واژهها را در حضور كودك نگويند كل داستان حل ميشود. آنها معتقدند يكسري از فحشها و كلمات ركيك و نظاير آن نبايد در حضور كودك به زبان آورده شود، اما داستان بسيار مفصلتر از اين حرفهاست و خانهتكاني و گردگيري فراتر از اين برداشتهاي كوچك است.
خود را تصور كنيد كه رفتهايد از انباري ذهنتان هر واژهاي كه داشتهايد بيرون كشيدهايد و دوباره به آنها نگاه مياندازيد. ببينيد كه مثلاً در موقع شادماني چطور و با چه لفظي شادماني خودم را اعلام ميكنم؟ آيا من هم مثل پدرم ميخواهم همان الگوها را عيناً بازسازي كنم و به فرزندم بگويم؟ مثلاً ممكن است پدر من در كودكي هر وقت از كاري كه من انجام ميدادم راضي بود به من ميگفت: پدرسوخته چه خوب بلده! آيا من هم ميخواهم با همين اسلوب جلو بروم؟ يا پدر من در كودكي هر وقت از كاري كه من انجام ميدادم راضي نبود ميگفت: حمال! تو آخرش هيچ چي نميشي! و من همه اينها را شنيدهام و همه اين الفاظ در من ثبت و ضبط شده است و مترصد لحظه مساعدي هستم كه من در آن لحظه شبيهسازي كنم و آن اندوختههايي كه در كشوهاي ذهنيام دارم در لحظه مناسب بيرون بكشم و به سمت كودك پرتاب كنم، بنابراين به عنوان يك پدر و مادر متعهد ببينيد كه در هر حسي كه در زندگي تجربه ميكنيد به چه واژههايي فراخوان ميدهيد تا آن حس و دريافتها را نمايندگي كنند.
من به عنوان يك پدر وقتي ميبينم كودك من به مادرش يعني همسر من بياحترامي ميكند ممكن است به من بربخورد و به او گوشزد كنم كه بايد با مادرت با احترام سخن بگويي و به او بياحترامي نكني. اين خوب است اما كافي نيست، چون او از من دارد الگوبرداري ميكند، بنابراين كودك نگاه ميكند كه من با چه دايره واژگاني با همسر خود سخن ميگويم. وقتي اختلافي بين من و همسرم اتفاق ميافتد از چه واژههايي با چه لحني در آن اختلافها بهره ميبرم، چون همه آن صحنهها با آن جزئيات واژگاني از سوي كودك ثبت و ضبط ميشود.
پدر و مادرهايي كه تعهد به فرزندان را وسيع ميبينند
ممكن است كساني در اينجا بگويند كه اين كار بسيار سخت است. من به آنها ميگويم بله! اين كار بسيار بسيار سخت است، چون خودم تمرين كردهام و ديدهام كه چقدر اين كار طاقتفرساست، اما شما چه كار بزرگي را در زندگي سراغ داريد كه سخت نبوده باشد. وقتي شما به عيد نزديك ميشويد تصور اينكه ميخواهيد انباري خانه را با همه آن وسايل بيرون بكشيد برايتان سخت نيست؟ تصور اينكه همه وسايل از كابينتها بايد بيرون كشيده شود و ديوارها تميز شوند و وسايلي شسته شوند سخت نيست؟ تصور اينكه نردبان بگذاريد و لوستر خانه را تميز كنيد سخت نيست؟ تازه اين گردگيري و خانهتكانيها به نظر ميرسد زحمت بسيار كمتري در برابر گردگيري و غبارزدايي ذهني و رواني دارد. واقعاً خوش به حال پدر و مادرهايي كه تعهد پدر و مادري را فراتر از اين ميدانند كه مثلاً كودك 50 سانتيمتري خود را در لحظه تولد به يك كودك يك متري در پنج شش سال بعد بدل كنند يا كودك 3 كيلويي در لحظه تولد را به يك كودك 14 كيلويي در سه سال بعد تبديل كنند، اما به هر ميزان كه دايره تعهد در ذهن پدر و مادرها وسيع و چندبعدي باشد، مسلماً دشواري در اين زمينه بسيار، اما با نتايج شيرين همراه خواهد بود، البته پدر و مادرهايي كه پيشتر بسياري از اين مقدمات را پشت سر گذاشتهاند و به عبارت ديگر از سالها قبل خودشان زير نظر خودشان بودهاند و ميديدهاند كه آيا اهل غلو بودهاند يا نه؟ آيا اهل فاجعهسازي بودهاند يا نه؟ آيا صاحب ذهن انفعالي يا فرافكن بودهاند يا نه؟ و تلههاي ذهني و شخصيتي را يك به يك با خود مرور كردهاند؟ در اين صورت آنها شبيه آدمهايي ميشوند كه هر چند ماه و هفته يك بار خانهشان را گردگيري و غبارزدايي ميكنند، بنابراين وقتي به عيد نوروز ميرسند كار چنداني ندارند چون خانهشان مهياي آمدن يك عيد است.
طبيعي است جوانهايي كه شخصيت سالمي را در طول سالها گرد ميآورند و دائماً در حال هرس خود هستند و جلوي چشم خود قرار دارند تا ببينند كه چطور رشد ميكنند و ضعفها و قوتهايشان كجاست اين جوانها وقتي در قامت مادر يا پدر ظاهر ميشوند مسلماً ميتوانند الگوهاي شخصيتي بهتري براي فرزندان خود باشند، چون ماحصل اين الگوي مناسب شخصيتي واژههايي است كه پيشتر از كوره امتحان و ابتلا بيرون آمده و پخته شدهاند. آنها ميدانند واكنش مناسب هر موقعيتي كدام واژه است. مثلاً ميدانند وقتي ميخواهند به كودك بگويند اين كار تو اشتباه است چطور اين را بگويند كه به تحقير كودك منجر نشود، بنابراين در اين باره بلاتكليف نيستند. در واقع بسياري از پدر و مادرها در اينكه در برابر هر رفتار كودك چه پاسخي بدهند اشتراك نظر دارند. هيچ پدر و مادري وقتي كودك لجبازي ميكند به او به به و آفرين نميگويند و اگر كسي به كودك لجباز يا كودكي كه رفتار غيرمنطقي از او سرزده به به و آفرين بگويد معلوم است كه جاي كار فراواني دارد، اما پدر و مادرهايي كه ميدانند مثلاً با كودك لجباز بايد برخورد شود، در اين باره اتفاق نظر دارند، اما آنچه پدر و مادرها را از هم متمايز ميكند چگونگي واكنش است. چطور و با چه لفظي به كودك بگوييم كه كار او در كتك زدن بچههاي همسن و سال خود اشتباه است، چون بسياري از والدين ميخواهند كه برخورد مناسب انجام دهند، اما واژههاي برخورد را نميشناسند، بنابراين واكنش آنها نه تنها موضوع را حل نميكند بلكه به مثابه نفت پاشيدن روي آتش، به تشديد آن منجر ميشود.