کد خبر: 892980
تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۱:۱۰
تجربه پدر و فرزندي گاه كمك مي‌كند خطاهاي ذهني‌مان را در رابطه با خداوند بهتر ببينيم
ماهيار را روي دستم بلند كرده‌ام و تا آن جا بالا برده‌ام كه او حالا دستش به سقف مي‌رسد. او حالا از شادي در پوست خود نمي‌گنجد. تازه زبان باز كرده و مي‌تواند جمله‌هاي دو سه كلمه‌اي بسازد پس مرتب مادرش را صدا مي‌زند: مامان ببين! مامان ببين!
    حسن فرامرزي

ماهيار را روي دستم بلند كرده‌ام و تا آن جا بالا برده‌ام كه او حالا دستش به سقف مي‌رسد. او حالا از شادي در پوست خود نمي‌گنجد. تازه زبان باز كرده و مي‌تواند جمله‌هاي دو سه كلمه‌اي بسازد پس مرتب مادرش را صدا مي‌زند: مامان ببين! مامان ببين!
من خيلي وقت‌ها در متن همين رابطه پدر و پسري به رابطه خودم با خدا هم نگريسته‌ام. در واقع اين رابطه پدر و پسري پنجره‌اي شده كه به واسطه آن بتوانم رابطه با خالق و مخلوق را هم بهتر ببينم. آنها كه مخالف بچه‌دار شدن هستند يا نه آن را زحمتي بيش نمي‌يابند كه جز رنج چيزي ندارد اين را هم در نظر بگيرند كه وقتي شما بچه‌دار مي‌شويد اتفاقاتي براي شما مي‌افتد كه اگر بچه‌دار نمي‌شديد هرگز نمي‌توانستيد آن رخدادها را در زندگي تجربه كنيد و يكي از اين رخدادها مشابهت‌هايي است كه در رابطه ميان پدر و فرزندي يا مادر و فرزندي با رابطه خالق و مخلوق وجود دارد و شما در پرتو آن مشابهت‌ها مي‌توانيد خطاهاي ذهني‌تان را با شفافيت بيشتري ببينيد.
 
  اين منم كه دست خود را به سقف مي‌زنم
وقتي ماهيار دستش را به سقف مي‌زند از خودش مي‌پرسد چه كسي دارد دستش را به سقف مي‌زند؟ جواب كاملاً روشن است و هيچ ترديدي در آن وجود ندارد. پاسخ يك كلمه است: من. اين «من» هستم كه دست خود را به سقف مي‌زنم و اين پاسخ به قدري گول‌زننده و فريب‌دهنده است كه بدون معطلي مادر را هم صدا مي‌زند تا او از مشاهده اين افتخار بزرگ محروم نماند. به واقع افتخار بزرگي است. ناگهان چنين جهشي در فردي به وجود بيايد و كاري كه پدر و مادرش هم نمي‌توانند انجام دهند او انجام دهد.
  قد من 5 هزار و 180 سانتي متر است!
از خودم مي‌پرسم آيا من در زندگي آنجا كه وهم توانايي سراغم آمده است، آنجا كه احساس كرده‌ام براي خود چيزي و كسي شده‌ام، آنجا كه بر توانايي‌هاي خود تكيه كرده‌ام شبيه پسرم عمل نكرده‌ام؟ او حق دارد كه با ذهن كودكانه‌اش خود را قهرمان بيابد. حق دارد كه مادرش را صدا بزند كه مامان! ببين! و معناي ضمني اين مامان ببين! اين باشد كه ببين! من هستم كه دستم را به سقف مي‌زنم اما چرا ماهيار در اين دام مي‌افتد؟ به خاطر اينكه در محاسبات خود نقش پدر را به حساب نمي‌آورد و آن را جدي نمي‌گيرد. مثل كسي است كه برود بالاي يك كوه 5 هزار متري و قد خود را در آنجا 5 هزار و 180 سانتي متر اعلام كند. كسي كه عقل دورانديش و شعاع ديد وسيع‌تري دارد به اين فرد خواهد گفت اگر راست مي‌گويي برويم كنار دريا و اگر كنار دريا هم همين قد را داشتي و قد تو آب نرفت من آن وقت از تو خواهم پذيرفت كه تو 5 هزار و 180 سانتي متر قد داري و اگر آن فرد قبول كند به محض اينكه از قله راه بيفتد و بيايد پايين يعني مثلاً از دماوند بيايد پايين و آرام آرام برود پايين‌تر، هرچه به لب دريا نزديك شود قد او آب خواهد رفت تا اينكه لب دريا برسد به 180 سانتي متر.
در مثال ماهيار هم اگر او دقيق نگاه كند مي‌بيند كه بر شانه‌هاي پدرش ايستاده است و از سر و كول او بالا رفته كه مي‌تواند دست خود را به سقف بزند و من با استفاده از مثال ماهيار و پدرش رابطه با خداوند را بهتر متوجه مي‌شوم و با خود مي‌گويم پس اين احتمال هم وجود دارد كه من از شانه نعمت‌هاي بسياري در زندگي بالا رفته‌ام و بر فراز آنها ايستاده‌ام و تصور كرده‌ام كه خودم بوده‌ام.
 
  پس چرا جنبشي در آن زانوها ديده نمي‌شود؟
يكي از عبارت‌هاي بسيار زيبايي كه ما در نماز آن را تكرار مي‌كنيم «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» است. اين از آن عبارت‌هاي زيبا و درخشان است. من به حول و قوت و نيروي توست كه بلند مي‌شوم و مي‌نشينم. هميشه ظاهر رخدادها در زندگي غلط‌انداز است. فرد با خود مي‌انديشد من با زانوهاي خود مي‌نشينم و با زانوهاي خود بلند مي‌شوم. راست هم مي‌گويد. من هر وقت مي‌روم سجده و از سجده بلند مي‌شوم با زانوهاي خودم به سجده مي‌روم و با همان زانوها بلند مي‌شوم اما اين ظاهر غلط‌انداز ماجراست. مي‌توانم كمي از آن لحظه فاصله بگيرم و به روزهايي نگاه كنم كه بيمار در گوشه‌اي افتاده بودم. در آن بستر بيماري زانوهاي من همچنان با من بوده‌اند اما آن زانوها ديگر نمي‌توانستند بلند شوند. مگر تو نمي‌گويي زانوها مرا بلند مي‌كنند. پس چه شد؟ در آن بستر بيماري چرا نمي‌توانستند بلندت كنند؟ و مگر همه مردگان با همان زانوها به زير خاك نمي‌روند، پس چرا ديگر جنبشي و تكاني در آنها ديده نمي‌شود؟
 
حكايت آن چند مورچه كه درباره منشأ نقش و نگارها بحث مي‌كردند
بسياري از ما مثل كودكان، فريب ظاهر را مي‌خوريم. چرا؟ به خاطر اينكه ظاهر، بسيار فريب‌دهنده و غلط‌انداز است. ماهيار از يك جهت حق دارد كه فرض كند دست خودش به سقف مي‌رسد چون واقعاً حس مي‌كند و مي‌بيند و در برابر چشمان خودش، انگشت‌هايش به سقف مي‌خورد. چند بار هم اين كار را مي‌كند كه مطمئن شود دست‌هاي خودش به سقف مي‌خورد، اما همه اينها مثل يك شعبده‌بازي فريب‌دهنده است.
اجازه بدهيد حكايت شيرين و زيبايي در اين باره از مثنوي معنوي برايتان نقل كنم. مولانا در مثنوي معنوي در حكايت «موري بر كاغذ مي‌رفت نبشتن قلم ديد...» اين چنين درباره اين نقص بزرگ انسان سخن مي‌گويد: «موركي بر كاغذي ديد او قلم/ گفت با مور دگر اين راز هم/ كه عجايب نقش‌ها آن كلك كرد/ هم‌چو ريحان و چو سوسن‌زار و ورد/ گفت آن مور اصبعست آن پيشه‌ور/ وين قلم در فعل فرعست و اثر/ گفت آن مور سوم كز بازوست/ كه اصبع لاغر ز زورش نقش بست/ هم‌چنين مي‌رفت بالا تا يكي/ مهتر موران فطن بود اندكي/ گفت كز صورت مبينيد اين هنر/ كه به خواب و مرگ گردد بي‌خبر.»
فرض كنيد سه چهار پنج مورچه روي كاغذ ايستاده‌اند، در حالي كه كسي با قلم روي كاغذ چيزي مي‌نويسد يا نقشي مي‌كشد. مورچه‌ها دارند اين منظره را مي‌بينند. مورچه اول مي‌گويد اين قلم عجب هنرمندانه اين خطوط را روي كاغذ مي‌آورد. چقدر اين قلم ستايش‌برانگيز است، درود بر اين قلم، سر تا پاي اين قلم را بايد از طلا گرفت، خلاصه همين‌طور درباره قلم حرف مي‌زند و او را مي‌ستايد و به اين ترتيب او در مشاهده آنچه آن لحظه روي مي‌دهد از شعاع قلم فراتر نمي‌رود -توجه كنيد كه همه ما در زندگي اين كار را مي‌كنيم و وقتي به چيزي خيره مي‌شويم و پديده‌اي را نگاه مي‌كنيم بسته به ادراكات و فهم و معرفتي كه داريم دست به انتخاب مي‌زنيم و در مشاهده يك رويداد، كاملاً گزينشي عمل مي‌كنيم. ترجيح مي‌دهيم چيزهايي را ببينيم و چيزهايي را نبينيم و از قلم بيندازيم- و به اين ترتيب ستايش‌هاي آن مورچه هم كاملاً وابسته به شعاع ديد اوست و شروع مي‌كند به مدح قلم كه ببينيد اين قلم چقدر استاد و هنرمند و عالي است. اما مورچه دوم كه شعاع ديد كمي بازتري دارد خطاب به آن مورچه مي‌گويد تو كجاي كار هستي كه اين چنين شروع كرده‌اي به مدح قلم و حواست نيست اين قلم كاره‌اي نيست، بلكه آن كه اين وسط كاره‌اي است و اين هنرمندي هم از او برمي آيد و مخزن اين خطوط و اين نقش و نگارها از ناحيه اوست، كسي نيست جز جناب انگشت. اين جناب انگشت است كه شايسته ستايش است و اگر هم بخواهيم اين نقش و نگارها را به كسي نسبت دهيم كسي جز جناب انگشت لايق اين مقام نخواهد بود، اما مورچه سوم كه شعاع ديد بيشتري نسبت به مورچه اول و دوم دارد و مي‌تواند نسبت‌ها را بهتر متوجه شود خطاب به آن دو مورچه پيشين مي‌گويد كه هر دوي شما پاك در اشتباه هستيد چون آن كه در اين ميانه هنرمندي مي‌كند بازوست، نه قلم و نه حتي انگشت، چون اگر بازو و زور بازو نبود از انگشت لاغر و مردني كاري ساخته نبود و طبيعتاً نمي‌توانست قلم را به چرخش و حركت و پويايي درآورد و آن نقش و نگارها را پديد آورد. چشم‌هايتان را باز كنيد و منصفانه ببينيد كه انگشت‌ها به بازوها تكيه داده‌اند و از خوان بازو بهره‌مند مي‌شوند، پس لطفاً نشاني غلط ندهيد و كسي كه بايد در اين زمينه او را منشأ اثر بدانيم و اين آثار را به او نسبت دهيم كسي جز جناب بازوي پرزور نيست.
 همين‌طور فرض كنيد مورچه چهارم كه ديد بيشتري دارد و مي‌تواند نسبت‌ها را نسبت به سه مورچه پيشين بيشتر دريابد، عضو و جوارح بعدي را نام مي‌برد كه كجا نشسته‌ايد كه خود بازو هم به واسطه عضوي ديگر به حركت و تكان درمي‌آيد، اما در نهايت مورچه‌اي كه از همه باهوش‌تر بوده و مي‌توانسته از ظاهر پديده‌ها عبور كند -كاري كه البته بسيار دشوار و جانكاه مي‌تواند باشد- به همه مورچه‌هاي پيشين هشدار مي‌دهد كه: «گفت كز صورت مبينيد اين هنر/ كه به خواب و مرگ گردد بي‌خبر.» آن مورچه كه فطانت و هشياري بيشتري داشته مي‌گويد واي بر شما كه شما همه صورت‌پرست هستيد و نمي‌توانيد از صورت‌ها جدا شويد و ناچار قضاوت و داوري شما هم نمي‌تواند از مرحله صورت و ظاهر عبور كند. در واقع آن كه قلم را به جنبش درمي‌آورد و آن نقش و نگارها را روي كاغذ رسم مي‌كند نه قلم است و نه انگشت و نه بازو و نه عضو ديگري، اين فكر و انديشه و جان است كه قلم را به حركت و پويايي درمي‌آورد. اگر پشت اين انگشت‌ها و پشت اين بازو و پشت اين قلم فكري نبود، اگر ذهني و روحي و رواني وجود نداشت كه اين كلمات از چاه آن ذهن و از رود آن روح بجوشد و بتراود و اگر انگيزه‌اي و انگيزشي نبود، در آن صورت آن نقش و نگارها هم پديد نمي‌آمد.
 
  ساختمان را به كارگر نسبت مي‌دهيد يا كارفرما؟
در واقع مولانا در اين جا مي‌گويد كه كارفرماي اصلي در امر ظاهر ديده نمي‌شود. شما مي‌رويد و ساختماني را مي‌بينيد كه در آن كارگراني كار مي‌كنند و هر كسي به كاري مشغول است، اما آيا آن ساختمان را به آن كارگرها نسبت مي‌دهيد يا نه به يك كارفرما؟ حتي اگر در آن لحظه آن كارفرما آن جا نباشد باز نمي‌توانيد آن ساختمان و نقش و نگارهايش را به كارگرها نسبت بدهيد، بلكه با خود مي‌گوييد اين ساختمان كارفرمايي دارد و حتي اگر من او را به واسطه اين چشم‌ها نمي‌بينم باز دليل نمي‌شود كه ظاهرگرايانه رفتار كنم و ساختمان را به كارگرها نسبت دهم.
اين مثال‌ها كمك مي‌كنند كه ما جنس و ويژگي رابطه‌مان با خداوند را بهتر متوجه شويم. آيا من به عنوان پدر يك كودك در لحظه‌هايي از زندگي دقيقاً با همان الگوي كودك خود رفتار نكرده‌ام؟ آيا من نيز به صرف اينكه دستم به سقف خورده و ديده‌ام كه اين انگشتان من است كه به سقف خورده حكم نرانيده‌ام كه اينك اين منم كه سقف را لمس مي‌كنم و آيا جز اين است كه با همين منطق بسياري از افراد حتي افراد خوب در اين دام مي‌افتند و دانش و علم و آگهي و نبوغ خود را به خود ربط مي‌دهند و مثلاً مي‌گويند كه ما سال‌ها دود چراغ خورده‌ايم و زحمت كشيده‌ايم و به اين جا رسيده‌ايم و همه چيز را به نبوغ و اراده و توان و توشه و خانواده و ژن خوب خودشان ربط مي‌دهند و به اين ترتيب نگاه نمي‌كنند كه از شانه چه نعمت‌هايي بالا رفته‌اند و مديون و مرهون چه كساني هستند و اگر حتي ظرفيت‌هايي در درون آنها وجود دارد اين ظرفيت‌ها را خود نساخته‌اند بلكه مثل چشم و گوش و زباني كه رايگان به آنها داده شده آن ظرفيت‌ها و هوش و توانايي‌ها هم به آنها داده شده است.
ما زماني در زندگي در ورطه پوچي و منفي‌بافي مي‌افتيم كه در دام ظاهر مي‌افتيم، اما وقتي كسي به خود نگاه كند و ببيند آنچه دارد همه اماني است و همه به او داده شده و مي‌توانست اين اراده و اين هوش و اين توانايي‌ها و حتي اين ظاهر و رنگ و قد و قيافه به فرد ديگري هم داده شود و فرد هيچ تلاشي براي به دست آوردن رنگ پوست و قد و قيافه و توانايي‌ها و هوش خود نكرده است، در آن صورت در محاسبه‌هاي خود در زندگي به گونه ديگري رفتار خواهد كرد. ظاهرگرايي و ظاهرپرستي و فاصله نگرفتن از علل و اسباب باعث مي‌شود كه انسان گاه همان ديد و شعاع ديد و نسبتي را در زندگي داشته باشد كه در حكايت مولانا مورچه‌هاي نزديك‌بين روي كاغذ و نسبت دادن نقش و نگارها به قلم و انگشت‌ها و بازو داشتند.

 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها