
جهانگير آموزگار
در ميان ابواب جمعي نظام سلطنتي، تنها بخش معدودي توانستهاند از پوسته پيشين خويش به درآيند و به بررسي واقعبينانه زمينههاي سقوط محمدرضا پهلوي بپردازند كه بيشك جهانگير آموزگار در زمره آنهاست. او به رغم ارتقا تا سطح وزارت در كابينه علي اميني و در عين خالي بودن از بغض انقلابيون نسبت به شاه و حكومتش، توانسته است با رويكردي بيطرفانه به تحليل «فراز و فرود دودمان پهلوي» بپردازد. اين متن، نخست در امريكا نشر يافته و سپس به فارسي بازگردانده شده است. اميد آنكه مقبول افتد.
هرچند «مدارك» ارائه شده در جهت اثبات توطئه خارجي در سقوط دودمان پهلوي، ممكن است در چشم ناظران بيطرف، ناچيز، اتفاقي، دوردست و فاقد قدرت اقناعكننده جلوه كند، اما مسئوليت خارجيان در انقلاب فوريه نه تنها از نظر تمامي ايرانيان مقيم خارج بلكه در اعتقاد بسياري از ايرانيان بلندپايه و مطلع و تربيتيافته غرب نيز موضوعي غيرقابل بحث است. پرسشي كه بيدرنگ مطرح ميشود اين است كه چرا يك فرضيه تحقيرآميز- كه معنايي جز اعتراف به برتري خارجيان ندارد- براي مردمي كه به هويت ايراني خود، به استقلال سياسي و سرنوشت تاريخي كشور خويش مينازند، بايد چنين جاذبهاي داشته باشد؟ پاسخ را شايد بايد در برخي از اسرار فاش نشده انقلاب، ويژگي خاص تاريخ سياسي ايران و برخي از خصوصيات رواني ايرانيان جستوجو كرد.
ناگفتههاي انقلاب، «فرضيهساز توطئه»
گوشههايي از ماجراي انقلاب1979 كه هنوز در پرده استتار مانده، درست به سبب تمايل فطري ايرانيان به دخيل دانستن دسيسه خارجي در مسائل پنهان كشور خود، فرضيه توطئه را تقويت ميكند. موضوعات ناشناخته درباره جنبههاي اساسي انقلاب يكي از تحليلگران ايراني را به ارائه توجيهي منطقي براي جاذبه فرضيه دخالت خارجي واداشته است: از آنجا كه رژيم پهلوي در چشم بسياري از ناظران مطلع وقت رژيم نيرومندي به شمار ميآمد و از آنجا كه نظامهاي قدرتمند، خود به خود سرنگون نميشوند، پس به اين نتيجه ميرسيم كه تنها يك قدرت بزرگتر ميتوانست سلسه پهلوي را از مسند حكومت سرنگون كند و اين قدرت بزرگتر هم جز از خارج از جاي ديگري نميتوانست منشأ گيرد! البته مقبوليت فرضيه توطئه خارجي، خيالپردازي محض و يك واكنش صرف در برابر پديدههاي ناشناخته نيست چراكه تاريخ ايران طي دو قرن گذشته خود، اين مدعا را تأييد ميكند. از جنبش موفقيتآميز مشروطهطلبي(1906) در زمان سلطنت رو به زوال مظفرالدين شاه به عنوان حركتي كه مورد حمايت انگليسها بود نام ميبرند، حال آنكه توطئه ضدمشروطه كه متعاقباً در سال1908 توسط محمدعلي شاه به مورد اجرا گذاشته شد، آشكارا مورد حمايت روسها بود. از آن پس سياستمداران ايراني از عالي گرفته تا داني، به عنوان مهرههايي در بازي بزرگتر رقابت يا همكاري ابرقدرتها تلقي شدند. از ديدگاه عدهاي از تاريخنگاران و مردم، اگر همه رويدادهاي دو قرن گذشته ايران به انگشت خارجي پيوند داشته باشد دليلي ندارد اين آخرين رويداد كه مهمترين نيز بوده است از قاعده مستثني باشد؟
چرا آويختن از دامان توطئه خارجي؟
چه دليلي دارد كه تصور كنيم انقلاب1979 از رويدادهاي1906، 1908، 1921، 1941 و 1953- كه به تحريك، حمايت، رهبري و تا حدي مداخله پشت پرده قدرتهاي خارجي پديد آمدند- متفاوت باشد؟ سياستمداران ايراني كه در حال حاضر دور از وطن خود در امريكا بهسر ميبرند، با رضايت خاطري شيطنتآميز، فرازي از نوشته يك آرمانگراي جوان امريكايي را كه دوست ايران بود ولي در شبكهاي از تحريكات خارجي گرفتار آمد، نقل ميكنند. مورگان شوستر درباره توطئههاي روس و انگلستان در آغاز قرن حاضر مينويسد: «دو كشور قدرتمند مسيحي و به ظاهر روشننگر، حقيقت و شرف و نجابت و قانون را بيپروا زير پا گذاشتند و با اقدامات خود عليه تماميت ارضي ايران در كار« تجاوز»، « فريبكاري» و« قساوت وحشيانه» ضربالمثل شدند. تبعيديان ايراني ميپرسند: به چه دليل ميتوان قبول كرد كه قدرتهاي بزرگ در سالهاي1970 متفاوت بوده باشند؟
اعمال نفوذ انگلستان و روسيه از طريق ارعاب، رشوه، قول حمايت، تهديد به استعمال زور و مداخله نظامي در كار سياستمداران در ايران، مردم اين كشور را از نظر روحي براي پذيرفتن فرضيههاي توطئه آماده كرده است و اكثريت قاطع ايرانيان حتي كساني كه از عاليترين سطح آموزش برخوردار شدهاند و برخي از تربيتشدگان خارج كه بهطور معقولي با سياست و سياستمداران خارجي آشنايي دارند، هنوز در عميقترين زواياي فكر خود با بدگماني سختي دست به گريبانند كه به آنها ميگويد: هيچ چيز مهمي بدون اينكه نفع و دخالت خارجي اقتضا كند در كشورشان روي نميدهد! ايرانيان كه ذهنشان در خردسالي با داستانهايي از تحريكات، توطئهها، مداخلات و شيوههاي ناهنجار خارجي بمباران شده است، ظن دخالت منافع خارجي در تدارك يك انقلاب پيشبيني نشده و به عمل در آوردن آن را توسط عمال خارجي با رغبت و آمادگي ميپذيرند. چیزی که در داستان «دایی جان ناپلئون» به قلم یکی از نویسندگان ایرانی تجلی دارد. در ميان ايرانيان دور از وطن، نسبت به هنري كيسينجر يك احساس احترام غيرعادي وجود دارد، زيرا او دولت كارتر را متهم كرد كه «يك ناآرامي كوچك» را نخست با تحميل سياست غلط «فضاي سبز سياسي» به شاه به انقلابي مبدل ساخت، سپس وقتي كه اين سياست با شكست روبهرو شد آشكارا و مصرانه شاه را به ترك كشور وادار كرد.
توطئه خارجي به عنوان علت سرنگوني رژيم به دليل سومي هم داراي جاذبه است: اين موضوع با گرايش روحيه ايراني به پذيرش حكم قضا و قدر كاملاً منطبق است. از آنجا كه انسان در دخالت فردي بر سرنوشت خود اختياري ندارد، سرنوشت ملتها نيز طبعاً خارج از حيطه اختيار آنهاست. در اين زمينه فكري، توطئه خارجي به صورت فرضيه مطلوبي جلوه ميكند.
وزنه اندك مدارك به نفع تئوري توطئه
بهرغم پيشينههاي بيشمار تاريخي كه مؤيد تحريكات خارجي در ايران است و بهرغم معقول بودن برخي از مطالبي كه درباره ريشه تحريكات خارجي عنوان ميشود و با وجود دقت برخي از الهامات دروني ايرانيان، موضوع همدستي و دخالت خارجيان چيزي است كه احتياج به سند و مدارك دارد. نه تنها سخناني كه در رابطه با انگيزههاي خارجي مطرح ميشود ضد و نقيض و برانگيزنده سوءظن است، بلكه پيآمدنهاي انقلاب نيز تا حدودي، ادعايي را كه در اين زمينه عنوان شده است، نقض ميكند. براي مثال ادعاي سلطنتطلبان در اين مورد كه قيام آيتالله خميني بر ضد شاه از پيش توسط دستگاههاي اطلاعاتي خارجي برنامهريزي شده بود، توسط رويدادهاي بعدي تأييد نميشود. بايد گفت كه احتمال سقوط شاه ظاهراً براي مقامات امريكايي طي ساليان دراز، چنان بعيد و غيرقابل تصور بود كه وقتي سقوط رژيم به صورت يك امر قريبالوقوع درآمد، همه تقريباً غافلگير شدند.
همه قرائن آشكار، ملموس، احتسابپذير و منطقي چنين حكم ميكنند كه امريكا نميبايست خواستار سقوط شاه بوده باشد، آن هم به سود شخصي كه بدون پردهپوشي و با حالتي سرسختانه و آشتيناپذير دشمن امريكا بود. خصومتبارترين حملات آيتالله خميني خطاب به شاه، به اين سبب بود كه به اعتقاد وي، او نوكر امريكا و پشتيبان اسرائيل بود. بنابراين سرنگوني شاه و پايان نظام سلطنتي، چيزي نبود كه به سود امريكا باشد. براساس محاسباتي كه با احتياط و محافظهكاري انجام گرفته است، انقلاب بهمن1357 به لغو معادل12 ميليارد دلار سفارشهاي نظامي كه به شركتهاي امريكايي داده شده بود و از دست رفتن بازار فروش3 تا4 ميليارد دلار در سال كالاهاي سرمايهاي، تجهيزات صنعتي، خدمات فني و زيان رسيدن به تعداد زياد ديگري كسب و فعاليتهاي اقتصادي امريكايي انجاميد.
ايران به تنهايي سالي 8 ميليارد دلار از امريكا جنگافزار ميخريد. خريداري هواپيماهاي پيشرفته امريكايي توسط ايران، به پنتاگون امكان داد كه هزينههاي خود را در زمينه توسعه و تحقيقات پايين آورد. داد و ستد بازرگاني با ايران، بهطور مستمر مازاد قابل توجهي به سود امريكا داشت. انقلاب سبب بالا رفتن بهاي نفت و آسيب رسيدن به تراز پرداختهاي امريكا شد. اثر ديگر آن، سقوط ارزش دلار بود كه بار ديگر بيم گرفتار شدن به مشكلات انرژي را در دلها زنده كرد. صادرات چند ميليارد دلاري امريكا به ايران، پس از انقلاب تنها به آب باريكهاي تبديل شد! صرفنظر از مسائل اقتصادي و نفت، چنين مينمود كه آنچه بيشتر به منافع امريكا لطمه وارد كرده، كاهش نفوذ اين كشور در منطقه پهناوري است كه پايين مرزهاي جنوبي اتحاد شوروي قرار دارد و از پاكستان تا تركيه كشيده شده است. بنا به نوشته يك امريكايي كه از جريانات دروني دولت امريكا آگاهي دارد، سياست بلندمدت امريكا در آسياي جنوبغربي به مدتي بيش از يك دهه بر اين فرض استوار بود كه ايران كشور نيرومندي است و در آينده نيز همچنان يك قدرت ثابت و نيرومند محلي كه منافعش با منافع امريكا همجهت و هماهنگ است باقي خواهد ماند! علاوه براين، سايروس ونس وزيرخارجه پيشين امريكا، با صراحت در كتاب خاطرات خود آورده است: حذف ايران از شمار متحدان امريكا و قرار گرفتن اين كشور در زير مهار يك رژيم غيردوستانه، ضربهاي بود كه بر امنيت و منافع سياسي امريكا در آسيايجنوبغربي وارد شد.
ادعاي همدستي انگلستان با انقلاب!
همدستي ادعايي انگلستان در تحريك شورش و ناآرامي عليه رژيم(شاه) نيز با تكيه بر يك سلسله قرائن و مدارك ملموس و متضاد، محل سؤال و تأمل قرار ميگيرد. يك موضوع كه نميتوان آن را فراموش كرد ذكر اين مطلب است كه در همان سال كه انگلستان از جانب هواداران سلطنت به دامن زدن آتش انقلاب متهم ميشد، در نوامبر1978 سفارت انگلستان به اشغال واحدي از مجاهدين درآمد. درپنجم نوامبر1978 دفاتر سفارت انگلستان در تهران، مورد هجوم خرابكاران قرار گرفت، تجهيزات ارتباطي آن نابود و ساختمان چهار طبقه سفارت به آتش كشيده شد. نكته ديگر اينكه يكي از نخستين خبرنگاران خارجي كه بعد از پيروزي آيتالله خميني از ايران اخراج شد، خبرنگار« بي بي سي» بود. همان كسي كه قبلاً به مخابره گزارشهاي ضد شاه و طرفدار انقلاب متهم شده بود، اين بار او را به نشر اكاذيب و فرستادن گزارشهاي تهمتآميز درباره رژيم اسلامي متهم كردند. اگر همه اين چيزها نوعي صحنهسازي از جانب وايتهال يا وستمينستر بوده باشد، جاي آن دارد كه شخص انگشت حيرت به دندان بگيرد. چنين به نظر ميرسد كه انگلستان نيز در جريان پيروزي آيتالله خميني از جمله بازندگان بود. از هم فروپاشيدن رژيم شاه را به هيچ دليل قانعكنندهاي نميتوان بيدرنگ به سود منافع ملي و منطقهاي انگلستان دانست. هر چند حملات گاه و بيگاه شاه به جامعه در حال انحطاط انگلستان، ممكن بود احساسات مغرورانه اعضاي مجلس لردها را جريحهدار كرده باشد اما روابط لندن با تهران، بيش از آن اهميت داشت كه در محراب احساسات قرباني شود.
همان گونه كه آخرين سفير انگلستان در دربار پهلوي خود اذعان ميكند، ايران در دوران شاه يك متحد ارزشمند، يك بازار بسيار پرسود، يك نيروي تثبيتكننده بعد از خروج انگلستان در پايان سال1971 از خليجفارس، يك تدارككننده مطمئن نفت، بزرگترين بازار كالاها و خدمات انگلستان در خاورميانه و يك مشتري ثابتقدم براي جنگافزارهاي انگليسي به شمار ميرفت. چنين به نظر ميرسد كه در رابطه با هر يك از موارد بالا - كه نفع انگلستان در آنها نهفته بود- انقلاب بهمن57 اگر نه يك فاجعه، لااقل چيزي جز يك حادثه ناخواسته نبود و اگر انگلستان به خاطر بالا بردن قيمتهاي نفت به انقلاب دامن زد، چرا دولت تاچر در سرتاسر سالهاي دهه1980 حتي از بحث خشك و خالي هم پيرامون يك اقدام مشترك با اوپك به منظور جلوگيري از سير نزولي قيمتهاي نفت خودداري ورزيد؟ به همين قياس سراغ كردن هرگونه نفعي براي مجموعه دنياي غرب در پشتيباني از آيتالله خميني دشوار است. ممكن است شاه حريف دلبخواهي آنچنانكه غرب انتظار داشت نبوده باشد. اين واقعيتي است كه هر يك از متحدين غربي احتمالاً در امر خاصي با او اختلاف داشتند.
نسبت روسها با انقلاب ايران
و اما درباره اتحاد شوروي، ديپلماتهاي بسيار آگاه و منابع محرمانه اطلاعاتي غرب در مسكو و نقاط ديگر، هيچ دليل معقولي كه دال بر دستداشتن شوروي از ناآراميهاي ايران باشد، نيافتهاند. همه قرائن بيروني حاكي از آن است كه كرملين ثبات سياسي همسايه جنوبي خود را تحت حكومت شاه بر هر گونه تغييري ترجيح ميداد.
روابط دولت شوروي در خلال دهههاي1960 و1970 با شاه اگرچه صميمانه نبود، اما در يك مسير درست معقول حركت ميكرد. كارشناسان فني شوروي در چندين طرح صنعتي از جمله كارخانه عظيم ذوبآهن اصفهان به ايران كمك ميكردند. مسكو مقادير زيادي گاز طبيعي به قيمت مطلوب از ميدانهاي نفتي جنوب ياران دريافت ميكرد و حتي انتظار داشت كه با احداث يك خط لوله جديد، مقدار بيشتري گاز از ايران دريافت دارد. پس از انقلاب چنانكه در گزارشها منعكس است، انتقال گاز ايران به شوروي بيدرنگ قطع و بر قيمت آن نيز افزوده شد. همچنين بهسختي ميتوان تصور كرد كه چشمانداز استقرار يك حكومت اسلامي در چند مايلي جمهوريهاي آسياي مركزي با50 ميليون نفوس مسلماني- كه از طريق فلات ايران به سوي قبله نگاه ميكنند- براي شوروي منظره وجدانگيزي بوده باشد. بدون شك رهبران كرملين هيچ علاقهاي نداشتند كه در امتداد مرزهاي جنوبي شوروي، از راديو- تلويزيون برنامههاي مذهبي پخش شود!
بايد پرسيد كه با استقرار رژيم جديد چه چيزي ممكن بود عايد مسكو شود؟ ستون پنجم شوروي كه همان حزب توده باشد پس از انقلاب رسوا و چگونگي فعاليتهايش برملا گرديد. اعضاي آن نيز دستگير، زنداني و اعدام شدند. رهبران حزب توده به جنايات شوروي عليه ايران و جنايتهاي خود نسبت به مامميهن اعتراف كردند. بازرگاني شوروي با ايران - كه چهار سال قبل از انقلاب5درصد مجموع رقم واردات كشور را تشكيل ميداد- چهار سال بعد از انقلاب، به2 درصد اين رقم كاهش يافت! هيچ گونه مدرك قانعكنندهاي نيز كه مسكو بهطور مستقيم درصدد تقويت ستون پنجم خود، حزب توده و ساير گروههاي تندرو از طريق ارسال اسلحه براي آنها برآمده باشد، به دست نيامده است.
اسرائيل، زيانديده اصلي انقلاب ايران
بررسي نقشي كه ادعا ميشود اسرائيل در سرنگوني رژيم پهلوي ايفا كرد و اثبات آن نسبت به ادعاهاي ديگر، كاري دشوارتر است. به نظر نميرسد كه هيچ كشوري بيش از اسرائيل از سقوط شاه زيان ديده باشد. همانگونه كه محمدحسنين هيكل روزنامهنگار مصري و ديگر تحليلگران نوشتهاند: تهران و تلآويو، منافع مشترك عميقي در منطقه به صورت مبادله اطلاعات محرمانه، داد و ستد بازرگاني، همكاري فني و معاملات اسلحه داشتند. اسرائيليها هم به همان اندازه شاه نسبت به مقاصد شوروي در منطقه بدگمان بودند و شاه ميدانست كه آيتالله خميني روابط نزديكي با ياسر عرفات برقرار كرده است. سازمان الفتح آشكارا به گروههاي چريكي در ايران و فعاليتهاي ضددولتي آنها مدد ميرساند. مقامات موساد و ساواك همواره با يكديگر در تماس نزديك بودند. اسرائيل بين40 تا70 درصد از نيازمنديهاي نفتي خود را از طريق ايران تأمين ميكرد، ارزش مبادلات بازرگاني بين دو كشور درسال 1978 به نيم ميليارد دلار نزديك شده بود و صحبت از سفارش معادل600 ميليون دلار سلاحهاي كوچك از تلآويل براي ارتش ايران مطرح بود. تعدادي از كارشناسان كشاورزي اسرائيل نیز در مزارع دولتي در نزديكي تهران به كار اشتغال داشتند.
سرانجام داوري نهايي درباره يك ادعا
در تحليل نهايي، آنچه ميتوان گفت اين است كه فرضيه دستداشتن خارجيان در شكست قطعي شاه، شايد بيشتر محملي باشد كه سلطنتطلبان با توسل به آن خشم و سرخوردگي خود را فرونشانند تا ابزاري كه بتواند تحليلگران را در ارزيابي رويدادها ياري دهد، البته همه گزارشهايي كه تاكنون انتشار يافته، حاكي از آن است كه رفتار پايتختهاي خارجي در برابر شاه و آيتالله خميني با گذشت زمان دستخوش تغيير شد. در آغاز سال 1978 هيچيك از قدرتهاي خارجي انتظار سرنگوني سريع شاه را نداشتند اما در گردهمايي سالانه سران غربي در گوادالوپ در ژانويه 1979، امريكا، انگستان، فرانسه و آلمان به اين نتيجه رسيدند كه كار شاه از نظر سياسي تمام شد و آنها بايد درباره آينده ايران، با فرض حضور نداشتن شاه، صحبت كنند. در خلال12 ماهي كه از اين ميان گذشت، موضع علني خارج، به فراخور كاهش مستمر عزم و قدرت شاه، موفقيت روزافزون انقلابيون در جلب پشتيباني مردم و بدبيني فزاينده خود شاه نسبت به امكان دوام آوردن رژيم، از حمايت كامل به تشويقهاي پراكنده و سپس به رويگرداني عملي از رژيم تبديل يافت. در وهله آخر، بر اساس«مداركي» كه تا كنون در دسترس قرار داشته است رأي متفق هيئت داوران نميتواند بر قطعيت وجود توطئه خارجي تعلق گيرد. هنوز نه تنها هيچ مدرك ملموس و محكم بلكه حتي دلایل كافي هم براي اثبات اينكه توطئه خارجي علت اصلي سرنگوني شاه بود، ارائه نشده است.