مثل همه آدمها او هم بر سر دوراهي قرار گرفته بود؛ يک سو مسيري بود که سالها برايش زحمت کشيده بود و براي به ثمر رسيدن اين زحمتها ايستاده بود. همه او را به عنوان زني موفق ميشناختند؛ زني که توانسته است بر همه مشکلات و سختيها فائق بيايد و هم تحصيلات عاليه داشته باشد و هم شغلي خوب و آبرومند.
در زندگي خانوادگياش هم موفق بود و توانسته بود با برنامهريزي مناسب همه چيز را در جاي خودش به درستي پيش ببرد. افق روشني را هم در پيش داشت.
ميدانست اگر بر سر کارش بماند روزهاي روشنتري انتظارش را ميکشد؛روزهايي که ميتوانست به عنوان يک مدير موفق زن خوش بدرخشد و زبانزد شود. از همه اينها مهمتر احساس غروري بود که با رسيدن به چنين جايگاهي در وجودش جوانه ميزد و او را تا اوج ميکشيد.
در همين فکر بود و لبخندي گوشه لبانش نقش بسته بود که صداي گريه فرزندش او را به خود آورد. کودک شيرخوارهاش از خواب بيدار شده بود و گرسنه به نظر ميرسيد. به سراغ بچه رفت و چهره معصوم کودکش را براي لحظاتي نگاه کرد. وابستگياش به کودکش بيشتر از آن بود که وصف شود و صداي گريه کودک در جانش چنگ ميانداخت. فرزندش را در آغوش کشيد و با بوسهاي از صورت کودک آبي بر آتش بيقرار درونش ريخت. مسير دوم زندگياش همين بود؛ مادر بودن. هر روز که سر کار ميرفت و به خانه بازميگشت احساس ميکرد فرزندش بزرگتر شده و او از ديدن لحظههاي بزرگ شدن و قد کشيدن کودکش محروم بوده است. انگار کودک هم به اندازه ساعتهايي که مادرش را نميديد از او دور ميشد. انگار با مادربزرگ و مربي مهد آشناتر بود و حتي گاهي اوقات براي مادر غريبي ميکرد. بگذريم از لحظههايي که غلبه احساس مادرانه باعث ميشد تا از ميانه دنياي کار روزانه تمام هوش و حواسش به مهدکودک برود و دلشورهاي عجيب قلبش را خراش دهد. فکر نميکرد هيچ وقت در چنين دوراهي سختي قرار بگيرد؛ دوراهياي که سختترين دوراهي زندگياش بود.
کاغذ و قلم را برداشت؛ لحظههاي حضور سر کار و نقشآفريني اجتماعياش قابل تکرار بود. حالا اين اداره نشد اداره ديگر و در نقشي ديگر و با همکاراني ديگر. اما لحظات قد کشيدن فرزندش هيچگاه تکرار نميشدند. دلش نميخواست اين لحظهها را از دست بدهد.