حسين كشتكار
آقاي محمودي دبير فيزيك وقتي درس تمام شد در حاليكه معادلات و فرمولها را از روي تخته سياه پاك ميكرد،گفت:«درس امروز تموم شد، اما بد نيست يه مطلب مهم غير درسي هم بگم. فايده اين درسها اينه كه انسان از دانشي كه بلده در راه صحيح و اصول انساني استفاده كنه. وگرنه دانش و تحصيلات هر چقدر هم بيشتر بشه اگه در خدمت انسانيت نباشه نه تنها موجب تعالي جامعه نيست، بلكه موجب تخريب و ضرره. ممكنه سؤال پيش بياد كه چطور ميشه علم كه يه ارزش محسوب ميشه هم موجب سعادت باشه هم موجب بدبختي. يه مثال ميزنم خوب دقت كنيد...» آقاي محمودي وسط تخته شكل يك چاقو و دوطرف چاقو شكل دو آدمك كشيد و از بچهها خواست بگويند شكلها چيست.
تقريباً همه همكلاسيها يك جور جواب دادند. محمودي همينطور كه زير عكس وسط نوشت «چاقو» و زير تصاوير آدمكها نوشت« انسان» گفت:«آفرين درسته.من شكل يه چاقو و دونفر انسان رو كشيدم تا براي توضيحاتم مثالي بزنم.»بعددر حاليكه به آدمك سمت راست اشاره ميكرد،گفت:«ببينيد اگه اين چاقو دست يه انسان جراح متعهد به اصول انساني بيفته با اين چاقو جان بيماري رو نجات خواهد داد.» دوباره با دستش به آدمك سمت چپ اشاره كرد و گفت:« اما اگه همين چاقو دست يه انسان منحرف و لاابالي بيفته ميتونه جان انساني رو بگيره.» حرف آقاي محمودي كه به اينجا رسيد بالاي تصوير چاقو نوشت:«علم و دانش». بعد دوباره ادامه داد:«بچهها علم هم يه وسيله است درست مثل چاقو. اگه علم و دانش در خدمت انسانهاي متعهد باشه اون علم موجب سعادت جامعه و انسانيت ميشه ولي اگه تو دست دشمنان بشريت باشه، موجب نابودي بشريت ميشه كه نمونههاش رو امروزه از جنايات صهيونيستها، امريكا و ديگر دولتهاي به ظاهر پيشرفته استعمارگر نسبت به كشورهاي آزاديخواه و مستقلي كه ميخوان تحت تسلط هيچ كس نباشن مي بينيد و دقت كنيد چطور از علم و دانش در جهت ساخت بمب هستهاي استفاده كردند و ما كه ميخوايم از همين دانش هستهاي در جهت صلح آميز و خدمت به بشريت استفاده كنيم مورد هجوم و تحريم ظالمانه مجامع بينالمللي قرار ميگيريم.» مصطفي كه جزو بچههاي زرنگ و شاگرد اول كلاسمون بود دست بلند كرد و به آقاي محمودي گفت:«آقا ببخشيد كه اينو ميگم. توضيحاتتون درسته، اما شما زير شكل هر دو آدمك نوشتيد انسان. اينطور شما اونها رو تو انسانيت برابر نوشتيد. بهتر نيست زير عكس سمت چپ بجاي كلمه انسان بنويسيد انسان نما؟ فكر كنم اينطوري مثالتون بهتر به ذهن برسه.» دبيرگفت:«آفرين احمدي درست گفتي. تذكر خوبي بود. بهتره زير شكل اين آدم بيتعهد بنويسم انسان نما.»
زنگ كه خورد بچهها همه از كلاس خارج شدند، اما مصطفي احمدي به طرف ميز محمودي رفت و مشغول صحبت با او شد. خانه من و مصطفي تو يك كوچه بود و ما معمولاً در مسير رفت و برگشت اغلب با هم بوديم. منتظر شدم تا صحبتهاي دبير و مصطفي تمام شود تا با هم به خانه برگرديم. موقع برگشتن مصطفي گفت:«ببخش كه معطل شدي.لازم بود با محمودي صحبت كنم. ميدوني كه امسال سال سرنوشتسازيه بايد براي شركت در كنكور سال آينده حتماً مشورت ميكردم.» گفتم:«بالاخره چي شد؟ ميخواي تو چه رشتهاي شركت كني؟» مصطفي گفت:«قصد دارم كنكور، در رشته فيزيك هستهاي شركت كنم. دلم ميخواد در آينده يك دانشمند هستهاي بشم و در خدمت پيشرفت كشورم باشم.» هنوز به منزل نرسيده بوديم. نزديك نانوايي سنگكي كه رسيديم مصطفي به من گفت:«براي خونه نون نميخواي؟» گفتم:«نه» مصطفي گفت:« من بايد براي خونه چندتا نون بگيرم. اگه معطل ميشي تو برو من مزاحمت نميشم.» نگاهي به داخل نانوايي انداختم. خلوت بود، يكي دونفر بيشتر در صف نان گرفتن نبودند. گفتم:« منتظرت ميمونم. نونوايي خلوته.»مصطفي تشكر كرد و به داخل نانوايي رفت و چند دقيقه بعد با چند نان سنگك برگشت. در راه رفتن به خانه سؤال كردم:«مصطفي نظرت در باره حرفاي محمودي چيه؟»
مصطفي گفت:« به نظر من كه محمودي دبير خيلي خوبيه.» گفتم:« درسو نميگم، منم قبول دارم محمودي واقعاً تو فيزيك خيلي استاده. منظورم حرفاي امروزشه كه در مورد علم و دانش و تعهد يه انسان دانشمند به انسانيت و اين حرفا ميگفت.»
مصطفي گفت:« خيلي جاي بحث بود، اما وقت نشد. من ميخواستم چيزي بگم، اما ديگه كلاس تموم شد.» گفتم:«چي ميخواستي بگي؟» مصطفي همانطور كه نانها را دست به دست ميكرد،گفت:« من چيزي غير از اوني كه محمودي گفت نميخواستم بگم. اتفاقاً در تكميل حرفاش ميخواستم بگم تنها تعهد و احساس مسئوليت كافي نيست، بلكه بايد اين تعهد، ريشهدار باشه و اصالت هم داشته باشه.» گفتم:« يعني چي بايد اصالت داشته باشه؟» مصطفي گفت:«منظورم اينه يه انسان متعهد بايد از همون بچگي متعهد و با مسئوليت تربيت بشه يعني...» حرف مصطفي كه به اينجا رسيد متوجه شدم كه با دقت به نانها نگاه ميكند. چندتا سنگ به نانها چسبيده بود. ريگهاي تنور نانوايي بود كه از نانها جدا نشده بود. مصطفي در حال جدا كردن سنگها گفت:« چرا من اين سنگا رو نديدم ؟ حالا بايد برگردم و اين سنگا رو بدم به نانوايي!» با تعجب گفتم: «نونوايي چرا؟ ول كن اين چندتا سنگ ارزش اين همه راه رفتن رو نداره. بريز دور.»
مصطفي گفت:«بچه كه بودم، يه بار نون سنگك خريدم، سنگاش خوب جدا نكرده بودم و بهش چسبيده بود. خونه كه رسيدم، بابام سنگا رو جدا كرد داد دستم گفت برو بده به شاطر. نانواها بابت اينا هزينه ميكنن.»
مصطفي در حالي ريگها را به نانوايي برگرداند كه عملاً به من درس تعهد و انسانيت آموخت و البته من آنموقع نميدانستم مصطفي احمدي روشن، همكلاسي آن روز من در آيندهاي نزديك يكي از دانشمندان متعهد كشورم خواهد شد كه عاقبت در راه تعهد به كشورش به وسيله دشمنان و مخالفان پيشرفت كشورمان به شهادت خواهد رسيد.