
معمولاً در نگاه به علم دو ديدگاه داريم كه يكي مبتني بر ديدگاههاي پوزيتيويستي و تجربي است كه معتقد است همه علوم يكپارچه بوده و به همه علوم و دانشها با يك نگاه مينگرد. در واقع از اين ديدگاه هدف همه علوم يك چيز است. ديدگاه ديگر نگاه تفسيري و تأويلي است كه معتقد است همه علوم يكپارچه نبوده و بر اين اساس علوم تجربي، انساني و اجتماعي را دستهبندي ميكند.
بنابراين وقتي ما از ديدگاه علوم تجربي بنگريم يا پوزيتيويستي به پيشرفت علم در كشور نگاه كنيم، وضعيت كشور مناسب و غرورآفرين است و پيشرفتهاي خوبي نيز داشتهايم. به عنوان نمونه ما در زمينه سلولهاي بنيادي يا هوا فضا و... از شرايط خوبي برخورداريم.
اما اگر از ديدگاه علوم انساني و اجتماعي به توسعه علمي بنگريم، وضعيت خوبي نداريم، در عرض چهار دهه گذشته توليد علمي و پيشرفتهاي علمي ما در زمينههاي جامعهشناسي و علوم سياسي و هر چه به اين دانشها مربوط است، خيلي ناچيز بوده است.
يكي از علل اين مسئله اين است كه ما در علوم انساني و اجتماعي هنوز به اسطورههاي قبلي خود به شدت پايبنديم و ديدگاهي انتقادي نسبت به آن نداريم. يعني برخلاف آنچه به ما گفته ميشد به «ما قال» توجه كنيم و نه به «من قال»، برعكس ما بيشتر آن شخص و شخصيت بر ما سيطره دارد.
اين نبود ديدگاه انتقادي مشكل بزرگي است. بهعنوان نمونه خط قرمز ما اين بوده كه يك انديشمند اسطورهاي يك سخني را گفته و پس از اين نبايد خيلي او را نقد كرد.
نكته دوم اينكه ما در علوم انساني هنوز شيوهها و روشهاي جديد پژوهشي را به كار نميگيريم. يعني سعي ما بر اين است كه بيشتر براساس همان ديدگاههاي پوزيتيويستي مسائل را تفسير كنيم.
ما اگر هم وارد ديدگاههاي ديگر ميشويم، يكسره دنبال توصيف بوده و دنبال تفسير، تأويل و خلق مفهوم جديد نيستيم. اين مسئله به جهت استفاده از
روشهاي كهنه است.