
فرزين ماندگار
عليرضا قزوه ميگويد تلاش دارد تا با طبعآزمايي در قالبهاي ادبي مختلف مانند داستان بلند و ادبيات كودك در كنار شعر كه سالها در آن تجربه اندوخته، به يك اديب ششدانگ مبدل شود و معتقد است قبل از اينكه داستاننويسي در ادب فارسي پديد بيايد، شاعران بودهاند كه بناي نوشتن داستان را گذاشتهاند.
مرحوم قيصر امينپور در شعري معروف از خود در مجموعه آيينههاي ناگهان مينويسد:«درد را از هر طرف بخواني درد است» و حالا حكايت عليرضا قزوه حكايت همين درد قيصر است. او را هر طور كه ببيني و از هر زاويهاي به كارش وارد شوي، همان است كه از قبل ديده بودي. صريح، بيپروا و صاحب نظراتي به شدت منحصر به خودش.
عليرضا قزوه چه در ايام روزنامهنگاري و چه در ايام شاعري و چه در وقت مديريت در هند و تاجيكستان و در چند سال اخير در حوزه هنري همواره منشأ رويدادهايي بوده است كه نامش در كنار آن به شكلي قابل اعتنا به چشم ميخورده و به نوعي آن برنامه با برند و نام او عجين بوده است. اين روزها قزوه در اتفاقي قابل توجه رماني را با عنوان «برادر انگلستان» منتشر كرده است. داستان بلندي با حجمي بيش از ۳۶۰ صفحه كه به گفته خودش ريشه در خاطرات او از كودكي تا بزرگسالي و البته سالهاي التهاب فكري او دارد.
به مناسبت انتشار اين رمان وي در گفتوگويي با مهر عنوان كرده است: من خيلي هم بيگانه با فضاي داستان و رمان نبوده و نيستم. سالهاي آغازين شاعريام در دهه 60، چند داستان كوتاه هم نوشتم كه در كتابي با عنوان «در حاشيه شط» كه توسط محمد حسين جعفريان گردآوري شد، منتشر هم شد و از قضا نام اين كتاب برگرفته از داستان كوتاه من بود.
مدتها در مجله جوانان و چند جاي ديگر هم داستان منتشر ميكردم. اما به باور من داستان امري نيست كه جدا از ادبيات فارسي باشد و پرداختن يك اديب فارسيزبان به داستان نبايد مايه تعجب باشد.
به گفته اين شاعر و نويسنده، در گذشته ادب فارسي شعر و داستان هيچگاه دو مقوله جداي از هم نبوده است. به يادماندنيترين مجموعههاي شعري فارسي مانند مثنوي مولانا و شاهنامه فردوسي، پنج گنج نظامي، هفت اورنگ جامي و بزرگان ديگر ادب فارسي، بيشتر از آن كه شعر باشند منظومههاي داستاني هستند. حتي ميتوان گفت كه در گذشته ادب فارسي غلبه داستان بر شعر بيشتر است. يك شاعر مسلط و سفر كرده در هفت اقليم زبان فارسي و شش دانگ در كنار شاعري، داستان را هم بلد است.
قزوه معتقد است: حتي تبحر اين بزرگان تا بدانجاست كه بايد گفت شاهنامه و مثنوي از حيث قصهپردازي بر خيلي از نويسندگان امروزي ما برتري دارد و به همين خاطر معتقدم قبل از اينكه داستاننويسي در ادب فارسي پديد بيايد، شاعران بودهاند كه بناي نوشتن داستان را گذاشتهاند. پس تأكيد ميكنم كسي كه خودش را اديب ميداند بايد در كنار شعر از داستان هم بهرهاي برده باشد.
وي خاطرنشان ميكند: رمان، داستاني است كه موضوعات متنوعتر و دامنه بيشتري دارد. مثل يك دو ماراتن است. سرزمين بيشتري را طي ميكند و روايتهاي بيشتري را براي ما ميگويد. تعريفهاي جديد از رمان كه خيلي از آن را نيز غربيها آوردهاند، نبايد هميشه ملاك تعريفهاي ما باشد. به باور من گذشته پرافتخار ادب فارسي بايد بيشتر از اين مورد توجه ما قرار بگيرد. در اين پيشينه است كه ميبينيم شاعر توان نقل و روايت را در كنار شاعري دارد و به ظهور هم رسانده است. شما سعدي و گلستانش را ببينيد. گاهي داستانكهايش آنقدر عمق دارد كه همان حكايت كوتاه از حيث فرم و محتوا با يك رمان امروزي برابري ميكند. من شاعري هستم كه سنت شعري گذشته را خوب خواندهام، به آن وفادارم و از آن نبريدهام. نوآوريهايي هم اگر دارم مبتني بر سنت و فضاي آن است. سنتي كه با ادب فارسي و محتواي قرآني آن آميخته است.