احمدرضا صدري
هركس كه شناختي اجمالي از سير تكوين انقلاب اسلامي داشته باشد، لاجرم به پديدهاي به نام«حاج مهدي عراقي» برخورده است. او با كولهباري از تجربه مبارزات ديني در دوران نهضت ملي، به نداي امام خميني لبيك گفت و تا واپسين ساعات حيات، بر اين عهد پاي فشرد. سالها تحمل زندان و نيز«زندان در تبعيد» او را پيركرد، اما اراده وي همچنان جوان ماند و پس از آزادي، به يكي از چهرههاي تعيينكننده انقلاب مبدل شد. در سالروز شهادت اين اسطوره انقلاب، با فرزندش جناب اميرعراقي به گفت وگو نشستهايم كه نتيجه آن را پيش روي داريد. اميد آنكه مقبول افتد.
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، شهيد مهدي عراقي چقدر گروه فرقان را ميشناختند؟
به نام خدا. گمان نميكنم پدرم قبل از انقلاب با آنها آشنايي چنداني داشتند. بعد از انقلاب هم كه هنوز چند ماهي از آزاد شدنش از زندان نگذشته بود كه به پاريس رفتند و در خدمت حضرت امام بودند. ظاهراً اين گروه اغلب از بچههاي قلهك بودند، غير از خود گودرزي كه اهل آنجا نبود. يكي دو نفرشان معلمهاي ديني خود من و برادرم شهيد حسام عراقي بودند. اينها در مسجد خمسه در خيابان سراب نرسيده به خيابان دولت، كلاس تفسير قرآن ميرفتند و تا حدي هم فعاليت سياسي ميكردند. ميگفتند كه تحت تأثير افكار دكتر شريعتي هستند، البته الان دقيقاً نميتوانم بگويم كه تا چه حد در اين ادعا صادق بودند.
به نظر شما فرقانيها واقعاً تحت تأثير افكار دكتر شريعتي بودند؟
به نظرم آنها دكتر شريعتي را سپر بلاي خودشان كرده بودند. خيليها تحت تأثير افكار شريعتي هستند، ولي هر كسي اين طور برداشت نميكند. جالب اينجاست اينها كساني را ترور كردند كه بعضيهايشان دوست دكتر شريعتي بودند، از جمله پدر خود من و آقاي حسين مهديان كه با دكتر شريعتي رابطه دوستانهاي داشتند. در سال56، موقعي كه حاجآقا از زندان آزاد شدند، از آقاي عليآبادي كه در حسينيه ارشاد بود، ميخواهند كه ترتيب ملاقات ايشان و دكتر شريعتي را بدهد. من آن موقع امريكا بودم و خبر اين ملاقات را بعدها شنيدم. نميدانم در خانه آقاي عليآبادي يا آقاي توكلي همديگر را ميبينند و پدر شرح مفصلي از زندان خود و مخصوصاً اوضاع سال54 و تغيير ايدئولوژي سازمان مجاهدين و فتواي معروف علما را با تحليل دقيقي به دكتر شريعتي ارائه ميدهند. دكتر ميگويد: چيزهايي را كه ما در دانشگاه سوربن ياد گرفتيم، حاج مهدي در زندان و آشپزخانه آنجا ياد گرفته است! به نظر من فرقان از افكار دكتر شريعتي استفاده ابزاري كرد و افكار و رفتار آنها ربطي به دكتر ندارد.
به نظر شما علت اين سوء برداشت چيست؟
بيسوادي، جواني و بيتجربگي. همه افرادي كه ما در قامت عضو يا سمپات از آنها ديديم، نهايتاً 18 تا 25 سال بيشتر نداشتند. کسي كه حاج آقا را زد، 22 سال داشت و وزنش شايد 35 كيلو بيشتر نبود! يك موجود نحيف بيدست و پا! البته او در دادگاه، از همه آنها هم شرمندهتر و پشيمانتر بود.
خود شما از چه مقطعي با اين گروه آشنا شديد؟ به عبارت ديگر، چه چيز موجب شد كه متوجه آنها بشويد؟
آشنايي من با آنها، به بعد از دستگيريشان مربوط ميشود. من تازه در دادگاه بود كه فهميدم خط فكري اينها چيست. چهرههايي را هم كه ترور كردند، جالب بودند. شهيد مطهري، شهيد قرني، شهيد حاج طرخاني، شهيد مفتح و پدر من. وقتي دقت ميكنيم ميبينيم هريك از اينها در جاي خود، مهرههاي تأثيرگذاري بودهاند. يكي از گروههايي كه اعضاي اين گروه سنگ آنها را به سينه ميزدند، فدائيان اسلام بودند! و جالب اينجاست كه نميدانستند حاج آقا جزو اعضاي فعال اين گروه بودهاند و وقتي فهميدند، واقعاً ماتشان برده بود! خبر نداشتند كه شهيد نواب و فدائيان اسلام با فتواي مراجع اقدام ميكردند، در حالي كه اينها سرخود اين كارها را ميكردند. در پسزمينههاي ذهني خود، يك آشنايي اجمالي با فدائيان داشتند، اما دقيقاً به فراز و فرود فعاليتهاي آنها آشنا نبودند و همين موضوع نقطه اشتباه آنان بود.
حدس ميزديد كه ممكن است فرقانيان به سراغ شهيد عراقي هم بيايند؟
پدر ميدانستند اسمشان در ليست ترور آنها هست، ولي كلاً اين جور مسائل را چندان جدي نميگرفتند. بعد از ترور آقاي هاشمي، گروهي از پاسدارها را براي حفاظت حاج آقا گذاشتند كه البته فعاليت آنها خيلي جدي و منظم نبود.
بعد از اينكه به مؤسسه كيهان رفتند؟
نه، هنوز به كيهان نرفته بودند و در زندان قصر و گاهي هم بنياد مستضعفان كار ميكردند. حاج آقا در اوايل انقلاب، سرپرستي زندان قصر را برعهده داشتند، چون در آنجا چپيها اختلالاتي ايجاد كرده بودند، بعد از آن هم حاج آقا در بخشهاي ديگري فعال بودند و در زمانهايي هم كه لازم بود با امام ملاقات داشته باشند، به قم ميرفتند. ما شايد پنج روز قبل از شهادت حاج آقا، نزد امام بوديم. آن عكس معروفي كه سر حاج آقا نزديك گوش امام است، مربوط به همين آخرين ديدار است. امام ميخواستند بروند از جايي بازديد كنند. حاج آقا گفت: شما باش تا من برگردم. ما در منزل امام مانديم و حاج آقا و امام براي بازديد از جايي رفتند و يكي دو ساعت بعد برگشتند. غروب ما چون ماشين نداشتيم، با تاكسي به طرف تهران آمديم. چند روز بعد هم ترور حاج آقا اتفاق افتاد.
غرض اينكه حاج آقا كلاً به اين اعتقاد داشتند كه اگر قرار باشد ترور بشوند، محافظ نميتواند جلوي تير را بگيرد و ميگفتند: « بيخود خودتان را سپر بلاي من نكنيد، اگر قرار باشد تير به من بخورد، از همه شماها عبور ميكند و به من ميرسد.» اوايل با ماشين خودشان ميرفتند و حسام را هم ميبردند. موقعي كه در سال43 حاج آقا را به زندان بردند، حسام دو سال بيشتر نداشت و به همين دليل، خيلي به حاج آقا وابسته بود و مدام دلش ميخواست در كنار پدر باشد.
نظر پدرتان درباره ترورهايي كه صورت ميگرفت چه بود؟
من فقط چند ماه آخر عمر پدرم در كنارشان بودم و ميخواستم دوباره به امريكا برگردم. يادم هست كه شرايط اجتماعي، فوقالعاده ملتهب بود و چپها و مجاهدينخلق و فرقانيها و امثال اينها به شدت فعال بودند. يادم هست مرحوم حاج احمدآقا هر وقت به خانه ما ميآمدند و با حاج آقا صحبت ميكردند، حتي از به انحراف كشيده شدن دوستان هم نگران بودند، چه رسد به كساني كه نسبت به نظام موضع داشتند.
با اين همه، حاج آقا معتقد بودند اين وضعيت، امري كاملاً طبيعي است و بعد از هر انقلابي اتفاق ميافتد. ميگفتند: «وقتي نظامي سرنگون ميشود و نظام ديگري جاي آن را ميگيرد، طبيعي است كه طردشدگان ساكت نمينشينند و از هر راهي كه دستشان برسد، ضربه خواهند زد. تازه بين طرفداران نظام هم ديدگاههاي مختلفي وجود دارد و هر يك از اينها ميتوانند منشأ اختلاف بشوند.» يادم نميآيد كه حاج آقا در مورد اين مسائل حرف زيادي زده باشند، ولي در عمل، حواسشان حسابي جمع بود و تا حدي تمهيدات امنيتي را رعايت ميكردند.
از كجا متوجه ميشديد كه حواس ايشان جمع است؟
مثلاً وقتي در خيابان راه ميرفتيم، متوجه ميشدند كه چند نفر جوان بيخودي در جايي جمع نشدهاند يا فلان كسي كه عبور كرد، مشكوك به نظر ميرسيد! موقع رانندگي در آئينه پشت سر را ميپاييدند. پدر همه اين احتياطها را ميكردند و در عين حال و فارغ از همه اين دقتها، آغاز ترورها برايشان بسيار طبيعي بود و تا جايي هم كه امكان داشت اين امر را به ديگران هم تذكر ميدادند. با اين همه تقدير اين بود كه به شهادت برسند، يعني همان جايگاهي كه هميشه آرزو ميكردند.
شهيد عراقي در بين گروههاي مختلف چهره محبوبي بودند و احتمال ترور شدن ايشان خيلي كم بود. تحليل شما از انتخاب ايشان به عنوان يكي از سوژههاي ترور چيست؟
همين طور است. پدر با گروهها و افراد مختلفي ارتباط داشتند و طيف ارتباطات ايشان، بسيار گسترده بود. هميشه هم در دعواهاي سياسي، ميانه را ميگرفتند و به نظر نميرسيد دشمن داشته باشند. ما به عنوان خانواده ايشان تصور نميكرديم كه كسي به فكر ترور ايشان باشد و فكر نميكرديم به خاطر مردمداري و علاقه همه به ايشان، كسي قصد جان ايشان را بكند. اما خودشان هميشه نگران بودند كه نكند در بستر بيماري از دنيا بروند و شهادت نصيبشان نشود و درآخر هم به تمناي ديرين خود رسيدند.
از روز حادثه برايمان بگوييد. پدر را درآن روز چگونه ديديد؟
آن روزعصر، قرار بود براي من به خواستگاري بروند. حاج آقا ته دل به اين وصلت راضي نبود، در عين حال نميخواست من مكدر بشوم. صبح كه داشتند ميرفتند به من گفتند كه به آنها خبر بده كه ما ساعت4/5، 5 ميرويم خانهشان! من رفتم و خوابيدم و حدود يكي دو ساعت بعد، مادرم آمدند و گفتند: « امير! بلندشو. انگار اتفاقي افتاده!» ما ماشين نداشتيم و با ماشين يكي از همسايهها رفتيم بيمارستان ايرانمهر.
ماجرا از چه قرار بود؟
آقاي حاج حسين مهديان - كه آن روز قرار بود همراه پدر به مؤسسه كيهان بروند و در آن حادثه مجروح شدند- گفتند كه حاج آقا پشت فرمان نشستند و ايشان در صندلي كناري. حسام پشت سر آقاي مهديان مينشيند و پاسدار هم پشت سر حاج آقا. چند موتورسوار، خيابان زمرد و كوچه منزل حاج آقا مهديان را ميبندند و دو نفر هم در گوشهاي پنهان ميشوند. حاج آقا سر كوچه ميخواهند به دست راست بپيچند كه آنها ماشين را به رگبار ميبندند. حاج آقا درجا شهيد ميشوند، ولي حسام و حاج آقا مهديان به بيمارستان منتقل ميشوند. ظاهراً حسام هم وسط راه تمام كرده بود. نكته جالب اين است كه حاج آقاي مهديان بيشتر از حسام و حاج آقا در تيررس آنها بودند، ولي تا وقتي كه اجل انسان سر نرسد اگر 100 تا تير هم به طرف آدم شليك شود، زنده ميماند. يكي از كساني كه شاهد ماجرا بود، ميگفت كه پدر از ماشين پياده ميشوند و همان موقع تير به شاهرگشان ميخورد! بعد هم آنها در منطقه اعلاميهاي را پخش و فرار ميكنند.
من موقعي كه به بيمارستان رسيدم، ديدم جنازه حسام را دارند در آمبولانس ميگذارند. فهميدم كه جنازه حاج آقا را براي تشييع به طرف بازار بردهاند. نميدانستم قرار است جنازهها را به بهشتزهرا منتقل كنند يا به قم ببرند كه آقاي انواري آمدند و گفتند: امام فرمودهاند جنازهها در قم دفن شوند.
شما حضرت امام را در مراسم تشييع ديديد؟
خير، ولي شنيدم كه تشريف آورده بودند. تشييع جنازه خيلي شلوغ بود. من در ماشين آقاي صباغيان بودم. غروب همراه خانواده خدمت امام رفتيم. دست پدربزرگمان شكسته بود و با همان وضعيت آمدند. مادر حاج آقا، مادرم، عمويم، نادر و من خدمت امام رفتيم و ايشان بسيار محبت كردند و فرمودند: «حاج مهدي به تنهايي، مانند 20 نفر بود.» ساعت 10 شب از خدمت امام بيرون آمديم و ايشان به حرم حضرت معصومه(س) و سر خاك حاج آقا رفتند. هرگز سابقه نداشت كه امام در مراسم تشييع كسي شركت كنند. اين نهايت لطف و محبت ايشان به پدر بود.
برگرديم به گروه فرقان و خاطراتي كه از آنها داريد. شما قاتلان پدرتان را كي ديديد و برداشت شما از افكار و عقايد آنها چيست؟
من اكبر گودرزي را براي اولين بار، در اوين و زمان محاكماتش ديدم. غير از يوسفي ضارب حاج آقا، من بقيهشان را روي اعتقاداتشان خيلي محكم و بيتزلزل ديدم! عجيب بود! فقط او بود كه به شدت احساس پشيماني و شرمندگي داشت و ميگفت: ما به هيچ وجه توجيهي براي ترور حاج مهدي نداشتيم و ايشان در هيچ يك از سه مقوله زر و زور و تزوير دكتر شريعتي نميگنجيد! يادم هست كه ضارب شهيد مفتح بسيار شاد و خوشحال بود و ميگفت: شهيد هستيم و پيش خدا ميرويم. به نظر من اينها نياز به يك بررسي روانشناختي داشتند.
اگر به قول خودشان، حاج مهدي عراقي در آن سه مقوله نميگنجيد، پس چرا ايشان را ترور كردند؟
تنها گناه پدرم نزديكي و وابستگي به حضرت امام بود و بس. ترور حاج آقا يك دستور تشكيلاتي بود و هيچ يك از آنها شناختي از حاج آقا نداشتند.
يوسفي چند سال داشت؟
21 يا 22 سال. صدايش را هم ضبط كردند.
از جريان دادگاه بگوييد؟
ما را فقط زمان محاكمه يوسفي صدا ميزدند. در مورد بقيه هم همين طور بود. مثلاً در مورد محاكمه ضارب شهيد مطهري هم، همين كار را ميكردند. يك بار هم ما را به دادگاه گودرزي، يوسفي و يكي دو نفر ديگر دعوت كردند.
نهايتاً متوجه نشديد انگيزه اينها از اين ترورها چه بود؟
برحسب آنچه من فهميدم، همهشان تحت تأثير تفاسير و القائات گودرزي اين كارها را كرده بودند. تحليلها و ديدگاههاي شخصي آنها، خيلي كمعيار و درحد صفر بود.
يكي از دوستان پدر شما- كه از قضا هممحل هم بوديد- مرحوم حاج آقا تقي حاج طرخاني بود. به عنوان مثال درنيافتيد كه ايشان را چرا ترور كردند؟
ميگفتند گودرزي به سراغ ايشان رفته و درخواست پول و كمك كرده و حاج طرخاني هم گفته اگر قبل از انقلاب كمك ميكردم به خاطر اين بود كه انقلاب پيروز شود، حالا كه اين اتفاق افتاده، كمك معنا ندارد! آنها هم اين جواب را از او به دل گرفته بودند!
به نظر شما اينها به چه جرياناتي وابسته بودند و از چه كساني دستور ميگرفتند؟
به نظر من اينها به قدري بيمايه و سطحي بودند كه بعيد ميدانم به يك جريان سياسي شناسنامهدار و اهل فكر وابسته باشند. احزاب ديگر يا دولتهاي خارجي، هر كسي را به عنوان مزدور به كار نميگيرند و طرف بايد مايههايي هم از خودش داشته باشد. من خيلي باور نميكنم كه گفته باشند اسناد مربوط به گودرزي از لانه جاسوسي به دست آمده است! من چنين پتانسيلي را در اينها نديدم. به نظر من گودرزي از كارهايي كه كرده بود پشيمان بود، ولي ديگر راهي براي توبه و بازگشت براي خودش باقي نگذاشته بود. حرفهاي او به قدري پيش پا افتاده و سطحي بودند كه واقعاً چيز زيادي يادم نمانده است. همانطور كه عرض كردم روزي كه حكم اعدامشان را صادر كردند، ضارب شهيد مفتح خيلي شاد و شنگول بود! بقيه هم خيلي ناراحت نبودند، ولي مثل او هم خوشحال نبودند. درمجموع انسانهاي هيجانزده و غوغايياي بودند و عمق و محتوايي نداشتند.
نكتهاي كه در طول اين سالها من و خانوادهام را خيلي اذيت كرده، اين است كه در سالهاي اول كساني ميآمدند و ميگفتند كه فرقان دستنشانده يكسري عوامل داخلي بوده كه به خاطر قدرت، اينها را از سر راه برداشتند! اينكه بگويند اينها عدهاي دستنشانده و عوامل خارجيها بودند، خيلي آدم را اذيت نميكند، اما تصور اينكه كساني در داخل و به خاطر قدرت، اين انسانهاي ارزشمند را از بين برده باشند، بسيار آزاردهنده است. آن هم اگر كساني باشند كه شما يك عمر به آنها اعتماد و اعتقاد داشتهايد. اصلاً بناي ذهني و اعتقادي انسان به هم ميريزد. البته زمان كه گذشت، احساس كردم اين حرفها را براي تحريك عواطف ما ميزنند تا واكنشي نشان بدهيم و آنها بهرهبرداريها خودشان را بكنند. واقعيت اين است كه تا امروز هم هنوز به من ثابت نشده كه واقعاً عوامل داخلي پي اين كار بودند. به هر حال انقلاب بزرگي در كشور ما روي داد و بديهي است كه منافع كشورهاي بزرگ به خطر افتاد و طبيعي است كه به سراغ مهرههاي اصلي بيايند و آنها را از پا درآورند تا به ريشه بزنند.
به نظرم تاريخ دائماً در حال تكرار است. بسياري از حوادث انقلاب ما، به اوضاع صدر اسلام شباهت دارد، فقط شكل ظاهري آنها فرق ميكند و مثلاً چهره نفاق فرق كرده است. هر زماني شرايط خاص خود را دارد، بنابراين شما با جوان امروز، نميتوانيد به زبان جوان سال57 حرف بزنيد. با اينها بايد با زبان جديدي حرف زد، چون شرايط موجود و طبعاً چهره نفاق تغيير كرده است.
با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما گذاشتيد.