کد خبر: 867484
تاریخ انتشار: ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۱:۴۵
نمي‌دانم چرا اينقدر عاشق عينك خانم معلم علوممان شده بودم، شايد به خاطر اينكه فكر مي‌كردم ابهت خانم معلم از عينكش بود.
حسين كشتكار 
 
نمي‌دانم چرا اينقدر عاشق عينك خانم معلم علوممان شده بودم، شايد به خاطر اينكه فكر مي‌كردم ابهت خانم معلم از عينكش بود. خانم زينتي خيلي جذاب و گيرا بود. يك معلم باوقار، جدي، با اعتماد به نفس و در عين حال مهربان. در كلاس درس به شدت جدي بود اما وقتي درس تمام مي‌شد با لبخند مهربانانه‌اش همه بچه‌ها را جذب خودش مي‌كرد. حتي بچه‌هايي كه در كلاس خيلي به درس دل نمي‌دادند هم شيفته « عزيزم، جانم‌»هايش بودند. يادم مي‌آيد درست از آن روز كه او براي اولين بار وارد كلاس شد، من از همان اول محو فريم آبي و شيشه‌هاي عينكش شدم كه زير نور آفتاب تيره‌تر به نظر مي‌رسيدند.
 
روز‌ها در كلاس درس وقتي حرف مي‌زد من غرق نگاه به عينك، در آن قاب زيباي صورتش مي‌شدم. اين نكته را هم بگويم كه خانم زينتي هميشه عينك به چشم نمي‌زد، هر وقت مي‌خواست مطالعه كند يا در معرض آفتاب قرار مي‌گرفت يا پشت فرمان ماشينش مي‌نشست از آن استفاده مي‌كرد اما وقتي هم عينك مي‌زد واقعاً غرور و ابهت داشت. بعد از كلاس تمام فكر من شده بود خانم زينتي و فكر كردن درباره عينك خانم معلم. تمام خواسته من در آن روزها اين بود كه من هم عينكي باشم مثل خانم معلم علوممان. عينكي كه در خيالاتم به چشم مي‌زدم درست همان بود؛ فريم آبي با شيشه‌هاي تيره. روزها مي‌گذشت و من تمام پرسش‌ها و چالش‌هايم اين شده بود كه چطور چشم‌ها ضعيف مي‌شوند و اين سؤال را از همه‌ عينكي‌ها و بي‌عينك‌ها مي‌پرسيدم.
 
همكلاسي‌هايم هر كدام چيزي مي‌گفتند. يكي مي‌گفت: «اگر به خورشيد خيره نگاه كني، نورش چشم را ضعيف مي‌كند.» ديگري مي‌گفت: «اگر زياد به تلويزيون نزديك باشي...» يكي ‌ ماجراي ضعيف شدن چشم برادرش را تعريف كرد كه چطور چشم‌هايش درد گرفته و بعد قرمز شده و با سردرد شديد. ‌با پدرش ‌رفته دكتر و وقتي برگشتند يك عينك با شيشه‌هاي گرد بزرگ روي چشم‌هايش بوده. اين را كه گفت چيزي در ذهنم جرقه زد. از همان روز سردردهاي تصنعي من شروع شد، به خورشيد خيره مي‌شدم و به هر بهانه‌اي چشم‌هايم را مي‌ماليدم. با اين كار احساس سوزش و دردي داشتم که کمتر از آن چیزی بود که  وانمود مي‌كردم‌. تا اينكه مادر بالاخره تشخيص داد اين سردردهاي من طبيعي نيست و با توضيحاتي كه از علائم عينكي‌ها دادم و مثال‌هايي كه زدم به آنها فهماندم كه من نياز به چشم‌پزشك دارم.
 
درمطب چشم‌پزشكي علامت‌هاي E انگليسي را دقيق و واضح مي‌ديدم، حتي ريزترينشان را، در هر جهتي كه بودند. مانده بودم كه چرا اين همه تمرين براي ضعف چشم هيچ تأثيري روي ديد من نداشته! دكتر به علامت‌ها اشاره مي‌كرد و من درست جواب مي‌دادم تا اينكه رسيديم به كوچك‌ترين E‌ ها. بايد كاري مي‌كردم. دكتر اشاره كرد؛ E به سمت بالا بود و من عمداً به پايين اشاره كردم. چندتايي را همينطور درست و غلط جواب دادم. دكتر معاينه هم كرد و نسخه نوشت. در عينك‌فروشي من به دنبال عينك فريم آبي مي‌گشتم با شيشه‌هاي سياه .متخصص من را به سمت ويترين عينك‌ها راهنمايي‌ام كرد. انبوه عينك‌هاي ويترين را با دقت نگاه كردم تا اينكه چشمم به عينكي افتاد كه درست شبيه عينك خانم معلم بود. وقتي به متخصص نشان دادم، گفت: « فريم اين عينك همونيه كه ميخواي اما شيشه‌اش طبي نيست بايد همان درجه‌اي كه دكترطبق معاينه تجويز كرده را بذارم در قاب اين عينك.» چند دقيقه بعد متخصص شيشه طبي را در فريم عينك مورد علاقه‌ام گذاشت. موقع بيرون آمدن متخصص به من گفت: «دخترم اين عينك فقط مخصوص خودته اكيداً كس ديگه‌اي نبايد اين عينك رو به چشمش بزنه چون موجب سردرد و تاري ديد ميشه.» وقتي به خانه آمدم جلوي آينه ايستادم، عينك را به چشمم گذاشتم. واي آنچه مي‌ديدم ديگه خودم نبود بلكه چهره خانم زينتي روبه‌رويم بود.
 
درست شده بودم شبيه خانم معلم. از خوشحالي در پوست خودم نمي‌گنجيدم. هنوز از زدن عينك   چند دقيقه بيشتر نگذشته بود  كه احساس كردم چشم‌هايم اجسام را تيره و تار مي‌بيند. به ياد سفارش  متخصص افتادم چون گفته بود اين عينك براي چشمان سالم مضر است و موجب تاري ديد مي‌شود و من كه چشمانم ضعيف نبود، عينك اذيتم مي‌كرد. فرداي آن روز عينك را در جيب روپوش مدرسه‌ام پنهان كرده بودم و نمي‌خواستم جلوي خانم زينتي عينك به چشم بزنم. زنگ آخر بود. ما درس علوم داشتيم. خانم زينتي بعد از تدريس عينكش را روي ميز گذاشت و مشغول سؤال و جواب درسي بود. همان موقع مستخدم مدرسه وارد كلاس شد و به خانم زينتي گفت تلفن ‌ با شما كار دارند. خانم زينتي فوراً از كلاس خارج شد. رفتن خانم زينتي قدري طول كشيد تا اينكه صداي زنگ تعطيلي مدرسه بلند شد. من كه همه حواسم به عينك خانم معلم بود، فوراً رفتم و عينك را برداشتم تا به خانم زينتي برسانم.
 در حياط مدرسه قبل از رسيدن به دفتر، عينك خودم را از جيب روپوشم درآوردم و خواستم با عينك خانم زينتي مقايسه كنم. كاملاً شبيه هم بودند. خيلي خوشحال بودم. از اينكه يك عينك مثل عينك خانم معلم داشتم، احساس غرور مي‌كردم. غرق تماشاي عينك‌ها بودم كه خودم را جلوي دفتر مدرسه ديدم. قبل از وارد شدن به دفتر، عينكم را داخل كيفم گذاشتم و عينك خانم معلم را به او كه در حال خارج شدن بود، دادم.
 
خانم زينتي تشكر كرد و گفت: «‌ممنون عزيزم چه خوب كه آوردي، يادم نبود داشتم مي‌رفتم. وگرنه در رانندگي دچار مشكل مي‌شدم.» بعد براي اينكه تشكري كرده باشد، گفت: « مسير خونتون كجاست؟ ميايي تا يه جايي برسونمت.» چون نخواستم مزاحمش بشوم، تشكر و از او خداحافظي كردم. تو خونه دوباره جلوي آيينه ايستادم و عينكم را به چشم زدم‌چند دقيقه كه گذشت احساس كردم ديگه چشمانم تار نمي‌شود. خوشحال شدم. با خودم گفتم چشمانم بالاخره به عينك عادت كرد. تا شب عينك روي صورتم بود و جلوي همه پز مي‌دادم. فردا صبح تو مدرسه جلوي دفتر شلوغ بود. كنجكاو شدم.
 
از ليلا همكلاسي‌ام كه زودتر از من به مدرسه آمده بود، علت شلوغي جلوي دفتر را پرسيدم . ليلا گفت: «ساعت اول همه كلاس‌ها تعطيله و مدير مدرسه همراه معلما ميخوان برن بيمارستان، عيادت خانم زينتي.» گفتم: «مگه خانم معلم طوريش شده!» ليلا گفت: «مگه خبر نداري؟ ديروز خانم زينتي تصادف كرده. البته به خير گذشته فقط يكي دو جاش شكسته. اينطور كه مدير تلفني با خانم زينتي صحبت كرده ،گفته ظاهراً ديروز وقتي از مدرسه مي‌رفته خونه حين رانندگي سرش گيج ميره و درست نمي‌بينه، ميزنه به تير چراغ برق!»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها